سپید چون رهائی

بهرام حسینی

به آشناترین دختر ناآشنای جهان

Bildergebnis für ‫دختر خیابان انقلاب‬‎ایستاد آرام

بر سکویِ خیابانِ شهرِ التهاب

شهرِ چشمانِ بیم و اضطراب

و نشانِ تبعیض

از گیسوان گشود

سنگین غمی کهنه

چون رودی سُست

خمودیِ یخ آبِ زمستانی را

از شانه اش آوار کرد.

شالِ تنگِ سده هایِ خفت را

بر نابکار چوبِ ترس

چون ژنده ای زبون گره پیچ زد

و درفشی ساخت نادیده

درفشِ تبعیض

درفشِ خصم

درفشِ اختیار

درفشِ انتخاب.

پیراهنی از آتش

بر تن کشید

و قایم چون سرو

در سکوت

بالا برد درفشِ اعتراض را

بدانگونه درفشی که

هم داد بود هم بیداد

برای آنی که فریادی داشت،

هم گُل بود هم گلوله

برای آنی که دلی در سودائی داشت،

هم درد بود هم فریاد

هم زخم بود هم زخمی

هم بند بود هم در بند

برای آنی که

فرزندی

مادری

وطنی داشت.

پا را از فرو دست

بر بلندی گذاشت

محکم ایستاد بر بام شهر

و با سکوتش

هیاهویِ هزار طبل و زنگ را

آهنگ داد.

به زبان بی زبانی

با تمامی دنیا

از غمش سخن گفت

از بزرگترینِ غمش

از آزادی همنوع

از رهائیِ مردمش.

و بدینگونه

چه آرام

این ناآشنا

ایستاد آشکار

بر بام دنیا.

دوم بهمن سال نود و شش


بخش: متفرقه | چاپ چاپ | بدون نظر
 


نظریزی یازین / ارسال نظر