آذربایجان

 

 
  آنا صحیفه ►►► سیاست اجتماعی بین الملل تاریخ ادبیات و هنر  
 

ضیاء صدرالاشراف

یران و مسائل ایران"
(مسائل ایران)

ورود:

 

این نوشته در واقع بیان "درد دل" اکثریت محکوم است برای اطلاع اقلیت حاکم، و یا حکایت عامی است که تصادفاً مخاطب خاصش آقای دکتر جلیل دوستخواه نام دارد، بخش كوچكي از روابط ظالمانه  - اي است که ممكن است به تجزیه ایران مُنجَرشود، که من به شخصه طرفدار آن نیستم.  سبب نگارش آن، تعریف و توصیفی بود که دوستان فارسی زبان یک و دل یک جان، درپاریس ازمقالهْ آقای دکتر جلیل دوستخواه (درانتقاد ازآقای دکتربراهنی) بعمل آوردند، که دربازخوانی وتصحیح، مطالبی برآن افزوده شد"تا بدین غایت رسید"! باین علت، انسجام اولیه خود را از دست داد، ولی باکی نیست، چرا که هدف اين نوشته، بیان و تحلیل محتوا و شکل پدیده واحدی بنام "ناسیونالیسم ایرانی" است که اززوایای مختلف به آن و ارکان اصليش برخورد شده است.محتوای این پدیده درتحلیل نهائی به دین خوئی وعقل ستیزی ونُخبه- کُشی جامعه ما برمی گردد، جامعه ای که روحیهْ "پیروی واطاعت ازرهبر و دیکتاتور، ومقلد بودن به امام ومجتهد، و بالاخره سرسپردن به مرشد ومراد، قرن ها است كه در آن نهادینه شده و به عادت و اخللاق عمومی مُبدل گشته ست. 

 

این روحیه بجای محمد، زرتشت، بجای علی، کوروش و بجای جعفرصادق یا كُلِيني، فردوسی توسی را می نشاند. لذا"رژیم و بخش مهمي ازمخالفین اش، از لحاظ محتوا با هم فرقی ندارند، تنها اسم وموضوع مقدسات آنها فرق می کند، اما روحیهْ مقدس پرستی یعنی مذهبی را، رژيم "خدا پرستش" و غالب مخالفين "ايران- پرستش" پاس می دارند واختلافشان در نام بت هاي مورد پرستش است ،نه در رَستن از بت پرستي و خودِ پرستش، و رسيدن به آزادي و وارستگي.

 

 چپ از لحاظ اعتقادی بظاهر ضد مذهبی، وازنظر روانشناسی و روحی بشدت مذهبی ایران نیز، بجای سه مقدس: دین حاکم (محمد،علی و جعفر صادق) و دين محکوم (زرتشت، کوروش و فردوسی)، زمانی (مارکس و لنین و استالین) را گذاشته بود و گروهی دیگرازآنان در برابر"پنج تن آل عبای"ِ تشیع، "پنج تن آل پرولتاریای": (مارکس، انگلس، لنین، استالین ومائو) را داشتند.در همهْ اين موارد، شخصیت ها بجای هم می نشینند ولی روحیه،"ديكتاتور، امام ومراد"شدن در رهبران، و "تسلیم، تقلید و مرید شدن و سرسپردن" دراكثريت ملت، سرجای خود ثابت و پایداربوده و همچنان باقي مانده است. هرگزدید علمی وعقلی، واستدلالی و منطقی درجامعه استبداد زده، مقلد پرور و،سرسپرده  ما، مورد اقبال ورغبت قرارنگرفته و نمی گیرد.

                                                                                                 

مخاطب اصلی این نوشته، صاحبان تفکرو اه اصطلاح "روشنفكران" با روحیه مذهبی و با برخورد "دُگم"و از روي  و پیش داوري، به "مسائل ايران" هستند که در میان شان، البته، ریاکاران و واداده ها و خود باخته ها و باصطلاحما تركان:"مانقورت" های ملیت ها :(تیره ها) ی محکوم هم فراوانند." دُگم به مفاهیمی گفته می شود که مدافع آن ازمعنی تحلیلی اش بی خبر است، اما حاضر به نقد و چون و چرا کردن درباره آن نیست.

 

امید که خوانندگان محترم"این اشارات را، زروی عنایت بخوانند"وبه پیام اصلي اين نوشته، اندیشمندانه بیاندیشند. درتمام این نوشتار، مثل سایرنوشته های من، همه جا، درصورت ارائهْ دلیل وسندِ علمي ِمُخالف،"اشتباه هميشه مرجوع است".

 

***

 

 " قیام سراسری ترکان آذربایجانی" که با ابرازهمبستگی سایرترکان: (قشقائی ها و ترکمن ها) د ر کشورما ایران همراه بود، درواقع از" قیام مَدنی"اول خرداد(۱۳۸۵) تبریزآغازشد وبه ارومیه و سولدوز(نقده) واردبیل کشید، وسپس پارسوا ("پارسا آباد" قبلی و"پارس آباد" کنونی که اهالی "مغان شهر"مینامند) ونیز زنجان و دیگر شهرهای کوچک و بزرگ را فراگرفت، که درهمۀ آنها ترکان آذربایجانی زبان ساکن هستند. پژواک این رستاخیزعظیم، همانند حرکتِ "خلق مسلمان"كه درمخالفت با اصل صدو ده(ولایت فقیه) بود:

 

قانون اساسي- ده اُلان اصل يوز- اُن، ضيدي بشر- دی/ایصلاح اگر اُلماسا، باطیل- دی هَدَردی".

 

اصل صدوده قانون اساسي ضدي بشراست/اگر ایصلاح نشود،(آن قانون ) باطل و بيهوده است.

 

 بنا به انتظاروروال معمول، متأسفانه تنهاماند وبا "توطئۀ سکوتِ"معنی داری بدرقه شده وهنوزهم میشود. این رفتارهماهنگ اُپوزانهای فارسی زبان، براستی هراندیشمندعلاقه مند ومتعلق به  "فرهنگهای محکوم"رادرسنجش وشناختِ پدیده ای به نام "روشنفکران" طرفدار"پا ن فارسیسم" ،  به تعمق جدی- دراتخاذِ تصمیم قطعی، برای آیندۀ خودشان وایران- وامیدارد. به عبارت دیگر این قیام علاوه برنتایج سیاسی- مدنی که درآیندۀ نه چندان دور، لاجرم شاهدش خواهیم بود، درواقع همچون واحداندازه گیرئی (مِتر، یا میزان الحراره ای) بود، جهت سَنجش ِ"درجه و عمق و پهنای"ِ آزادی خواهی، برابری طلبی، وشناخت نوع ِ"دموکراسی"ی موردنظرمُدعیان داخل وخارج کشور : چه طیف سلطنت(پهلوی) طلبها، چه باصطلاح ملی هاومدعیان وراثت وپیروی ازراه دکتر مصدق و(سنجابی،بازرگان وبختیاروفروهر)،چه"رهروان راه کاشانی وخمینی"، چه جریانهای چپ سابق ولاحق، که زمانی مدافع ِ:"حق تعیین سرنوشت ملل تا سرحد جدائی در کشور کثیرالملله ایران" بودند! و درنهایت، چه آنهائی که براستی دموکراسی میخواستند و میخواهند ودردموکراسی خواهی خود، طبعاً دواصل ِآزادیهای قانونی:(حقوق بشر) وبرابریهای انسانی:(فردی وگروهی)  را، شرط اصلی قدم گذاشتن درراه مُدرنیته و رسیدن به ملت مدرن میدانند که لاجرم ازتوحش ِ"ایل- ملتِ"(متکی به نژادآریایی واسطورۀ کیانی) ونیزبربریت: "قوم- ملتِ" ناظر و راجع به (دین انحصاری = خمینیسم، و زبان انحصاری = پان فارسیسم) رَستن است و به جامعۀ مدنی باآزادی"ِدین وزبان"وبرابری انسانی شهروندان پیوستن: (برابری: زن بامرد،دین باوربادین ناباور ، وفارس باترک، کرد، و..). دردموکراسی واقعی برخلافِ سخن ِ"مهندس مهدی بازرگان"اولین نخست وزیرآقای خمینی، که اِفاده فرموده بود: "این نیم درصدی ها چه می گویند!؟" در واقع این مؤلف ِ"راه طی شده ( ؟!)" نمی دانست كه : درحقیقت، حرمتِ قانونی ِ"حقوق" اقلیت ویا اقلیتها است که بیانگروجودِ دموکراسی است ونه حاکمیت(بخوانیم دیکتاتوری وانحصارطلبی) اکثریت، بتنهائی! وآشکاراست که:

 

"ایران،کشوراقلیتهاست وهراقلیتی درسرزمین خوداکثریت است".

 

درکل نیزازخوش- اقبالی ایرانیان وشوربختی"پان فارسیست"هاوسایرناسیونالیست های افراطی، ترکان آذربایجانی با سی وهفت وچهاردهم درصد، و۵/۲۳ میلیون نفر، اکثریت نسبی اهالی کشور ایران را داراهستند، وفارسی زبانان درایران با سی وپنج درصد و ۲۲ میلیون نفراکثریت نیستند: (ضمن جذب وحل چهارمیلیون ترک آذربایجانی وهمین مقدارازدیگران درطی ۸۱ سال، یعنی ازسال ۱۳۰۴ تا به امروز). آنگاه مطابق همان آمار ۱۹۹۸ سازمان ملل متحد، به ترتیب نوبت به : کُردها، لُرها، گیلکها و مازندرانیها واعراب خوزستان (بقول خودشان اهوازی- ها) وسواحل جنوب میرسد که بین پنج  تا سه میلیون نفرند وسپس: ترکمن ها با دو و نیم میلیون نفروبلوچ ها حدوددوملیون نفرودرنهایت، قشقائی ها با یک و نیم میلیون ولَک ها با یک میلیون ولارستانی ها با نیم میلیون نفر وآخر کاردرآن نوشته: آمارزبانها و لهجه های صد تا چند هزار تا نفره می آید. البته این جمعیت بهمین نسبت در عرض این هشت سال رشد کرده است.لازم به ذکراست که تعداد زبانها ولهجه های موجود درسا ل ۱۳۳۲( بنابه شمارۀ یکِ فرهنگ ایران، فروردین ماه) درکشورایران، دویست عدد بود وامروزه تنها صد و بیست لهجه وزبان باقی مانده است. اینان، یعنی: "پان فارسیست های بیماروجنایتکاروطنی" درطی این هشتاد و یکسال به بهانۀ "تحکیم وحدت ملی ایران"، حدود ۱۲۵ زبان ولهجه رانابود کرده اند. بعبارت دیگر"پان فارسیسم"  حاکم، کشورایران رابه کشتار- گاه فرهنگها، زبان هاو"یادمانها" مُبدل ساخته است: (با نابودکردن پنج لهجه وزبان درهردوسال). استاد گرامی براهل ادب وفرهنگ فارسی، این قتل عام فرهنگی مبارک باد!/ ازاین نظرمادرکشورخود، با یک"زبان- کُشی- دیل قیرقینی - : لنگُ- ای- سید":(مترادفِ نسل - کُشی: ژنو- سید) روبروهستیم / واژۀ "زبان- کُشی : لنگُ- ای- سید" ، نیز چون "پان فارسیسم"، ابداع من(واَمثال من) نیست، درحقيقت مخلوق (وبقول پیکاسو : شاهکار) ایدئولوژی انحصارطلب حاکم یعنی "پان فارسیسم"است. من، تنها نام مناسب به یک واقعیت یا پدیده را پیدامیکنم/. بایک حساب سرانگشتی، جمعیت"ملیت"ها (یا با واژۀ اهانت آمیز"موردنظراستاد): شمار "تیرههای"ساکن درکشورایران، به ترتیبِِ ذکرشده دربالا بقرار زیراست:

