وصیت نامه و زندگی ادبی منصور خانلو

داریوش عبدالهی فرد

Bildergebnis für ‫منصور خانلو‬‎منصور خانلو از طنز پردازان بزرگ معاصر است که عمر پر بهایش را در کتابخانه زیسته و سپس به قول خودش فرماندار زن جان (بازنشسته یا با زن نشسته) شده است .

وی متولد سال ۱۳۲۶ در شهر مراغه و اصلیت خانوادگیش از شهر هشترود می باشد.

در رشته ی هنرهای زیبا تحصیل کرده و در مورد تحصیل ورشته اش می گوید:

“آن زمان ها نقاش کم بود، امّا ماشاالله امروزه دیگر همه نقاش شده اند؛ همدیگر را رنگ می کنند و میلیون ها عایدشان می شود”.

می توان گفت که در مخزن کتابخانه ی تربیت تبریز تربیت یافت و رشد و نمو کرد و در همان جا بزرگ شد!

از انسان های ظریفی است که نکته سنجی خود را در یادداشت های طنزخود آشکار نموده است. با کاریکلماتور های او ازدوران کودکی آشنا شدم، از زمانی که پدرم رئیس کتابخانه تربیت تبریز بود و در سال ۱۳۵۰ شمسی در این کتابخانه به عنوان کتابدار استخدام شد.

بسیارعلاقه مند به کارش بود وضمن این که بسیارمی خواند و می نوشت ، علاقه ی وافری داشت که در همه ی مراجعین به کتابخانه اشتیاق به کتاب را وسعت بخشد.

به همراه کتابدار دیگر آن جا عباس آل یسن (که اکنون از عکاسان نامدار ایران است) و پدر فرهیخته ام ، تمام وقت خودشان را وقف کرده بودند تامحیطی آرام و فرهنگی برای جوانان پر شور شهرمان ایجاد کنند و عشق به کتاب و کتاب خوانی راوسعت بخشند.

از جملات زیبایی که ازاو شنیدم و همیشه در خاطرم مانده است این بود:

“فرقی نمی کند ،دریایی بی کران باشی،یا برکه ای کوچک. زلال که باشی خورشید در تو می درخشد.”

با همین فلسفه زیسته ودر برکه ای کوچک زلال مانده و خورشید در وجودش درخشیده است .

وقتی تازه استخدام شده بود من و برادرم در مقطع ابتدایی در مدرسه ای مجاور کتابخانه درس می خواندیم و اوقات فراغتمان را در مخزن کتابخانه در کنار این بزرگواران می گذراندیم و هر روز کتاب مناسب تازه ای در اختیارمان می گذاشتند و فردا یا چند روز بعدش (بسته به حجم مطالب آن ) جسم و روح محتوای آن کتاب را از ما تحویل می گرفتند. روزی موضوع انشا ی خود را با عنوان “فواید گوسفند” پیش آقای خانلو بردم تا راهنماییم کند و او قطعه ی کوچکی نوشت و به دستم داد که من سال ها بعد که آن را نگه داشته بودم و در بین یادداشتهایم پیدایش کردم معنایش را فهمیدم.

نوشته بود:

“فواید اینجانب”

“من مفیدم

سر به زیرم

اهلی ام.

بار ها موضوع انشا گشته ام

جز به ظاهر شکل انسان نیستم

چون به سبک گوسفندی زیستم.”

انسانی بود منیع الطبع و پای بند به ارزش های انسانی .

می گفت “طلا فلزی است که فاسد نمی شود ، اما خیلی ها را فاسد می کند.محک طلا آتش است و محک انسان طلا”.

این روز ها که کمی پا به سن گذاشته است گاه گاهی به بهانه ی دردی جسمی ولی بیشتر برای درد دلی روحی به مطب من سر می زند.

بار آخری که دیدمش شعری را با عنوان وصیت نامه(آخرین طنز) برایم آورد که نمایانگر عمق شخصیت والای او و کارنامه ی زندگی او است.

“وصیت نامه”

“وصیت می کنم بعد از وفاتم

هر آن چه مانده باقی از حیاتم

ببُرّید از تنم بیرون در آرید

کف دست طلب کاران گذارید!

کنون که ساعت ترک زمین است

تمام حاصل عمرم همین است!

