فلسفه زمان و چپ در سیاست روز

دنیز ایشچی

Bildergebnis für ‫فلسفه زمان و چپ در سیاست روز‬‎قبل از پرداختن به فلسفه زمان، اجازه بدهید اندکی به موضوع نقش “زمان” در فلسفه سیاسی اشاره ای کرده باشم. قدرشناسی و ارزش گذاری روی گذر زمان نقشی کلیدی در پیشبرد برنامه هدفمند سیاسی دارا می باشد. اگر بر پایه های تحلیل و ارزیابی های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، روانی، سیاسی و غیره به نتایجی رسیده باشیم و بر پایه های آن برنامه های ارزشی سیاسی خود را تنظیم کرده و تاکتیک های و قدم های لازم سیاسی اجتماعی را بر محور استراتژی عمومی خود تنظیم کرده باشیم، پیاده کردن هر فاز و مرحله از برنامه هایمان این امکان را فراهم میکند تا بر پایه های پی ریزی شده هر مرحله ای، فازها و مرحله های بعدی را بچینیم و قدم به قدم در راستای هدف خویش با گام های استوار حرکت بکنیم.

برعکس این هم صادق می باشد. در دنیای ماشینی، دیجیتال و کار فشرده و زندگی روزمره همیشه مشغول امروز، وقتی گرفتاری های روزمره همه را در زمینه توجه به اجرای برنامه ریزی شده اهداف اجرائی سازمان های سیاسی با محدودیت های فراوانی مواجه میسازد، اگر نهادها، ارگان ها، اشخاص و نیروهای دیگری دنبال کار را نگیرند تا مطمئن شوند تا آنچه در کنگره ها، برنامه ها، تصمیمات داخلی وعده داده شده است، اجرا گردد، گذشت زمان از یک طرف همه این شعارها، برنامه ها و وعده ها را به فراموش خانه زمان می سپارد و تنها و تنها به حفظ و تثبیت وضعیت فعلی موجود، ایستایی وضع موجود و بر سرقدرت ماندن سیاستمداران حاکم خدمت میکند. گذشت زمان وقتی توام با ایستائی سیاسی باشد، به آب راکد می ماند، با این تفاوت که این آب راکد چون همیشه قادر است در شرایط آرام با شعارهای آنچنانی سر همه را گرم نگه دارد، اجازه نمیدهد تا این آب راکد بگندد، بلکه با عمل نکردن به وعده ها و شعارهای خود در لحظات کلیدی است که تیشه به ریشه جنبش تحول وارد میکند.

فلسفه سیاسی زمان ویژگیهای خاص خود را دارا می باشد. جهانی شدن، دنیای دیجیتال، دنیائی که در آن همه به نحوی در حال دوندگی هستند تا امور زندگی خود را در درون این وابستگی های بی نهایت خارج از اراده خود تحت کنترل در آورده و اداره بکنند، دنیائی که توسط سیستم های اداری پیچیده و سیستم های قانونی حاکم که روز به روز پیچیده تر میگردند، نورم ها و ارزش های فرهنگی تزریق شده در جامعه بشری، اکثریت مردم و نسل های جدید بر محور طیفی که “طبقه متوسط” نامیده می شود گرد می آیند. پاسخ دادن به مسائل این طیف اکثریت موجب گردیده است که احزاب هم چپ و هم محافظه کار، به همدیگر نزدیک تر شده و میانگینی از سیاست ها و برنامه های خود را برای پاسخگوئی به مسائل این “طبقه متوسط” بیافرینند. این در شرایطی می باشد که بحران های گلوبالیزاسیون نه تنها بخش هائی از همین “طبقه متوسط” را به حاشیه پرتاب می کند، بلکه در نتیجه نابودی بخش های ویژه ای از اقتصاد داخلی کشورها، بخش هائی از صنایع و سیستم های تولیدی داخلی را از بین برده و بحران های اقتصادی، اجتماعی و زیست محیطی ویژه ای را میافریند. در کنار این، سرمایه داری کلان جهانی متمرکزتر و متمرکزتر شده و بصورت هارتری هم به شدت یابی قطب بندی ما بین فقر و ثروت و استثمار اکثریت بشریت ، و هم به نابودی کشورها، اجتماعات بشری و محیط زیست بشریت می پردازد. این عوامل تنها راهی را که در مقابل بشریت میگذارد آلترناتیوی بر راستای برنامه ریزی های سیاسی اجتماعی بر پایه های ارزش های انسانی، سوسیالیستی و زیست محیطی می باشد که منافع عموم بشری و زیست محیطی را در دستور کار قرار داده و بر راستای آن برنامه ها و استراتژی و تاکتیک های سیاسی اجرائی خود را تنظیم و پیاده نماید. این وظیفه مهم عمدتا بر دوش نسل های جوان که آینده متعلق به آنهاست، سنگینی می کند.