 

۵/+۲۳/۵+۲۲+۵+۳+۳+۳/۶+۳+۲/۵+۲+۱/۵+۱

 

 به سا یت ذکرشده درهمین صفحه رجوع شود. درکشورما حدود نیم میلیون هم اقلیتهای دینی و گاه زبانی- دینی وجود دارد.  اقلیتهای دینی درایران که دارای زبان خاصی هم هستند، عبارتند از: ارمنی:( ۹۰هزار)، زرتشتی (۲۷هزار)، یهودی(۲۰هزار)، آسوری وکلدانی(۲۰هزار) نفر، و،صُبی ها. چون"اهل حق"، بهائیان  وبابیها، زبان خاصی ندارند، دراین حساب آورده نشدند وگرنه بعداز"اهل حق": (احتمالاًبیش ازسه میلیون نفرند)، بهائیان بزرگترین اقلیت دینی کشورایران هستند با: (۳۰۰هزارنفر). جهت ختم این آمارتراژیک وخجالت آور- ازنظرانسا نیت، دموکراسی ومدرنیته ونیزازلحاظِ فرهنگی وحقوق بشر- قابل ذکراست که بنابه:

www.ethnologue.com/iran

 اقلیت زبانی- مذهبی ِ" صُبی ها " در حال نابودی در ایران هستند واغلب به استرالیا و آمریکای شمالی مهاجرت کرده اند. زبان آنها شاخه ای اززبان آرامی (سامی) است که ماني پیامبر نامداردر میان آنها تربیت شده بود، واخیراً جهت مصون ماندن از توحش ِ پان شیعیسم و پان فارسیسم رژیم جمهوری اسلامی، آخرین بازماندگان آنها درایران، که به یکی ازبنامهای: "ماندائی"، "مُغتَسِله"، "یزیدی" و "صُبی" نامیده میشوند، خود را"مانَوی"هم قلمداد کرده بودند، که شایدازخطردین انحصاری شیعه ی سیاسی شده:"خمینیسم"،وسامی ستیزی:"پان آریانیسم"بیماروحاکم وبالاخره آپارتاید فرهنگی "پان فارسیسم"درامان بمانند، چراکه مانی را پیغمبرایرانی قلمدادمیکنیم! با  این مقدمۀ نه چندان کوتاه،" ظاهراًحاجت تقریروبیان اینهمه نیست" وامید است که استا د گرامی آقای دکترجلیل دوستخواه،اگربقول خودشان" دوستدارحقیقت ودانش وفرهنگ ومصلحتِ همۀ ایرانیان"ِ واقعی وموجود (ونه خیالی وادعائی) بوده وهستند، آمارفوق کافی به مقصود خواهد بود! و دیگر نیازی دراستناد به آمارسازمان"سی.آ.اِی."باقی نمی ماند که فارسی زبانان ایران را / پنجاه و یک درصد/قلمدادکرده است! لابُداین رقم مبارک ۵۱درصد،همچون"برهان قاطع"توجیه- گردیکتاتوری اکثریت خیالی ومورد نظر"ملی- یون" بعدی مااست: اَعَم ازملی- مذهبیهای: سابق(خاتمی یون)، واَسبَق(بازرگانی- ها) وخود جبهۀ ملی داخل کشور، باسخنگوئی دکترپرویزورجاوند"سَلَمَهُ الله تعالی" که اخیراًبه "اصل خویش": برگشته ویکسره "شونیستی" دوآتشه شده است(عضو سابق حزب سومکای دکترداوودمنشی زاده، ومرید بعدی ذبیح بهروز، ودکترمحمد مقدم وبقول خودش مُهمِد مُغدُم، كه همگي از پیش کسوتان ومرشدان صاحب ادعاي پان فارسیسم بودند ).

 

 پسر، کو ندارد نشان از پد ر             تو بیگانه خوانش نخوانش پسر!

 

 مليهاي ما برحسب تغيير اوضاع دائم "پسوند"عوض ميكنند: در مقابل چپ ها،"ملي- مردمي" شدند، دربرابرودركنارخميني،"ملي-مذهبي"ازآب درآمدند، وبقول دوست هوشمندي، فردا هم ممكن است به صورت "ملي- نظامي" و "ملي آريائي"در آيند!

 

بنظرمیرسید که درآن آمارکه حضرتعالی از(سی.آی.اِی.) نقل کرده اید: " لُر و لَک و گیلک و مازندرانی  و..." راهم جزوزبان فارسی دانسته وقلمداد فرموده اند! البته میدانید که رقم پنجاه و یک درصد فارس خطای عمدی، آگاهانه، آشکار وفاحشی است، که یا ازمنبع نادرست ایرانی آن ناشی شده است، ویا به دفاع ازسیاست خاصی در"سی.آی.اِ" مَعطوف است! زیرا آن زبانهاهمگی بومی کشورایران هستند و"زبان فارسی" تنها زبانی دراین کشوراست که باایل( تیره) ویا قوم مشخصی وارد کشورکنونی ایران نشده و" مهاجرادبی ودیوانی"، یعنی وارداتی ازبلخ و افغانستان وآسیای شرقی: تاجيكستان، و آسیای مرکزی: سمرقند وبخارا، به کشور کنونی ما ایران است. زبان فارسی، بعنوان زبان کاتبان ونه زبان گویشی مردمان ازقرن هشتم هجری درایران کنونی بتدریج به زبان گویشی شهرها (با جذب وحل زبان بومی آنها) مُبدل شده است: "دکترنا تِل ِخا ن- لَری: زبانشناسی وزبان فارسی" صفحۀ (۱۴۶) وسلسله مقالۀ "خط وتغییرخط درسرزمین ایران" ازهمین قلم: روزگارنو ازشمارۀ  ۱۷۲ تا  ۱۸۶ پاریس.

 

جواب استاد دکترجلیل دوستخواه رالابُد استاد دکتررضابراهنی درزمینۀ مربوط به خودشان اگر مصلحت دانسته و فرصتی داشته باشند خواهند داد.

 

اماعلت جوابگوئی ازطرف من/ بعنوان یک فرددموکرات، و یک ترک آذربایجانی جمهوری خواه وفدرالیست، که منافع عمومی همۀ مان را دربقاء ایران با پایان یافتن" آپارتاید زبانی- دینی" حاکم، وادارۀ آن بوسیلۀ همۀ ملیت های ساکن درکشور(با توجه به وزنه و نسبت جمعیتی شان)  می دانم / تنها این است که: "طرزتفکرآقای دکتر دوستخواه، نمونۀ نسبتاً کاملی از"طرزتفکر حاکم" برایران است. این طرزتفکر ایدئولوژیک، متأسفانه بر"باندِحاکمان"کشورما، ازدورۀ پهلوی(۱۳۰۴) تابه امروز(۱۳۸۵) سیطره داشته است، وشوربختانه بخشی مهمی از"روشنفکران" وتحصیل کردگان (فارس وغیرفارس) نیزگرفتارآن بوده اند وهستند. راقم، طی دومقاله، تحت عنوان"افتخارنژادی یا افتخا ر  انسانی" ونیز: در سلسله مقالهْ "به شهادت تاریخ هیچ قوم و ملتی تافته ی جدا بافته نیست"، خصوصیت های اصلی ایدئولوژی دوران پهلوی رابرشُمُردَ م : (روزگارنوشمارۀ مسلسل ۲۲۳ شهریور۱۳۷۹ صفحۀ ۶۸۷۰ پاریس). بعدازضربۀ انقلاب بهمن۱۳۵۷، درداخل ایران، ازصورت ایدئولوژی حاکم، مُبدل، به نوعی" مذهب سیاسی" چند چهره ودرعین حال سازشکا ر باخمینیسم شد، ودرخارج ازکشورنیز، بنوعی"سِکت" و گروهک دینی مُبدل گردید: با پندارنیکِ "اشو زرتشت"، "کردار نیکِ" کوروش کبیر، و"گفتار نیکِ" حکیم ابوالقاسم فردوسی" پاکزاد-     که رحمت برآن تربَت پاک باد! راستی، استاد گرامی، تثلیث بدی نیست، عیبش تنهادراین است که دوهزارسال دیرآمده وعصرادیان بزرگ بکلی سپری شده است!: (اخیراًازاین مذهب جدید دعوتنامه ای "بنام آهورامزدا و کوروش" منتشرشده است- ضمیمۀ شمارۀ یک دیده شود).

 

خلاصۀ ایدئولوژی دوره ی پهلوی، که امروزنیز باتغییراتی درجمهوری ارتجاعی اسلامی بحیا ت ننگین و ضدِ تمدن مدرن، وایران برباد دِه، وآزادی کُش وضدانسانی خودادامه میدهد به قرار زیراست:

 

۱- پان آریانیسم : تمام مردم ایران رااز نژاد ِ"پاک" و" پرافتخار" وموهومآریائی تلقی می کند که لابد ازنژادهای"ناپاک"(سفیدِ- سامی وترک- وسیاه وزردوسرخ) وبقول دکترمحمودافشاریزدی "ممتاز"، و جدا است، هرچند خود اوازترکان افشاربود!(مجلۀ آینده شمارۀ یک، تیرماه ۱۳۰۴). پان آریانیسم "ایران" را فقط به سبب نام اش، مُلکِ طِلق ِنژادآریائی موهوم وادعایی خودمیداند، وصدالبته نژادهای موهوم وادعایی دیگر(غیرآریائی) را، با اين فرض نادرست، بیگانه ومهمان(ناخوانده) دراین کشورتلقی میکند(بخصوص ترکان واعراب را): بقول مولانا:

 

باخیالی نامشان وننگشان                           باخیالی صلحشان وجنگشان!.

 

 درایران ازهمان زمان ِ( ۱۳۰۴)، پان آریانیسم درعمل به "پان ایرانیسم" تقلیل مفهوم ومقصود داد. هرچند درمقولۀ نژادِ موهوم ِآریائی، تصورمجذوبین به این ایدئولوژی آن است که: آسید آمینه : ( دِ- اِ ن- آ )ی این نژاد ِ" والا" و" پرافتخار" درمجموع، حُکم ِ"تیزاب سلطانی" را داشته و دارد: یعنی تمام آسیدآمینه های ِژنهای ِانسانهای ِقبل وبعدازخودرا، درخود حل کرده وتحلیل میبَرَد و " دروضوی خلوص نژادیش، هیچ شکستی حاصل نمی آید"! اما درعمل برای"ایرانی وآریائی " کردن این بیگانگان ومهمانان ناخواندۀعرب وترک وترکمن و.. "اِکسیر" دوم یعنی"پان فارسیسم" کارسازتراست، که دومین ستون وپایۀ اصلی این ایدئولوژی شوم وضدانسانی حاکم برایران را تشکیل می دهد...