که چون شعر و ادب بوده است کارم

جز این سرمایه ای دیگر ندارم

من عمری زیستم با دست خالی

نکردم ناکسان را…

از اوضاع زمانم می سرودم

مدیحت گوی هر ابله نبودم

به خار و خس گل و سنبل نگفتم

به عرعر نغمه ی بلبل نگفتم

نیالودم به پستی لقمه نان را

نچسبیدم دو دستی این جهان را

که ازقانون جنگل تیشه سازم

بکش تا زنده مانی پیشه سازم

به صورت های گوناگون درآیم

که انبان شکم را پُر نمایم

نبودم از تبار چند رویان

نگشتم کاسه لیس سود جویان

که در توجیه نفس خود بکوشم

به هر ناحق لباس حق بپوشم

گذشت روزگاران داده ام یاد

ننامم … را سرو آزاد

چو این سان زیستن را فرض دیدم

خودم را تا گلو در قرض دیدم

به هر حالی چه گویا و چه خاموش

نکردم دردمندان را فراموش

کنون گرچه گرفتار شبم من

همان خونین دل خندان لبم من

اگر از آن چه گفتم یاد دارید

به لبخندی دلم را شاد دارید… “

در همین ملاقات آخرش نصیحتم می کرد که: اگر می خواهی بعد از مرگ فراموش نشوی ،یا چیزی بنویس که ارزش خواندن داشته باشد و یا آن گونه زندگی کن که ارزش نوشتن داشته باشد.

اما یادت باشد زیاد هم به واژه ها اعتماد نکن،وقتی اوّلین حرف الفبا سرش کلاه برود، تکلیف بقیّه ی حروف معلوم است.

در مورد عشق ازش سوال کردم و گفت :”عشق های امروزی بی نام، قابل انتقال به غیر و معاف از احساس هستند”

و در آخر دعایی کرد وگفت :”خدایا دوست بدار آن هایی را که دوستمان دارند – و نمی دانیم. و سلامت بدار آن هایی را که دوستشان داریم – و نمی دانند.

وشکوه ای نیز به ترکی و با شعر زیر از این زمانه کرد و رفت:

قوجالدیم اسقات اولدوم (پیر و اسقاط شدم)

بوکولدوم جوت قات اولدوم (خم و دو لّا شدم)

عومرومون آخیریندا(در این آخر عمری )

دابلیو ،دابلیو دات اولدوم. (دبلیو، دبلیو،دات شدم)

از کتاب های ارزشمند ی که (به قول خودش) مرتکب شده است! وچند تایش را من به یاد دارم عبارتند از:

- روزهایی که بابا نان می داد

- آلبوم خنده

- بهلول می خندد…گزیده ی لطایف

- می خندم پس هستم

- با راویان اخبار

- کره ی زمین تیمارستان کرات دیگر است!

- عقاب سفید

- در خلوت شب

- خود آموز زبان آذری

- اونودولموش ماهنی(ترانه ی فراموش شده)

- بویونون بایاتی لاری(بایاتی های آذری امروز)

- ۲۴ ساعات یوخو و آییقلیق آراسیندا (ترجمه ی آذری کتاب ۲۴ ساعت در خواب و بیداری اثر صمد بهرنگی)

کتاب های در دست چاپ او:

- سوز سوزو گتیرر آرشین بئزی(اصطلاحات و ضرب المثل های آذری)

- فل سفیه

در مورد طنز درابتدای کتابِ “می خندم پس هستم” می نویسد:

طنز پرسشگر است،و نه پرخاشگرو هتّاک. یک علامت سئوال بزرگ است در مهر ورزی مسئولانه ی آدمی در تقابل با ریشه ی بیماری های اجتماعی . طنز، دقیقاً “پنی سیلین” است :کانون دُمل های چرکین را نشانه می رود،نیش می زند، به درد می آورد…تا درد اصلی را التیام بخشد.

خنده ی “رنجنامه ی” طنز با خنده ی “انبساط خاطر” کمدی میانه ای ندارد. خنده ی کمدی آرامش خاطر می آورد- و خنده ی طنز،آشوب در “آرامش خاطر”می اندازد تا هر چه بیشتر به تفکّر و تعمّقش وادارد.

کمدی دلگشا است، وطنز ،راهگشا…

http://shereno.com

بخش: اجتماعـی | چاپ چاپ | بدون نظر
 


نظریزی یازین / ارسال نظر