روحانیت، یک “کاست” و طیف مذهبی می باشد که همیشه وابستگی عمیق اقتصادی سیاسی به اربابان و امیران، طیول داران و بازاریان داشته و بر پایه های ترویج فرهنگ ارتجاعی ضد علمی، نه تنها در مقابل ترقی اجتماعی قرار گرفته است، بلکه این طیف به مدت صدها سال بخاطر مماشات با امیران، طیول داران و صاحبان ثروت، همیشه یک طیف سیاسی ترمز کننده راه ترقی و تعالی بشری بوده است. این خصوصیت روحانیت از زمان صفویه و تشکیل شرکت هند شرقی توسط انگلیسی ها، در تمامی طول دوران قاجار، و بخصوص در دوران مشروطیت و بعد از آن با حفظ ویژگیهائی که بر شمردم، بصورتی کاملا سیاسی در مقیاس نه فقط داخلی، بلکه بین المللی بصورت فعال عمل کرده است. بخاطر اینکه روحانیت هیچ موقع نقش مستقیمی در تولید و افزایش ارزشی و مدیریت اقتصادی نداشته است، بصورت طفیلی گری اقتصادی فرهنگی اجتماعی، با استفاده از سلاح دین و مذهب و تحمیق مردم، در مناسباتی نزدیک با صاحبان قدرت و ثروت به حیات خویش ادامه داده است. طی زمان صدها سالی که این صاحبان قدرت در منطقه و در کشور ما با استعمارگران انگلیس، روس و بعدها آلمان و آمریکا بودند، این مناسبات طفیلی گری بصورت شبکه های لابی گری دو جانبه و چند جانبه شکل گرفته و به حیات چند صد ساله خویش ادامه داده است. تاثیرات سیاسی آن را در تبدیل مشروطه ایران به مشروعه، نقش آنها در زمان جنبش ملی شدن نفت در دوره مصدق، و در تبدیل انقلاب آزادیخواهانه و عدالت جویانه سال پنجاه و هفت به انقلاب اسلامی ایران با حمایت همان برادران آمریکائی، فرانسوی و انگلیسی آنها شاهد هستیم.

با طرح این کوتاه میخواهم این مطلب را مطرح کرده باشم که این نامه نگاری های اشخاصی که از نیروهای چپ بریده و به صفوف لیبرال دموکراسی اسلامی پیوسته اند به رهبران جمهوری اسلامی ایران را که در تلاش می باشند تا آموزه هائی را به حاکمان سیاسی مملکت بیاموزند، تا چه اندازه ناپخته و خام به نظر می آید. طیفی که صدها سال حیات طفیلی گونه آن در مماشات با صاحبان قدرت های ضد مردمی بوده است بمراتب بیشتر از ماها هم سابقه سیاسی دارند، و هم وابستگی های سیاسی با مراکز قدرت های سیاسی بین المللی. آیا واقعا شما فکر میکنید که تعلیماتی را به این رهبران می آموزید، یا حاکمان جمهوری اسلامی ایران از بابت سیاسی پخته تر از آن می باشند که قادر باشند شما را در بازی سیاست میان انگشتان خویش به بازی بگیرند.

لابیگری سیاسی جمهوری اسلامی ایران در تاثیر گذاری بر سیاست خارجی آمریکا، انگلیس، اروپا، روسیه و جاهای دیگر دنیا نسبت به حکومت فعلی ایران در چه مقیاس، با چه بودجه ای، توسط کدامین طیف اجتماعی و با چه گستره ، قدرت و قوتی عمل میکند؟ این لابیگری ها به چه شیوه هایی، در چه مقیاسی و به چه احتمالی می تواند روی سازمان های چپ ایرانی تاثیرگذار بوده باشد؟ آیا میشود این سوال را طرح کرد که یکی از عوامل تاثیر گذار بر “آیستائی” سیاسی سازمان های چپ میتواند این عامل بوده باشد؟ تا چه اندازه پویائی سیاسی چپ میتواند از تاثیرات سیاسی ساختاری لابیگری روحانیت و همدستان بین المللی آنها در میان جنبش چپ ممانعت بعمل بیاورد؟ آیا این پویائی سیاسی ساختاری می باشد که میتواند این بیماری احتمالی درون جنبش چپ را پالایش بدهد، یا ایستائی سیاسی ساختاری؟ این مسائل تا چه مقیاسی در سیاست و تاثیرگذاری سیاسی در مقیاس بین المللی بکار برده میشود؟

انتخابات تمام شد. همه به کار و زندگی خویش برگشتند. اخبار رسانه ها نشان میدهد که در هفته اول بعد از انتخابات در ایران، نزدیک به بیست نفر اعدام شده اند. زندانیان سیاسی همه در زندان ها هستند. همه شور و شوق ها در حال فروکش میباشد. مردم بصورتی بی طرف امیدی به اصلاحات چندانی از طرف دولت “روحانی” ندارند. این طبیعت انسان می باشد که خود را با هر شرایطی تطبیق بدهد. تنها خوشحالی آنها این میباشد که ضحاک ترسناکی به نام ابراهیم رئیسی به ریاست جمهوری انتخاب نشده است. وضعیت موجود ادامه می یابد. سنگرهای موجود حفظ خواهند شد. کاندیداهای نوینی برای جایگزینی ولایت فقیه با تشریفات تبلیغاتی انتخاباتی به میدان آمده و معرفی میگردند. لیبرالیسم چپ هم با لیبرالیسم اسلامی سبز و بنفش در ایران به همدیگر نزدیک تر شده اند. چه اندازه امید آن میرود که چپ دموکرات ایران با پالایشی تازه و زایشی نوین بتواند آلترناتیو نوین و راهکار مستقل و سومی را در جامعه ایران ارائه دهد؟

دوشنبه  ٨ خرداد ۱٣۹۶ -  ۲۹ می ۲۰۱۷


بخش: سياست | چاپ چاپ | بدون نظر
 


نظریزی یازین / ارسال نظر