 

۲- پان فارسیسم: رُکن اصلی ومحوری ِایدئولوژی پهلوی وجمهوری اسلامی وبخش مهم مخالفان : (اُپوزانها = مخالفان) فارس وغیردموکرات خارج کشوررا"پان فارسیسم"تشکیل میدهد که بنا به اعتقادات- شان: زبان مقدس فارسی نه بعنوان زبان مشترک، بلکه همچون زبان انحصاری، رسمی، حاکم ودرنتیجه: زبان ِ"جانشین"و"قاتل" تلقی شده، وعملکردِ سیاسی وفرهنگی یافته است. زبان فارسی بعنوان ابزارسیاسی حاکم، زبانهای دیگررا، مُبدل به زبانهای غیررسمی، محکوم، و ممنوع، ازنظرآموزش وپرورش کودکان، ونیزدفاع دردادگاه های محلی ساخته است: (به اوامر احمدی نژاددرعمل معکوس به مادۀ (۱۵) یعنی درجهت ترویج انحصاری زبان فارسی توجه شود: بشمارۀ :۱۰۶۱۰/بتاریخ (۱۳۸۵/۱۲/۷). تامعلوم افتد که درعکس العمل به قیام هویت طلبی و آزادیخواهی آذربایجانیها، بیماری "پان فارسیسم" تا چه حدعمیق، ودرجۀ بلاهت ِتامیت- گرائی ِخمینیسم، تا چه میزان تماشائی است! البته اَنگِ خائن، ضد ملی، تجزیه طلب، پان ترکیست و(سابقاً کمونیست وبابی)،جاسوس بيگانگان! به خواستاران این قبیل حقوق اولیه انسانی زده میشد ومیشود، وهمواره با تعقیب پلیسی وقانونی همراه بوده وهست. درشورشهای هویت- طلبانه ودموکراسی خواهانۀ کنونی آذربایجانیهای ایران نیزیازده هزارنفرروانۀ زندانها وشکنجه گاههای"پان فارسیسم و خمینیسم" شدند، جُرم- شان ، هویت خواهی و آزادی طلبی، برای زبان مادری و پدریشان بود. این رستاخیز عظیم، بقول حافظ: "جُرمش"آن بود که "اسرار"خفقان۸۰ ساله را "هویدا" می کرد.

 

۳- فرد پرستی (شاه پرستی/ خمینی پرستی): درنظام قبلی شعارهای رایج : "چه فرمان یزدان چه  فرمان شاه" بود. درنامۀ "تنسَر" یا "د و- سر"؟ نیز"ایران" را: " بلاد الخاضِعین " (کشورسَر- فرودآورندگان به فرمان شاه ودستورات دین) تعریف کرده اند. همۀ ایرانیان ِازنوع خودرا، حکیم ابوالقاسم فردوسی،/كه همچون پیشکسوت وپیامبرشعوبیۀ(جدید ما) است/: "همه بندگانیم خسرو پَرَست" نامیده، واز این که کسی چنان نباشد با تعجب می پرسد: " نه خسرو پرستی نه یزدان پرست" ؟! که سخن اواشاره به "خاضعین" یا "سرفرودآورندگان"به (شه وشیخ) تنسَر را دارد. برای فردوسی فرد ِآزاده ای که به پرستش واطاعت فرامین و"امرونهی"های(شه وشیخ)گردن نگذارد، موجودِ غیرقابل تصوری است. معلوم است که درامر ِ"پرستش"، شناخت ومعرفت، وتجزیه وتحلیل واصولاً تفکروتعقل ِ آزاد، و منطق واستدلال را راه نیست. "علماء دين"يعني "مُبلغان جهل" ميگويند :" از حکمت دین سؤا ل نیست"، چراکه آنها: جوابی به آن پرسشها ندارد. 

 

۴- خاک پرستی ِآریایی، بجای مردم دوستی انسانی: اگربه " سرود(سابق) ملی ایران"( برخلاف سرودعهد مشروطه، وافغانستان بعد از طالبان) توجه کنیم همه اش خاک پرستی است:

 

" ای ایران ای مرز پرگهر                        ای خاکت سرچشمه هنر!

 

 راستی را، خاک ایران درمقایسه باخاک های" چرنوزُم" کشوراُکرائین و آلمان وخاکهای خوب و  "هوموس"داراروپا وامریکا(برزیل)،اصلاً خوب نیست،ارزش آن خاک برای من به خاطرمردمان آنجا است. جناب استاد،هرچند استاد ومُرادِ بعدی شما، زنده یادابراهیم پورداوود، درشعر"نژاد- پرستانه " و" شعوبی- محتوای" خود، درجواب به مصرع : " اگر پرسی ز کیش پور داوود " جواب میدهند که، ابراهیم (ابن) پورداوودِ، "پارسی"، "ایران پرستد"! نمیدانم راستی، نام ِنامی"سامی"ِ ایشان، برای "پارسی"بودن این" گیلک ِ ستانی" جای چون وچرا باقی میگذارد یا نمی گذارد؟! بقول سعدی: "عاقلان دانند". البته " فنون" زیاد و"عوارض" گوناگونی که این "ایران - پرستی"ِ نژاد- پرستانه، داشته، دارد وخواهدداشت وجداٌ: "به تماشا کشیده است". ازجمله جنا ب  سناتور"سید" فرخ خراسانی درشعر"شونیستی تمام عیارودرعین حال شرم آور خود با مطلع:

 

" یا رب عرب مباد ودیار عرب مباد!                   این قوم شوم و مردم دورازادب مباد!"

 

مدعی میشوند که: نَسَب ِمُبارکشان نه به میرعرب: "علی"، که به نژاد کسرای "عادل" میرسد. بی اختیار:"فرزند ناخلف: یعنی سید سُنی"ِعبید زاکانی تداعی ومعانی- ام شد. اما شخصاً، با "پرستش" هرچیز، حتی مفاهیم مُجَرَدی چون:"حقیقت"،"نیکی"،"زیبائی"و"عدالت"و" قدرت"هم مخالفم، چه رسد به پرستش" زبان ودین، یا خا ک ویا شخصیت زنده ومرده". آقای دکتر دوستخواه:

 

بجای"پرستش" که نشانۀ عبودیت وبندگی است" دوست داشتن" و"دوستخواهی" بهترو خوشتراست. هم ازاین روست که: ایران دوستی من ازایرانی دوستی من سرچشمه می گیرد نه برعکس، ایرانیان (ساکنین این کشورازآغازتا به امروز) آنچنا نکه بوده اند وهستند نه آنچنان که مدعیانی(بخوانیم شعوبیۀ جدید) مدعی"ِشدن وبودشان"(،با تاریخ ایدئولژیک،انتخابی وجعلی وخیالی شان) میباشند. جناب استاد، تعیین هویت فرهنگی- اجتماعی وسیاسی- تاریخی "قیم" لازم ندارد.

 

دوولی فقیه(ملا احمد نراقی و روح الله خمینی)، همۀ ملت ایران راجزو" صِغارومَجانین" تلقی فرموند! یعنی که نیازمند "ولی" آنهم ازنوع "فقیه" اش هستیم ، برای هفت پشتمان کافیست.

 

امروزدرعصرانقلاب دژیتال- انفورماتیک، ازچالۀ ولایت فقیهِ وَقیح درآمدن وبه چاه ولایت نژادِ شَریفِ آریائی وپان فارسیسم افتادن، براستی شعورودرایت خاصی می طلبد که نثارمدعیان و طرفدارانش باد! بنا به شهادت تاریخ: ازدست عقرب ِ" قیم"ِ آریائی ِخودی، مردم ایران آنروزعصر ساسانی وقبل ازانقلاب"دورۀ آریامهری"، به مارغاشیۀ دین سامی(اسلام) وولی فقیه خمینی، پناه بُردند. هرچند بقول ناصر خسرو،بعدازپیروزی انقلاب اسلامی دیدند که:

 

 زی شاه پیش شیخ چنان بود رفتنم                        کز کام مور در دهن اژدها شدم .

 

 بقول مولانا: "واجب آمد چونکه بُردم نام او   ------ شِمه ای گویم من ازاِنعام او"چون از"آریائی وآن نژاد والا" سخن رفت، کافیست به "افتخارات مدعیان این نژاد ممتاز"اندک توجهی بکنیم: جنایات آریائیها درهند، درایجاد سیستم کا ست یعنی ارثی شدن مشاغل ونابرابری مردان بامردان (زنان که اصلاًمطرح نبودند) اززمان مهاجرت آنها به آن کشورتا به امروزدوام دارد، ودرایران پیش ازاسلام به"کرامات"آریائیهای: (ساسانی،هخامنشی وماد)، بویژه به جنایا ت هولناک هخامنشیهای خودمان میتوان اشارۀ کوتاهی کرد: درچشم درآوردنها (اَوَجَم = به پارسی باستان)، وگوش وبینی و زبان بُریدنهای مکرر، و دارزدنهای فجیع(چهارمیخ کشیدن توأم با روی نیزه نشاندنها ) وکشتارهای پی درپی ِشخص داریوش بزرگ درکتبیۀ (بَغستون) یا "بیستون"(نگاه شودبه:"شارپ"فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی صفحات: ۵۱-۵۳ و... ). به شقاوتهای عصر ساسانی هم بعداً اشارۀ کوتاهی خواهم کرد. افتخارکشفِ شکنجۀ وحشتناک ِاُستوانۀ خاکستر(که شخص موردغضب ملوکانه راباسردراستوانۀ پرازخاکستر"رها" میکردند تا با تنفس خاکستربجای هوا، بامرگ تدریجی وجانکاهی بمیرد..) ودیگرانواع شکنجه های ابتکاری و اقتباسی: (سنگسار وزنده دفن کردن و..) به ایرانیان آریائی ما یعنی به هخامنشیان میرسد: نگاه کنید به "یاد داشتهای جوانی ناپلئون ماهنامۀ آرتش، ترجمۀ سرلشگرمحمودِ کِی"و"خلاصۀ تاریخ کتزیا س- ترجمۀ خلیلی- کامیاب،۱۳۷۹،چاپ :کارنگ صفحا ت ۹۵،۹۳،۸۸،۸۲، و.."لذا استادگرامی، شک وتردید ما"انیرانیها":(ترکان وعربها) وهمۀغیرفارسی زبانهارا،دروحشت ازداشتن"قیم"وولی"شریفِ"  آریائی، (بجای ولی فقیه سامی) بنا به (ما شاء الله) اینهمه سوابق تاریخی (بقول دکترمحمود افشار):"افتخارآمیز" ونیزتجربۀهشتادویکسالۀ اخیر، اندکی بگفتۀ مولوی: لطفاً عرایض ما انیرانیان را چون کریمان بخوانید. آقای دکتردوستخواه، چه کنیم که بقول آقای دکتربراهنی، ماصاحبان" فرهنگهای  محکوم"، یعنی همۀ ملیتها (به بخشید: تیره)های محروم،"مار گزیده- ایم" آنهم از نوع آریائی- اش. شماکه براستی اُستادید، وبخوبی میدانید که: خودآریائیها معنی" آری" یا " ایر"را، مترادف: "شریف،اصیل،آزاده ونژاده"،دربرابر"اَن - ایر= اَنیر" بمعنی :" فرومایه، پست، بد نژاد وپدر نشناس وبیگانه"قرارداده اند. راستی فرهنگ آریائی ِما ل ِخودمان، چه فرهنگ "والا"و "افتخارآمیزی" است، (با ازآ ن ِ"ودائی" و" هیتلریش" کاری نداریم). مخصوصاً ازدید انسانی و حقوق بشر، که مدعی ارائۀ آن به وسیلۀ کوروش کبیربه عالم بشریت هم هستیم! اما همین کوروش عزیزما، که بیشک مهربانترین فرد ِآن سلسله بود، قبل وشاید بعد ازازدواج با "آمی تیس"خاله اش، شوهراورابه بهانه وجُرم "دروغ گفتن درهنگام بازجوئی آستیاک" بقتل رسانید! بقول دهخدا "انشاء الله گربه است!" کتزیاس ِ(یونانی) یااشتباه کرده یاغرض ورزی نموده است. اماکُشتن پسرکرُزوس دربرابرچشمان پدرش وقصدِ سوزاندن ِخودِ کرزوسِ اسیر،و"آه سولون، آه سولون"گفتن آن بینوا، که باعث نجا ت جا نش هم شد، روایت هرودوت است، ومورد پذیرش تاریخ هم قرارگرفته است! اگرجعلي است دليل تان را بفرمائيد.

