کتابسوزی و بریدن سر انسانها در خوی توسط ارتش و شاه پرستان

Kein automatischer Alternativtext verfügbar.

ارتش بی رحم ایران هر جا پا می‌گذاشت قتل و غارت و آتش همه جا فرا می‌گرفت. آنها علاوه بر کشتن انسانهای بی‌گناه، کتابهای ترکی را هم آتش می‌زدند. کتاب سوزی در خوی توسط حامیان ارتش وحکومت دست نشانده تهران درخوی، بعد از حمله به آذربایجان صورت گرفته است. دکتر احمد ساعی در خاطرات خود درباره کتاب سوزی درخوی در مصاحبه با مجله «خوی نگار» چنین می‌گوید:“تحصیلات ابتدائی را در مدرسه ای ۳ کلاسه در کوچه شهربانی که اسمش یادم نیست شروع کردم. کلاس اول دبستان ما با جریان فرقه دمکرات مصادف شد. کتابهای مان به زبان ترکی بود و معلم، دیکته را هم به زبان ترکی می‌گفت. فکر می‌کنم آذرماه ۱۳۲۵ بود که یک روز آقای مهدی زاده مدیر مدرسه، به ما اعلام کرد همه کتابهایمان را به مدرسه بیاوریم. تل بزرگی از کتاب‌ها جمع شد و همه را آتش زدند. در دنیای بچگی، هم از آتش بازی خوشحال بودیم و هم فکر می‌کردیم که دیگر مشق نخواهیم نوشت…

او در جایی دیگری می گوید: وقتی یکی از کامیون های ارتش وارد شهر می شود، یکی از اعضای حزب فرقه را به عنوان «قربانی» با چاقو سر می برند. هر موقع از آن ایام سخن می رود این حوادث را به خاطر می آورم و تنم می لرزد …

احمد ساعی را بیشتر بشناسیم:

احمد ساعی، متولد ،۱۳۱۷ خوی – اخذ مدرک دیپلم تجربی در سال ۱۳۳۸ از دبیرستان خسروی خوی – اخذ مدرک لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه گراتس اتریش، ۱۳۴۵ – اخذ مدرک فوق لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه گراتس اتریش، ۱۳۴۷ – اخذ مدرک دکترای علوم سیاسی از دانشگاه گراتس اتریش در سال ۱۳۵۰ – استاد مدعو در مدرسه عالی بازرگانی ایران، ۵۷-۱۳۵۵ – رئیس دانشکده علوم سیاسی و اجتماعی از سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۶۰ – استادیار دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، ۱۳۶۲ – دانشیار دانشگاه تهران، ۱۳۷۳ تاکنون – تألیف مقالات متعدد و همچنین تألیف کتاب های «درآمدی بر مسائل سیاسی جهان سوم»، «اقتصاد سیاسی بین الملل»، «نظریه های امپریالیسم»، «مسائل اقتصادی سیاسی جهان سوم»، «نظریه های توسعه» و «نظریات متعارض توسعه».

Bild könnte enthalten: 1 Person, Text

شروع آسیمیلاسیون و ضدیت با زبان ترکی

کتاب درسی سال ۱۳۱۰ شمسی نشان می دهد که آنها چگونه با تفکرات ضد بشری در کتابهای درسی بر یادگیری زبان فارسی و فراموشی زبان ترکی تاکید می کردند


بخش: تاریخ | چاپ چاپ | ۲ نظر
 



۲ نظر برای “کتابسوزی و بریدن سر انسانها در خوی توسط ارتش و شاه پرستان”

  1. توسط حمید در دی ۴, ۱۳۹۵ | پاسخ

    با درود

    هر دم از این باغ بری میرسد – نغزتر از نغزتری میرسد (نظامی گنجوی)
    دروغ هر چه بزرگتر باشد، باور کردن آن برای مردم ساده‌تر است « گوبلز»

    اقای احمد ساعی در سرانه پیری (۷۴ سالگی) که ضعف حافظه و فراموشی
    یکی از عوارض ان است، تازه یادش می اید، با شکست فرقه و ورود ارتش به
    شهر خوی یکی از اعضای فرقه را به عنوان «قربانی» با چاقو سر می برند و
    هر موقع از آن ایام سخن می رود این حوادث را به خاطر می آورد و تنش میلرزد …
    بنظر من بلحاظ سن و سال ایرادی بر ایشان نیست اما پرسشی که هست:
    ایا وسایل ارتباط جمعی نباید در مورد ادعاهای مطرح شده و باز نشر ان احساس
    مسؤلیت بیشتری بکنند زیرا تا انجائی که من میدانم در هیچ کجا سند یا شاهدی که
    ادعای اقای احمد ساعی را ثابت یا حتا اشاره ای به این جنایت که یاداور جنایتهای
    شاه اسماعیل یکم صفوی برای شیعه کردن مردم تبریز و یا عملیات اغا محمد خان
    بعد از تصرف کرمان کرد ( کور کردن هزاران هموطن کرمانی) نشده است.
    لطفا اگر خلاف میگویم راهنمایی بفرمائید و از جهل برهانیدم. سپاسگزارم
    بارها شاهد بوده ایم اشخاصی بدلایل گوناگون مدعی حضور در مکان و زمان
    خاصی شده اند و بعد مشخص شده که ادعای انها*دروغ مصلحت امیز بوده
    مثلا ( مرگ صمد، مرگ تختی، مرگ ال احمد…..) نمیشناسند، ندیده اند، بوده اند
    اما در پس پشت خاطره ای، این هموطنان فکر میکنند با ادعاهای عجیب و غریب
    مهمتر جلوه میکنند. به امید انروز که شعور جای شور را بگیرد.

  2. توسط علی خوی در دی ۳۰, ۱۳۹۵ | پاسخ

    یک ساوکی نادان با نام حمید در فضای مجازی می خواهد به چشم ازربایجانیها خاک بپاشد.باید از حمید پرسید اصلا تو در عمرت شهر خوی را دیده ای؟ پدرم تعریف می کرد که اعضای حزب دمکرات را زنده به پشت قاری های اسب می بستند ودر خیابانها می چرخاندن. و تهران عمدا یک قحطی در ازربایجان بوجود اورده بود. پدرم می کفت من یک روز در صف نان ایستادم و لی اخرش نان به من نرسید و دست خالی به خانه بر کشتم. سفیر امریکا در ایران ان زمان در خاطراتش می گوید یک روز با اشرف پهلوی بیرون کاخ در روی چمنها نشتسته بودیم به اشرف پهلوی گفتم ازربایجانیها از کرسنگی تلف می شوند اجازه دهید کمی ازوقه به ازربایجان ارسال شود اشرف خم شد و از زمین یک دسته علف بیرون کشید و به هوا پرتاب کرد و گفت ازربایجانیها بروند علف بخورند

نظریزی یازین / ارسال نظر