                                                             

 استدراک: اولاًًسوزاندن یک انسا ن(زنده ویامرده) کاملاً باحقوق بشر(نوع آریائی) سازگار است! درثانی (مشگلی دارم ومی خواهم زدانشمند اوستا شناس وایران باستان-  شناس بازپُرسم): اگر آلوده کردن آتش(!؟) ازگناهان غیرقابل بخشش (با حکم اعدام) دردین زردشتی است، آیا همین عمل ضدانسانی کوروش کبیر، یکی ازده ها دلیل زردشتی نبودن" چیش پیش"ی- یان، بقول کوروش کبیر، وهخامنش-ی- یان به ادعای داریوش بزرگ نیست؟:(درکتیبۀ کوروش اسمی ازهخامنش برده نشده ودر چ ِش- پ ِش یا چیش پیش متوقف است) ذکرجنگ کوروش کبیر، با "ماساژت"ها،برهبری مَلکۀ آنها: "تومریس"که بعدازکشتن پسراسیرملکه، بقتل کوروش کبیرنيز درمیدان جنگ مُنجرشد و"تومریس" که به گفتۀهرود ُت ازنظراخلاقی، هیچ عذری برای كارهِا واعمال ضد انسانی وغیراخلاقی کوروش کبیرما باقی نگذاشته بود، بعنوان یک مادر داغدیده، دستورمی دهد: مردۀ کوروش کبیررا آورده ودرطشت پُرازخون سَرببُرَند ودرآن حال، خطاب به سربُریده وغرقه درخون "کورش کبیر" ما، چنین میگوید: "خونخواردرزندگیت، ازخون خوردن سیرنشدی، بخوربلکه دربعد ازمرگت سیرشَوی". با زهم سؤال دیگری ازاستاد"دوستخواه" دارم: آیا بنظرحضرتعالی، آن مادر، بعدازبُریدن" سرمبارک حضرت کوروش کبیر"، جسد ِمُطهَراو رامومیائی کرده و درتابوتی ازچوب سِدروگیاهان معطرقرارداده، تحویل ِ"کمبوجیه"واقوام دهگانۀ پارسها میدهد؟ ویا طور دیگری با آن"کُشته "، بفرمودۀ "ناصرخسرو" رفتارمیکند؟ جواب آنرا اگر بازهم برایم ابهامی باقی مانده باشد، خود،ازمادران داغدیده جویا خواهم شد! سؤال آخرم  این است که: "بقول حضرت آیت الله گیلانی: لطفاً پیدا کنید که دراین ماجرای شیرین، "مقتول یعنی کورش کبیرکجاست"؟ به سخن دیگر، درآن مقبره (با اِستیل وسبک معماری یونانی) چه کسی (زن یا مرد پس ازعهدِ کمبوجیه واحتمالاًسلوکیها) مدفون است؟عشق مجنون واربه کوروش کبیر، ازجشنهای ۲۵۰۰ سالۀ شاهنشاهی ببعد در"بلادالخاضعین=(کشورتسلیم شوندگان) وظیفۀ ملی اعلان شده است،حرفی درآن نیست! امااستاد گرامی، آخربقول قديمي ها: "عقل وخِردهم موجود شریفی است". می فرمایند(چه كساني؟!): مجسمۀ آن جوان رعنا را کوروش کبیرقلمداد کنیم، بخاطرساختن یا جَعل یک اثری بنام و برای کوروش کبیرمان،"بعنوان سَمبل ملی"! میگوئیم بچشم، هرچند بگفتۀ درست استاد ذبیح بهروز: "آن مجسمۀ بی نام ونشان " است، درضمن باوجودکلاه یا کاکل مصری واِستیل آن، نمیتواند کوروش کبیر باشد (آخرمصردرزمان کمبوجیه پسرکوروش فتح شد!) و"ابوالکلام آزاد" اولین وزیرفرهنگ هند هم، دومارآن جوان مصری- کلاه را به خطا دوشاخ (!) کوروش ِ"ذوالقرنین"(بمعنی:صاحب دو شاخ و نیز دو قرن) پیشنهاد فرموده است، دراین یک مورد، میگویم بخاطر"شعائرملی" فعلاً دندان روی جگر"عقل" میگذارم، چراکه می بینم حتی زنده یاد دهخداهم به خاطرهمان"عشق به ایران"، به قول عارفِ قزوینی ِبیابانی، "ذوالقرنین" قران را،/ که اغلب مُفسرین به "اسکندر"کبیر(گجستکِ رومی! بگفتۀ اردویراف- نامه) تعبیرکرده بودند،/كورش قلمدادنموده، وازسخن بی اساس"ابوالکلام آزاد" پیروی وطرفداری کرده است. با وجودهمۀ این داده ها، اگردرمورد آن مجسمه خاموشی گزیده و "بنشینم وصبر پیش گیرم"، دیگردرمورد آن مقبرۀ یونانی بخاطرحرمت "عقل"، سکوت، " نتوانم نتوانم". همه دیدیم که: شاهنشاه آریامهررا هم، رندان فریب داده بودند وبنا به نوشتۀ تایمزلندن"این نمایش ِنمایشا ت" باجلال واِسراف بی نظیری برگزارشد، و آن" نوربه قبرش ببارد"(راستی چگونه؟!)، درخطاب به آن مقبرۀ "سربازگمنام" فرمود: "کوروش آسوده بخواب زیرا که ما بیداریم". دیدن وشنیدن آن نمایش ازتلویزیون،جملۀ " اُتوهان" فیزیکدان آلمانی را تداعی میکرد که گفته است:" ماوراء الطبیعه چون جستجوی گربۀ سیاهی است دراطا قی تاریک که درآن اصلاً گربه ای وجود ندارد". می بینیدسکوت واندیشیدن به "مصلحت نظام" پان آریانیسم، ومماشات دربرابردروغ، به چه قیمتی برای مُلک وملت تمام شده ومیشود، که براستی: "حق نشاید گفت الا آشکار". این نیز گفتنی است: نمی شود اسم مبارک "کوروش کبیر" درتورات بیاید ودرقران آنرا نداشته باشیم. این کسرشأن ِاسلام وایران راازطریق ِ" تفسیر:(زَند)،که دام ِتزویر است " به هرطریق شده باید جبران کرد. درضمن اینست معنی "گفتگوی توأم با جنگ وجدال تمدنهای دینی"!

 

آری:"خا ک پرستی ِنژادی، دشمنی با انسا نیت است". ازمن بدورباد،چنین میهن پرستی نژاد - پرستانه که کشورایران راسرزمین"نژاد موهوم آریایی" تصوروقلمدادمیکند، البته این همه، قطره- ای ازدریا بود.

 

۵- مدرنیسم: پهلوی های پدر(رضا شاه) وپسر( محمد رضا شاه) مدرنیست بودند. آنها ازمدرنیسم،  تکنیک ودانش- اش رامیخواستند ونه فلسفۀ(اجتماعي) آنرا، که "مدرنیته" نامیده میشود. این نوع مدرنیسم صنعتی وعلمی، عیناً بعدازفروکش کردن ِتب انقلاب، درجمهوری اسلامی هم پیگیری شده و می شود (بخصوص درجنبۀ تسلیحاتی واتمی). ایران درآن زمان با فرامین ملوکانه اداره وهدایت می شد وحا ل با سخنان امام راحل و"حکم" ولی فقیه وتوصيه هاي "بنگاه مصلحت نظام" و..اداره میشود . اخیراً سپاه و بسیج می خواهند که کنترل کلی سیستم را به دست بگیرد! بهرحال مدرنیسم آمرانه نیز جنبه های مثبت خود را داراست، اما چون ریشه درفرهنگ نداشت و به تمدن خودسازی حتی درحد ترکیه هم تبدیل نشد، به این سبب ما هنوزدرعطش مدرنیته وحتی مدرنیسم میسوزیم وبافراق آن میسازیم. استاد گرامی آقای دوستخواه، عنا یت میکنید که با یک روانشناسی اجتماعی سروکار داریم که من تخصصی درآن ندارم. بنا بتجربه دریافته ام که، موضوعها و شخصیتهای مورد ِپرستش انسان"ِ فرد پرست" و" مُقلد" فرق می کند، اما اصل پرستش و تقلید پابرجامیماند! بدبختانه ما ایرانی های ِقا لب گیری شده در"ایدئولوژی" پهلوی که بار: " تقلید " اجتهاد فقاهتی شیعه وشیوخ تسَنُن ومُرشدان "طریقت" را هم، علاوه برجوراستبداد شاهان، به دوش میکشیدیم و میکشیم، بسیار شبیه یکدیگریم. درعالم سیاست: مصدقی هابجای شاه پرستی، مصدق پرستی را شا یع کردند. خمینیست ها بجای شاه وسروش ِآریامهرش، خوداو والهامات"امام خمینی" راقراردادند ومارکسیستهای ماهم بخوبی میدانند که قبل ازفروپاشی شوروی" لنین پرست" (وزمانی استالین، مائو، چگوارا، وحتی انور خوجه پرست) شده بودند! درنتیجۀ انقلاب اسلامی، امروزه درداخل کشور،"پان آریانیسم" دورۀ پهلوی کمرنگ ترشده است، ولی آتش زیرخاکستری است که تا آب "دموکراسی و آزادی، و، برابری و انسان دوستی، برآن ریخته نشود، ممکن است باز،سربکشد ودامن مدنیت وانسا نیت را درایران بسوزاند ولکۀ ننگ دیگری برصفحات سیاه جنایات نژاد پرستی و"آپارتاید" فرهنگی(دینی وزبانی) خود بیافزاید. هواداران خمینی خواستند، تشیع سرخ عَلوی ِادعائی را بجای" پان آریانیسم" بنشا نند. ازآن پنج اساس ِایدئولوژی دورۀ پهلوی "پان فارسیسم " نظیر"فرد پرستی" و" خاک پرستی" هنوز مُسلط است و تند ترازپیش میتازد. این است دیدمن ازجهنمی که ازدورۀ پهلوی تاکنون درآن بناچارزیسته، و"پل چینو(صراط)ی" بهشتش پنداشته ایم.بهشتی که نامش"ناسیونالیسم مثبت"(نژادی-زبانی)،و"تمدن بزرگ آريائي"بود... 

 

استادگرامی آقای جلیل دوستخواه: بقول خودتان،شما: "این استاد سابق دانشگاه اصفهان هم به لحاظ دیدگاهی وهم ازنظرساختاری وکلید واژه ها ی بکاربرده درآن، اِشکال بنیادی دارید...":

 

شما که دیکتاتورو فرد مستبدی نیستید، چرا "کلید واژه ها" و اصطلاحات اهل استبداد را بکار میبرید: علت این قیام های سراسری ترکان آذربایجانی ازارومیه تا زنجان و از "پارسوا" (پارس آباد) تا نقده را، که نتیجۀ مستقیم هشتادویکسال تحقیرسیستماتیک ِ"اجتماعی وانسانی" وتبعیض همه جانبۀ "سیاسی وفرهنگی"آشکاراست، نمیدانم حضرتعالی،علل آنراچراوچگونه به "همسایگان  ترک و عربِ"ما، که سرسپردۀ قدرت های غربی اند، نسبت می دهید. استاد مبارکتان باشد"این قضاوت آهورایی". بقول معروف: "الحمدُ لله بخیر گذشت! " وکشورایران آهورائی (کشور: جائی که مردمش دائم به"کیش، وَر"میروند)، برخلاف آن دومملکت اَنیرانی ِترک و عرب هرگز وابستۀ قدرتهای غربی نبوده است! برمُنکِرَش لعنت! درضمن یادتان باشد که: به مدت هشتاد و یک سال ما ترکان ایرانی (ساکن ایران) را، همان ایدئولوژی متکی به پان آریانیسم: (نژادی- سیاسی)، و پان فارسیسم: (فرهنگی- سیاسی)، ازروی طرح و برنامه، یعنی بطورسیستماتیک، به لقب" تُرک خر" و" بیابانگرد"مفتخرمیفرموده ومیفرمایند، واعراب یا تازیان (بمعنی سگها) را با تحقیر،"وحشی، وشترچرانان ِسوسمارخوار!" قلمداد میکردند و میکنند. راستی نمیدانم چرادرقاموس "باستان پرستان"وخصوصاً "اوستا شناسان"ما، شتروشیر شتر، اینهمه بد شده است؟ آخرمگرمعنی زردشت :"شتر زرد" نیست؟ که رندان دُکان دارما، به عَمد وبخطا، به :"دارندۀ" شترزرد ترجمه وتعبیرش کرده اند. استاد گرامی، شما، بجای مبارزه با این آپارتایدعُریان، ( که بیا نگرنوع ودرجۀ توحش ِخفته درذهن گویندگان آنست)، چرامدافعه کنندگان ومبارزه کنندگان با این اها نت های غیر قابل توجیه راملامت می کنید؟ ملامت میکنید که چرا این بار(چهل ویک درصد) شهروندان کشور ایران: (آذربایجانی ها، ترکمن ها، قشقائی ها وترکان سایرنقاط ایران ازداراب فارس و"فریدن"ِ اصفها ن گرفته تا برسد به ترکان خراسان وساوه وشهریارو کرج و....) بعلاوۀ سایرترکان جهان، یکجاازمفتخرشدن به"سوسک مُستراح"( آنهم درارگان رسمی دولت علیه جمهوری اسلامی ایران) تن- میزنند ودر"بلادُ الخاضعین"، شورش میکنند. درحالیکه از زمان داریوش اول درکتیبۀ نقش رستم (ازکجا واز كي این اسم پیداشده معلوم نیست؟)، بما امرشده است که: راه راست (اطاعت وتقلید) را ترک منما! شورش مَکُن!(صفحۀ ۸۷ ترجمۀ شارپ). مردمان "اَنیرانی"(ترک وعرب) این کشور آهورائی، باید به یادداشته باشند که قانون حاکم برذهن مُدعیان وراثت داریوش، یعنی" پان آریانیستها وپان فارسیستها"، همواره آن کلام طلائی اواست ( که دوباردرکتیبۀ بیستون تکرار فرموده: شارپ صفحات ۶۷-۷۷) :"هرطور میل- من- بودهمانطور باآنها(رفتار) کردم"! جا دارد، این کلام آسمانی را که توسط پسرش خشایارشا هم تکرارشده (کتیبۀ ضد دیو، شارپ صفحه۱۱۹) به عنوان دموکراسی آریائی برسردرب سازمان ملل متحد نصب نمایند، تا ازآن، همۀ "انیرانیان" دیگر، عبرت گیرند. ما انیرانیان (ترک وعرب) و ۴۸ میلیون غیرفارسی زبان این کشور، هشتاد ویکسا ل است که ازنعمت آپارتاید(زبانی- نژادی) آن برخورداریم و۲۷ سا ل است که این"گل" زیبای "پان فارسیسم" به سبزۀاسلام (خمینیسم)هم آراسته شده است. می بینید که داستان اطاعت وسرسپردگی وتقلید، دراین "خراب آباد" قصه اش درازاست. درضمن استاد خردمند ما، آقای دوستخواه، با گفتن وتکراراین سخن که درکشورآهورائی ایران "ترک زبان" داریم ونه"ترک"، درواقع ازروی کمال خیرخواهی خواسته اند بفرمایند: که ماها، ترک زبانان، "آریائی(نژاد)"هستیم و نه ترکان انیرانی که معنی آن (بد نژاد و پدرنشناس وپَست) است. حضرت استاد با یک تیردونشان زده، و با یک کرشمه دوکارکرده اند: هم بااعطای"افتخار"ِ آریائی نژادی به همۀ ما آذربایحانیها، ما را ازخطر"انیرانی-"زُدائی: (نسل کُشی) احتمالی آینده مَصون داشته اند (که من شخصاً ممنونشان هستم) وهم راه حل منطقی وتاریخی، وواقعی وآریائی پسندِ آنرا به دکتربراهنی وهمۀ آذربایجانیهای"زبان- برگشته" ازآذری (ایرانی ِآریائی ِآهورائی)، به ترکی (انیرانی ِترک ِاهریمنی)، تلویحاً نشان داده اند: حال که ازبابت مسألۀ "نژاد آریائی" ازهمۀ ما، رفع نگرانی شده است، تنها یک "مسألۀ" کوچک قابل حل باقی می ماند وآنهم رهاکردن" زبان بیگانه وانیرانی وتحمیلی ترکی" و" بازگشت به خویش" یعنی به "آذری یا زبان باستان آذربایگان" وبهترازآن به زبان شیرین فارسی ِدَری ِتاجیکی است. معلوم نیست با وجودِ صراط (چینوات: گذرجداکننده)ی مستقیم ِاستاد دوستخواه، "مُدبران"ِ ره گم کرده، بقول خیام،چرا"سرگردانند". استاد گرامی، امامن هم مِثل ِخیلی از خوانندگان نوشته های شما، متوجه نشدم که چراحضرتعالی این قیام سراسری را"نقا ب فریبکارانۀ دفاع ازحق گروههای ویژه ای ازمردم (!) ودرپشت نقا ب حق به جانب پنهان شدن" تلقی فرمودید: "ماکجائیم؟ دراین بحرتفکر،توکجائی!؟" تقصیرشاعراست که: "حضرتعالی"و"شما"، نگفته و "تو" خطاب کرده است! همکارگرامی دانشگاهی آقای دکتر دوستخواه، نکند شما طرفدار سابق "حق تعیین سرنوشت ملل تا سر حد جدایی"  این بارمرجع تقلید، را ازمارکس ولنین و استالین، به زرتشت و فردوسی وپورداوود و کسروی تغییرداده اید؟ استاد محترم، بجای بکاربردن تمثیلآب گل آلود"، و"ماهی گیران"، که بقول خودتان : "مردم آذربایجان را که مانند دیگرمردم منطقه های محروم، هیچگاه" بانگ حق خواهی شان" به گوش فرمان روایان فرونرفته است شورانیدند وکاربه ستیزوآشوب ودرگیری وکشتارچندروزه تبریزوبرخی دیگرازشهرهای آن استان کشاندند..!" راستی بهترنبود که بجای این"تمثیل"، به " استقراء (نميگويم به قیا س)" متوسل می شدید، تا علت وعلتهای مسئله را، در"سیستمی" ملاحظه فرمائید که این نوع تحقیرها واهانت ها را برای: بقاء، توسعه و باز تولید خود،آگاهانه و بصورت سیستماتیک سازمان میدهد. بهتر است که به تحلیل دیالکتیکی، یا ارسطوئی این پدیده بپردازید وعوامل کنونی وعلل تاریخی آنرا ازلحاظ ِمادی یا فرهنگی، وسیاسی واقتصادی معرفی کنید، باوربفرمائید موضوع جا لب و قابل پژوهشی است که چندین رسالۀ دکترا راشامل میشود. متأسفانه رشتۀ تحصیلی من وحضرتعالی نیست که به روانشناسی وپاتولوژی این "سَندروم" بپردازیم (ازجمله سندروم قا دسیه وشکست ایران آريائي خمینی ازصدام افلقی تکریتی عرب، که برخلاف آریامهرآریائی ما، همانند قهرمانان مرگ را ازروبرونگریست..). استاد محترم آقای دکتر جلیل دوستخواه ، حضرتعا لی دراین نوشتار: "هم ازلحاظ دیدگاهی وهم ساختاری وهم کلید واژه ها اِشکال های بنیادین دارید":

 

الف- دیدگاه شما بجای رفع ریشه محرومیت های بقول خودتان " منطقه های محروم"، دنبا ل پیدا کردن "ماهیگیر" داخلی وخارجی می گردد، یعنی" تئوری توطئه ". از این نظر، شما با آقای سید علی خامنه ای ودستگاه ولایت فقیه حاکم یعنی"مُلارشی" یا "شیخوکراسی" امروز، ونیزاَیادی "شاهنشاه آریامهر، بزرگ ارتشتاران فرماندهِ" دیروز، کاملاً همصدا هستید که: شورش ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریزرا به کسانی که "ازآن سوی مرزآمده بودند" نسبت داده وگفتند: "آنها آذربایجانی نبودند!" که اهالی "غیور" آن دیارجوابش رادریک شعرترکی دادند که:

 

  " تبریزلی دی اؤزی دی اؤزی - بهمن نین ایرمی دوققوزی": ( تبریزیه ،خودِ خودشه در ۲۹ بهمن). شورش ورستاخیزعظیم اخیرسراسرترکان آذربایجانی تازنجان را نیز، آخوندها وایادی- شان به تحریکات خارجی(امريكا، انگليس واسرائيل) نسبت می دهند وشما هم همین کاررا می کنید.

 

ب- حضرت استاد : ازلحاظ ساختاری هم، شما چرا به سرزنش"معلول" میپردازید یعنی "مردم منطقه های محروم" را نصیحت میفرمائید ودرعین حال با تهدید و برچَسب زدن، مدافعین- شان و خودشان را، توبیخ فرموده ومتهم میکنید، بی آنکه به "علت"ِ مسئله یعنی "پان فارسیسم" بپردازید : که همانا وجودِ زبان انحصاری،حاکم، جانشین وقا تل ِفارسی از ۱۳۰۴ (۱۹۲۵م) تا کنون است. لطفاً کمی هم "علت" را دلالت و "ارشاد" فرمائید!آنها از شما حرف شنوي دارند.

 

آخر"اُستروکتورالیسم" یا (ساختارگرائی)، به محتوا وعلت میپردازد تا به شکل ومعلول. چون در نوشتن ،همواره راهنمای من هردومصرع این بیت حکیمانۀ سعدی بوده است که:

 

"سعدیا چندانکه میدانی،بگو!"                          "حق،نشایدگفت،الاآشکار".

 

  لذا"فا ش می گویم وازگفته خود دلشادم"، که این جا، روی سخن من، نه با فارسی زبانان است ونه با زبان فارسی است. مخاطب این سخنان واین نوشته، کسانی هستند که "استفادۀ ابزاری وسیاسی"، از زبان فارسی را، درهشتادویکسال قبل آغازکردند وهنوزخودگرفتارتوهما تش هستند وما نیزدچارعدم تعادل آنها وگرفتارعوارض مجذوبیت- شان هستیم. این"ما"، ۴۸میلیون ایرانیان غیرفارسی زبان، یعنی صاحبان"فرهنگهای محکوم" درایران را دربرمی گیرد وربطی ندارد به " کلام زیبا"ی: " ما چگونه ما شدیم!" آن دانشگاه کوب، که با "سروش"ِ غیبی همدستی استراتژیک برای اسلامی کردن"علم ودانشگاه"داشت. آقای دوستخواه گرامی، هرانسان آزادیخواه وبا شرفی، بایستی جلو این" آپارتاید فرهنگی- زبانی" فارسی و یکسان سازی قومی، مقاومت کند وبه مبارزه با آن سیاست، بعنوان یک انسان آزادیخواه وظلم ستیز، ومدافع فرهنگ وتمدن، برخیزد. تازمانی که زبان فارسی ازصورت زبان جانشین، قا تل وانحصاری، با موازین دمکراتیک ورای مردم، به صورت زبان مشترک درآید، که درآن صورت دیگراصل موضوع ازلحا ظ "ساختاری"منتفی خواهد بود، زیرا دیگر"علت" مسئله ازمیان خواهد رفت وشعله های ِتبِ هویت سوزِ "بیماری سرکوبِ فرهنگی"، با آب حیات- بخش ِدموکراسی وآزادیهای قانونی وبرابری انسانی فروکش خواهد کرد. بکوشیم وامیدوارباشیم که چنین خواهد شد! قبول بفرمائید که زبان فارسی ازسا ل ۱۳۰۴ تا بامروز، دیگرزبان مشترک نیست. معنی  زبان مشترک، آنچه به قول معروف به  "عقل ناقص" راقم این مقاله میرسد این است که: آموزش وبالندگی همۀ زبانها ولهجه ها درگلستان فرهنگی آن ایران خیالی آزاد باشد و زبان فارسی با تأ یید دموکراتیک مردم ایران، تبدیل به زبان مشترک یا یکی از زبانهای مشترکشان شود، تا به قول ناصرالدین شاه :"عقل کامل"، شما، حضرت استاد، اززبان مشترک، چه تعریفی را ارائه دهد! زبان مشترک را با زبان ِانحصاری، اجباری ورسمی، نمیتوان برابر گرفت، و می دانید که واژۀ حقوقی ِ"زبان رسمی"ِفارسی، بمعنی "غیررسمی"بودن دیگرزبانها و لهجه ها است! معنی غیررسمی هم، مُترادف ممنوع بودن آموزش وپرورش کودکان به زبان مادری خودشان بوده وهست! درقانون اساسی ۱۹۰۵سابق نیز"مذهب حقهْ شیعۀ اثنی عشری" مذهب رسمی ایران بود، که ازنظرحقوقی، "غیرحَقه " بودن سایرمذاهب وادیان را اِفاده میکرد! عین همین استفادۀ "ابزاری و سیاسی" ازمذهب شیعۀ دوازده امامی، بوسیلۀ آقای خمینی تحت عنوان"ولایت فقیه "یا"حکومت اسلامی"پیاده شد،ومخالفت انسان های آزادیخواه را، نه با تشیع و شیعیان، که با استفاده کنندگان ابزاری وسیاسی ازمذهب شیعه بدنبا ل داشته و دارد، ومن خود یکی ازآنها هستم. مشابه زبان انحصاری فارسی "با حق ويژه" درایران را، درترکیهْ "پان ترکیستها" داشتیم. من بعنوان یک انسان آزادیخواه باهرزبان انحصاری وهردین ومذهب انحصاری، نظیرنژاد وتبار و طبقهْ انحصارگر، مخالفم و وظیفه خود می دانم که با آن سیاستهای ظالمانه، درحد توان اندک و فردی خود با قلم وقدم مبارزه می کنم. جای تأسف فراوان دراین است که، این "آپارتاید" فرهنگی (فارسی درایران)، بوسیلۀ زبانی صورت میگیرد که در بعضی از اشعار کلاسیک آن، پیام های والائی برای بشریت سراغ داریم ( جدا ازافکارضد انسانی و ضد ملی وارتجاعی ِشُعوبیه اولیه ای چون "حکیم" ابوالقاسم فردوسی، که امروزه توسط شعوبیۀ آخرین، احیاء وتبلیغ میشود). همچون نمونه ای، ازاین اشعاروالا وانسانی، میتوان به اشعاری ازحکیم ناصرخسرو، سعدی، حافظ،  صائب و شهریار و..اشاره،کرد:

 

 ناصرخسرو: که معاصرحکیم ابوالقاسم فردوسی بود، ولی همت والا وبلند ی داشت درخطاب به شاعران مداح ِزمانش میگوید:

 

اگر شاعری را تو پیشه گرفتی                         یکی نیز بگرفت خنیاگری را..     

من آنم که دَر پای خوکان نریزم                          مراین قیمتی دُر لفظ دری را

 

 سعدی: بنی آدم اعضای یک پیکرند..                       که در آفرینش ز یک گوهرند

 

  که البته ترجمۀ حدیث نَبوی است یعنی اصل فکر، دراساس خود، به همان اعراب سوسمارخوروبقول استادپورداوود، به همان" تازی = سگ "های  بیانگرد متعلق است! آن حد یث چنین است:

 

الناسُ فی توادُدِهِم کمَثل جَسَدٍ،اذا اشتکی لهُ عُضواً،تداعی له سائرالجسدُ بالسهرواللحمی.

 

وسعدی تقریباً کلمه به کلمه به فارسی ترجمه کرده است.

 

حافظ: یکی است ترکی وتازی دراین معامله حافظ        حدیث عشق بیان کن به هرزبان که تو دانی

 صائب:  آنرا که نیست وسعت مَشرَب در این سَرا                 در زندگی به تنگی قبر است مبتلا!

 

 که ناظربه تسامح ومدارا، ووسعت مَشرَب، وسِعِة صَدراست که اساس آزادیخواهی است: (عقیدۀ جان لاک و"ا.ه.تافلر"به سوي تمدن جديد صفحهْ ۱۱۵،نشر سيمرغ).

 

شهریار: جهان مراست وطن،مذهب من است حقیقت!   چه کافرو چه مسلمان؟ چه آسیا چه اروپا؟.

این شعرناظربه حرکت از"ملت گرائی مدرن" به سَمتِ"جهان وطنی" است که متأسفانه درعصر حاکمیت کوتوله های ِسیاسی که جای غولهای سابق نشسته اند، بازگشتی بسمت توحش ملی گرائی دینی- زبانی و گاه بربریت ملی گرائی نژادی تباری درسیرعمومی بشریت به سمت یک دهکدۀ واحد جهانی حتی درپیشرفته ترین ممالک جهان بنظر می رسد. 

 

درپایان این بخش ازسخن، قابل ذکراست که انحصار"زبانی"،"غیرعادی تر" و"تحمل نا پذیر -تر"ازانحصار"دینی" است زیرا: یک انسان نمیتواند دریک آن وحال، دارای بیش از یک دین باشد، همچنان که ممکن نیست هم دین باوروهم دین ناباوربود، لذا درذات دین وتمام حکومتهای دینی، انحصارطلبی نهفته وخفته است. بعلاوه همۀ ادیان، معمولاً دینهای قبل ازخود را ضمن ِ    تأیید، رندانه، نَسخ کرده، وادیا ن یا مذاهب ِبعدازخود را کلاً تکفیر میکنند. درحالیکه درمورد زبان، یک فرد میتواند ازکودکی وبدون اینکه دچارتعارض فکری یا روانی شود، براحتی چند وچندین زبان را(درکنارزبان مادری خود) یا د بگیرد. بهمین سبب" انحصارزبانی"آنهم برای محو زبان هاي مادری دیگر،به قول قدَما، با فطرت وذات و"گوهر"،یا "طبیعت" انسانی، درتعارض وتنا قض است، آنهم زبانی را،حضرات "پان فارسیست"كج طبع و سليقهْ ما، وسیلۀ انحصارطلبی غیرمتمدنانۀ خود قرارداده اند که ازلحاظ ساختاری، درهم و بیقاعده وضعیف، وازنظرمحتوا، بسبب فقرشدید لغات بسیط‌ش، پروده شدۀ زبان عربی است.

 

 بنا بنظر"نوام.چامسکی"،ازنظرساختارزبانی: (اصوات،گرامرولغات بسیط اصلی وواژه های اساسی)، مقایسۀ زبان فارسی بازبان عربی، ترکی آذربایجانی ویا زبان ترکمنی، مثل مقایسۀ " فیل و فنجان" و یا "شیروروباه " است. با : ۳۶۰ فعل (کارواژۀ) بسیط  درفارسی، درمقابل ۲۲۰۰۰ فعل بسیط درترکی آذربایجانی: (لغتنامۀ استاد محمدعلی فرزانه)، که به اشاره واختصاربه این مقوله هم خواهم پرداخت.

 

ج - آقای دکتر دوستخواه: "کلید واژه های شما هم اِشکا ل های بنیادین دارند". ازجمله، بی توجه به معنی"ِ زمانی- مکانی"ِ واژه ها، مرتب "اَنگِ" پان ترکیسم را، به کسانی که خواستارآزادی زبان خود(و نه نفی زبان دیگران!) هستند، ومیخواهند حق استفاده وخواندن ونوشتن به زبان مادری خویش را، برای فرزندانشان بدست آورند، نثارفرموده وبکارمیبرید، وگمان دارید که براستی با بَدَويان وصحرانشيناني، دورازتمدن وفرهنگ طرف هستید که نمیتوانند خود را اداره کرده و بصورت خودخواسته ودموکراتیک، کشورشان ایران را نیزاداره کنند. استاد گرامی! شما که پژوهشگرومُدَرس رشتۀ زبانها وادبیات (باستانی ومیانۀ) منطقه بودید (بخوبی میدانید که زبان اوستائی، جزوزبانهای ایرانی ازلحاظ زبانشناسی نیست، لهجه ای ازسانسکریت است وبقول درست محقق ارجمندآقای جلال الدین آشتیانی درکتاب"زرتشت،مَزد یَسنا وحکومت۱۳۶۳" صفحۀ ، خودِ اشو"زرتشت" نیزایرانی نبوده ونمیتوانست باشد: توضیح اینکه، در (۱۷۶۸ق.م. و یا بنا بروایت دیگردر۱۰۸۰پیش ازمیلاد)، ودرکنارۀ سیحون، نه کشورایرانی(درهمان سرزمین آریائی) وجودداشته است، ونه تاریخ، ازروی اسناد واقعی، مردمی راکه به گویش"گاثاها" سخن می گفتند شناسائی کرده است!). نيز:"دستورزبان فارسي" استاد دكتر ناتل خانلري صفحۀ  ۲۷۹ ديده شود. آخرباید بنا به حرفۀ خود، وسابقۀ آشنایی با تحول تاریخی، که زمانی به آن مؤمن بودید، عنایتی به این موضوع منطقي وبديهي درزبانشناسي داشته باشید که هر" واژه"ای معنی خودرادرزمان ومکان خاصی پیدامیکندوسپس اگرنمیرد، معنی ومفهوم آن تحول می یابد. نظیر واژۀ "ناسیونالیسم"،"پان ژرمنیسم"،"پان اسلاویسم" و"پان فارسیسم" و"ملت" و"کشور"و...

 

واژۀ "پان ترکیسم" نیزمعنی خاص خود رابین سا لهای ۱۹۱۵-۱۹۲۳دارا بود، یعنی از: روی کارآمدن حکومت ترکان جوان تا ریاست جمهوری مصطفی کمال(آتاتورک). اجازه بدهید درمورد واژۀ"پان ایسم" یا "پانیسم" توضیح کوتاهی بدهم، تا تکلیف خودرا باتمام پانیسم ها: (پان ژرمنیسم، پان اسلاویسم، پان اسلامیسم، پان ترکیسم، پان عربیسم، پان آریانیسم- پان ایرانیسم - وبخصوص نوع ناقص الخلقه وخطرناکترآن "پان فارسیسم"، وبالاخره نوع کامل همۀ آنها پان آمریکا نیسم) تا حدی روشن کرده باشم.

 

واژۀ "پانیسم" را من" وضع" ویا بقول اهل لغت"جَعل" کرده ام. استاد گرامی!"پانیسم" تنها به ملت، قوم (یابه قول شما "تیره"ونژاد)، یا ایل وتبار، وطبقه ی انحصارطلب و حاکم تعلق دارد"، ونه به تيره ها ومردمان وطبقات وفرهنگها وزبانها وادیان وعقاید سیاسی ِمَحکوم، كه درزیر سرکوبِ پلیسی قوم يا تيره وملت حاكم، برای آزادی، وگاه استقلال سیاسی، اقتصادی ویا فرهنگی (دینی- زبانی) خود مبارزهْ میکنند. تمام "پانیسم"ها دارای دوخصلت (مکمل هم وظاهراًمتعارض باهم) بقرارزیرهستند:

 

یک- توسعه طلبی خارجی: تمام پانیسم ها مهاجم و متجاوزند. همۀ آنها می خواهند با جبروفشا ر پلیسی وتحقیر، ونیزتشویق ومقام، ملت واحدی ازیک زبان، یک دین، یک نژاد: (رنگ یا قیافه ظاهری) ویا یک طبقه و...درخارج ازچهارچوب ملی خوددرست کنند. بعضی"پانیسم"ها، بظاهر،  نام دیگری دارند. اما محتوا وعملکردشان،همان"پانیسم" است ازجمله: " نازیسم" که وجه دیگری ازهمان"پان ژرمنیسم" پیش ازخود بود، بلشویسم یا کمونیسم ِنوع روسی، که کعبۀ کارگران و زحمتکشا ن جهان خود را لقب داده بود وتوسعه طلبی اش را با اهرم تبلیغی طبقاتِ محروم خصوصاً طبقهْ کارگر،دهقان وروشنفکران ناراضی جهان سوم وگاه کشورهای سرمایه داری پیش میبُرد:(احزاب کمونیست وسندیکاها). داشناکسیون، حزب بَعث وخمینیسم(شیعۀسیاسی) و..همگی توسعه طلب بوده اند وهستند وبه "پانیسم" تعلق دارند. آقای خمینی برای رسیدن به قد س ازطریق کربلا، درضمن، اشاره صریحی داشت به اینکه :"اگرصدام َبَر(برَوَد)، آن کشورهای کوچولو خودشان به اسلام (ایران ِ خمینی) ملحق می شوند".

 

 دو- خلوص گرائی داخلی (پاکی طلبی): خصلت جنایتکارانه وباصطلاح"فاشیستی"ِ تمام ِ"پانیسم" ها،ازاین خصوصیت و صفت ِآنها ناشی می شود. لغات موجود را بدون دلیل، ایرانی وغیرایرانی دیدن! و"زبان پاک"یعنی زبا ن بیماردرست کردن! که درمورد "پان فارسیسم" شاهد ش بوده و هستیم. دراین زمینه، ایدۀ "پان ترکیسم" از۱۹۲۵تا ۱۹۳۳و سپس"نازیسم" آریائی هیتلری از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ الهام- بخش، پیشگام ومرجع ِتقلید ما ایرانیان "آریائی" بود، و ما سرسپرده، پیرو، ومُقلدِشان بودیم. اگردرشرایط حادِ فروپاشی ِامپراطوری عثمانی یا آلمان ِگرفتارجنگ اول جهانی وعوارض بعدازشکست نظامی، آندوکشوربابحران، بیکاری وتحقیرناشی ازشکست،روبرو  بودند، وبرای این گرایشها، وجه توجیهی درآنزمان وجود داشت. اما برای ما "ناظران همیشه طلبکار" آن هم مطرح نبود. "پانیسم"ها با نام های دیگر یا با پیشوند"پان"، نه تنها ازلحاظِ فرهنگی، دست به تصفیه ی لغات ونابودی فرهنگهای داخلی"غیرخودی!" زده ومیزنند، دربُعد معنوی، کارشان بمراتب ازجنایات فیزیکی آنها: (بازداشتگاه های نازیهای هیتلری واردوگاه های استالینی) دهشت- ناکتروجنایتکارانه تراست،چراکه اُدباوعلمای"محترمی" که مزدوران قلم بدست، یا بی اَجرومُزد"پانیسم ها"میشوند،ودست بفرهنگ کُشی میزنند،درواقع از"آدلف آیشمن" و پيروان اوجنایتکارترند، چراکه بامرگ هرزبان ولهجه یاعقیم ماندن پیشرفت هرزبان (ترکی،کردی،لری، بلوچی،ترکمنی وعربی و. .) دست به کشتار ونابودی نسل های گذشته نیززده می شود!

 

آقای دکتردوستخواه: درست همین بیماری است که درنوشتارها، تاریخ نویسی های رسمی، جوک ها، اهانت ها و... بصورت آگاه ونا آگاه، بروزمیکند. چنین علت مُزمنی، تصدیق می فرمائید که با "نصیحت وموعظه"ی شما آقای دکترجلیل دوستخواه گرامي درست نمیشود، که خیرخواهانه مرقوم فرموده اید: "دراین که هیچ کس به هیچ بهانه وعنوانی حق نداردکوچکترین توهینی نسبت به زبان وفرهنگ وسنت ومَنش وکُنش هیچ یک ازمردم ایران بکند جای هیچگونه بحث وچون وچرائی نیست". استاد گرامی،"پانیسم"ها ازجمله "پان فارسیسم" و" پان آریانیسم": (ضدعرب و ضدترک)، بقول زنده یاداميرعباس هویدا:"سیستم" است، وخودرانظیر(ودرکنار)"سیستم" خمینیسم :(شیعه ی سیاسی شده)، بازتولید وتکثیرمیکند. "پان فارسیسم"ِ محبوبِ شما،باخمینیسم، بودجهْ کشورراخودسرانه درخدمت خود گرفته، وبا دردست داشتن (انحصاری وسرکوب گرانه)ي امکانات مادی، سیاسی، فرهنگی واجتماعی، "آپارتاید"کنونی(زبانی-دینی) را ایجاد کرده است. حرف  دل وزبان حال ملیتهای محکوم وبقول شما "مردم محروم" سابقاً این بود که:

 

علاجی بکُن کزدلم خون نیاید                         سِرِشگ ازرُخم پاک کردن چه حاصل.

 

 اما امروز بجای این تعارفات، به تحلیل این بیماری وراه وروش بَراندازی این"سیستم" ضد بشری، ضد فرهنگی، عقب مانده ، و ایران برباددِه، یعنی"پان فارسیسم و خمینیسم "مي اندیشند:

 

بيچاره نيستم من ودر فكر چاره ام                           بيچاره آنكسي است كه درفكرچاره نيست

 

 بدون همکاری انسان های آزادیخواه ودموکرات(ازجمله ازخودفارسی زبانان)، این امربه درازا خواهد کشید. البته دموکراسی درمعنای سیاسی- فرهنگی: (زبانی- دینی) واجتماعی آن، ونه دموکراسی (شتر، گاو وپلنگ) که متاسفانه شمانیزبظاهر،طرفدارضمنی وخجول ِ نوع اخیرش هستید. راستش استادعزیز، شما بعنوان  فرد دموکرات وبا سابقۀ عدالت- طلبی، کجا بودید که استاد وپیربعدی  شما، آقای ابراهیم پورداوود،درشعرخودشان باقافیۀ:"پَسَندَد"،به هموطنان "ترک و عرب" شما حملۀ آشکارونژاد پرستانه  می کرد، که یادآورجَو سر- زمین تحصیلی ایشان درآلمان قیصری وسپس هیتلری بود.

 

در"بُت سازی وپیغمبر تراشی ازفردوسی"دفاع وتفسیر، و انکارغیرقابل توجیه شما از وجود "زن ستیزی درشاهنامه"بی اختیارخوانندگان رادرموردبیغرضی علمی شما ونوع دمکراسی موردنظرتان ،دچارتردید میکند، زیراشما،درآن نوشتۀ با اِلحاقی خواندن بیت زیر،مُنکرروح زن- ستیزی فردوسی وشاهنامه،شدید:

 

 "زن واژدهاهردودرخاک به                                           جهان پاک ازاین هردوناپاک به".

 

 براستی چنین  دفاع جانب دارانه ای، هرناظربیطرفی رادچارحیرت کرده ومی کند، که "سرکارخانم دکترمهری بهفر"بصورت مختصرومفید وبسیارمؤدبانه، به جوابگوئی مُستدل به شما برخاستند و سخن خود را با این کلام متین به اِتمام رسانیدند که:" به شرط آنکه بتوانیم ازمنظرغیر"جزم اندیشانۀ " اصا لت متن فراتر رویم وجور دیگرهم ببینیم ویا بپذیریم که دیگران حق دارند جور دیگرببینند"! این است آن کلامی که "سخن از دل ما می گوید".

 

همکارمحترم و درد کشیده، آقای دوستخواه گرامی: حالا نوشتن این سخنان آنهم ازاسترالیا آسان است (که من بنوبه خود بقول عشقی"ممنون این نصا یح ام") اما مبارزه با "سیستم" تفکری بیماری که زمانی ترک را"خر"وامروز"سوسک توالت" قلمدادش می نماید وعرب را "تازی = سگ" و"سوسمارخوار" و "بیابان گرد" تلقی کرده ومیکند، وفردا ازاین باغ پُرمرض وآفت" بَر"ِ دیگری خواهد رسید...کارساده و آسانی نیست. عربی، که "هست و نیست" فرهنگ قابل افتخارکلاسیک فارسی دری و سایر زبانهای منطقه د رمقابل بشریت (ترکی واردو و کردی..)، به کشورگشائی و ترویج علم و فلسفه بوسیلۀ آنها مربوط ، ومدیون است! درست است که پس ازشکست نظامی"قادسیه و نهاوند"، ایران بعنوان یک قدرت سیاسی ویک امپراطوری، که برای تقسیم خاور"میانه ونزدیک" با امپراطوری بیزانس (روم شرقی) مجادله داشت، بصورت یک ایا لت غیرمستقل عربی درآمد: (حد ودرجۀسقوط کشورما)، اماازلحاظ فرهنگی هرچه دانشمند، فیلسوف، شاعر، مورخ، ادیب، عالم جغرافی وهنرمندان بزرگ و...درهمۀ زمینه ها داریم، همه به یُمن ِشکست ِسیستم ِکاست ِعصرساسانی، از یک سو، ونجات دادن ما ازسلطۀ شاهان شکارچی وزن- باره وبخصوص کاتبان آرامی- شان بوسیلۀ همان اعراب مسلمان، ازسوی دیگربود.(نکته ای که ظاهراً از دید تیزبین مورخین خارجی ومقلدین  و پیروان ایرانی شان بدورمانده است که خود، شرح و مجال  دیگری می طلبد: سلسله مقالات، مجلۀ تلاش شمارهْ ۱۲،صفحهْ ۳۹، عصر اشكاني،هامبورگ،ازهمین قلم). درضمن کسی که آنروزوامروز، خردمندانی چون خلیفه " ولید ابن عبدالملک" اُمَوی یا منصور دَوانِقی (خلیفه عباسی) واعقا ب اش چون: هادی، ومهدی وهارون الرشید، وبخصوص مأمون ونیزمُعتصم ومُتوکل را، بیانگرد وسوسمارخوار، تلقی کند، جداً بایددرسلامت عقلی وروانی اش تردید کرد، بی آنکه درغرض- وَرزیَش جای کوچک ترین شبهه وشکی باقی مانده باشد. چراکه آن خُلَفا ازبهترین امکانات مادی و معنوی، و سیاسی و فرهنگی ِزمان خودشان برخورداربودند وعصری را که به عصر طلائی فرهنگ اسلامی معروف است پایه ریزی کردند، که تاقرن ششم هجری (سلطان سَنجَرسلجوقی) وظهورامام محمدغزالی طوسی وتألیف"احیاء علومالدین"اوادامه داشت. از بدیهیات است که بدون آمدن اسلام، ما وبشریت، صاحب نوابغی چون اسحاق کندی،ابن رُشد، ابن هِیثم، بتتانی وابن شاکرو زَهراوی ِ(عرب)، ابونصرمحمد بن محمد بن ترخان بن اوز-لاق فارابی (ترک)، حسین ابوعلی سینای بخارائی وموسی خوارزمی وابوريحان بیرونی وبالاخره زکریای رازی، صفی الدین اورموی وعمرخیام نیشابوری وجمشید غیاث الدین کاشانی ایرانی و ...نبودیم. استاد عزیز، امروز با "سیستم"ِبیماری که به کارخانۀ دروغ- سازی مبدل شده، مواجه هستیم که مشخصا ت پنجگانه آنرا برشمردم: (۱- پان آریانیسم، ۲- پان فارسیسم،۳- خاک پرستی آریایی بجای مردم دوستی انسانی،۴- فردپرستی معاصرانی چون: رضاشاه ومحمدرضاشاه، دکترمحمدمصدق،آقای خمینی وآقای خامنه ای وپرستش درگذشتگانی مانند : زرتشت،کورش،علی،فردوسی و.. بالاخره ۵- مدرنیسم بدون مدرنیته). درمقایسۀ دو رژیم، شخصاً ،دیکتاتوری توأم با مدرنیسم پهلوی را، با وجود نبود مدرنیته، برتامییت گرایی ارتجاعی خمینی ترجیح میدهم.هرچند برای ماملیت های محکوم، تنها ازنظرفرهنگی،(و نه اقتصادی- سیاسی) شُغا ل کنونی جمهوری اسلامی، از"برادر"درگذشته اش سيستم پهلوی، بهتروقابل تحمل تراست.جدال " پان فارسيسم- پان آريانيسم"شما، با "خمينيسم- پان فارسيسم"آنها، نظير جنگ صليبي جديد مسيحيت در عراق وافغانستان،با طالبان، در واقع، جدال دو توحش است.هيچيك به انسان دوستي و دمكراسي ختم نميشود. سیاست رابا معیار " حُسن نیت یا سوء نیت " نباید سنجید چون همۀ مؤمنین با حسن نیت و به قصد ثواب دنیا وآخرت جنایت کرده ومی کنند.

 

 تاجهان بودست فراشان گل                         ازسَلَح داران خار آزرده اند..

 

استاد گرامی: "ایران"نام سرزمین کنونی کشورماست، که همچون پلی میان دو دریای خزرو بحرعمان خلیج فارس قراردارد. بعدازیخبندان دوم وازحدود ده هزارسال قبل، صرف نظرازساكنان اصلي : (احتمالاًبلوچهاي دراويدي: مثل براهوئي هاي كنوني)، تمام اقوامی که ازشما ل به جنوب، ازشرق به غرب یاازغرب به شرق مهاجرت کرده ویابه فکرجهانگشائی وتأسیس امپراطوری افتاند، براین خاک فرود آمده ویا ورود وهجوم کرده وهمگی مُهرخودرابرتاریخ آن زده اند. درنتیجه، ما ایرانیان کنونی، بنابه منطق تاریخ علمی وعلم ژنتیک وعقل، وارث وحامل ژنها وکروموزمهای همۀ آنهاهستیم، وژنهای هیچکدام ازآن مهاجران ومهاجمان هم " تافته جدا بافته ای" نبوده است. معمولاً، ابتدا تأ ثیرات منفی و سپس مثبت درتاریخ این کشورگذاشته اند. ازدورۀ ایلخانیان به بعد"نام هفتصد سالۀ ایران سیاسی"، آری تنها "نام ایران" باعث شده، که ازدورۀ پهلوی اول(۱۳۰۴) تاکنون، اغلب درس خوانده ها وتعلیم یافتگان خودی، که معمولادست آموز، وریزه خوار خوانِ"ِایران شناسان" و"شرق شناسان" و "اسلام- شناسان" بی غرض ومرض!غرب و شرق(سابق) بودند وهستند، چنین بخود وبه جامعۀ خویش، القاء شُبهه کرده ومی نمایند که گویا، اینجا یعنی(خاک ایران)، ازآغازآفرینش و ظهورانسان درآن، یا حداقل ازآمدن اقوام مادوپارس، همواره "ایران "نام داشته وبسببِ"نامش"، تنهاکشورنژاد پاک ومملکت قوم والای آریائی است ولاغیر،وکه:آن"ایران"ادعائی وخیالی، همانند"ایرلند" ودرهمان معنی، بقول نظامی "دل زمین باشد" و"دل ز تن به بود یقین باشد"! و چون این هنرتقلیدازمستشرقین وتندتررفتن وتاختن ازخود صاحبان ادعا(وحالا دراسلام بازی ودرجعل حکومت ولایت فقیه)،ازهنرهائی است که به قول فردوسی: "زان ایرانیان است وبس" لذا وبا این منطق، اعراب و سایر سامی ها دراین کشور بیگانگان متجاوزتلقی شده ومیشوند، وترکها و ترکمنها هم حداقل ازنظرتاریخی، بیابانگردان مهاجربه حساب آمده ومی آیند.گوئی تجاوز وحمله تنها حق مشروع آن "ایر"های خیالی ویا قوم ماد و پارسی واقعی است که در ۸۳۶ و ۸۴۳  ق.م (عصرسُلطۀ سَلمانَصَر ِسوم پادشاه آشور ۸۵۸- ۸۲۴ ق.م.) به صورت دوایل گله داربه این کشورصاحب تمدنهای دیرین ودرخشان آمدند. زبانشناس بزرگ فرانسوی: "ژرژ دو میزل" ازمحل اصلیِ مهاجرتشان ازاِستپ های روسیه بسمتِ جنوب: (ازجمله به ایران) خبرمیدهد.

Georges DUMEZIL,1987, Editions Gallimard )folio) page : 111

 

خانم " مِری بویس" درسه جلد کتاب كاملاًجانبدارانۀ خود، بنام" کیش زرتشتی" نتوانسته از بیان این حقیقت طفره رَوَد که : تمدنهای پیشین فلات ایران زیر" ضربات موج اصلی مهاجرت "ایرانیان" (پارسها ومادها) نابود ومحوشدند". او به درستی مهاجرت اول ودوم اقوام هند وایرانی باین کشور راباعث نابودی تمدنها  ودرنتیجه، سقوط سطح فرهنگ منطقه قلمداد می کند (نگاه کنید به صفحات ۲۹-۳۰ ،۴۲ جلد اول "کیش زرتشتی" انتشارات توس۱۳۷۴). شرح مفصل ماجرارا بایستی درسلسله کتابهای تأمل انگيزآقای ناصرپورپیراریافت که آمدن هخامنشیان وحکومت ایشان را آغاز"دوازده قرن سکوت" تمدن وفرهنگ سرزمین ایران کنونی نامگذاری میکند، که اگرازماد تاقرن دوم هجری حسا ب کنیم به نوشتۀ خودایشان(درجلد سوم ساسانیان)، با پانزده قرن سکوت  تمدن وفرهنگ روبرو هستیم.

 

بحث مفصلی راجع به مفهوم "آری" و"آریا "درمتون زرتشتی لازم است :  درفروردین یَشت(وبه قول شارپ صفحۀ ۱۵۱درزبان سانسکریت) به معنی شریف آمده است، وفرق آن کلام وادعای دینی وغیرتاریخی، دربارۀ ایرانوویچه این سرزمین اسطوره ای یعنی: (بی مکان و بی زمان/ازلی و ابدی/ درزمان آغاززمان ومکان ایجاد مکان/زمان ومکان بی آغازوانجام)، با آنچه دردوکتیبۀ تاریخی داریوش اول: ( دِ- اِن- آ ) و(دِ- اِس- اِ) وکپیۀ آن بوسیلۀ پسرش خشایارشا: (خ-ِ پِ- هِ) که درهرسه کتیبه، "آری" و"آریا "بمعنی"شریر وبی وفا"آمده است!: (فرمان های شاهنشاهان هخامنشی، شارپ صفحۀ ۱۵۱).لذا معنی سانسکریت وزرتشتی آن که  شریف است ربطی به معنی پارسی باستان آن  که "شریروبی وفا"است، ندارد. پان آريانيست هاي ما از كتيبه ها طرفي نخواهند بست،همان بهتر كه در ساختن مذهب جديدشان،به متن عاي مذهبي گذشته رجوع كنند، كه براستي تالي همديگرند،و از يك اصل وپيكرند.

 

متأسفانه درآن كتيبه ها نيز، با تحریف آشكاردرترجمه هم روبرو هستیم:                                         

۱- (آری یَ چی ثرَ) مرکب از"آری یَ" (آریائی) و "چی ثرَ" یعنی چهره (مثل مینوچیترا= منوچهر) که درهرسه کتیبه، چهره وشکل ظاهری وقیافه موردنظراست، اما  بی ذکردلیل "چی ثرَ"به نژاد تعبیر وترجمه شده است .( شارپ: به ترتیب صفحات:۸۵ ،۹۳،۱۱۹).

 

۲- درضمن در، بند ۲۰، متن پارسی باستان" کتیبۀ بیستون:(دِ.بِ.) که در۴۱۴ سطراست، خود داریوش آنرا (زبان) "آری یا" مینامد : " به خواست " اَ او- رََ- مَز- دَ- اَ " این نبشتۀ من (است) که من کردم به (زبان) آری یا بود،هم روی لوح هم روی چرم تصنیف شد"(ترجمة شا رپ،صفحة:۱۵۱ و۷۳)، ( اَ او- رََ- مَز- دَ- اَ ، یعنی : اور- مُزد دهنده = خدای شهرعطا كننده ویا کشور بخش).

 

۳- درتمام ترجمه ها، عمداً "اهورمزد ا" که بمعنی : دانای بزرگ هستی بیگمان است، بجای" اَ او- رََ- مَز- دَ- اَ"که به معنی خدای کشور بخش میباشد، برگردانده شده، که تحریف آشکارو زرتشتین متن است:(غیرازگاتها که درآن واژۀ "اهورمزد ا " بکاررفته، درتمام متون زردشتی که بعد ازعصرمأمون یعنی قرن سوم هجری تألیف شده اند، همه جا: اُرمُزد،هُرمُزد،یا هُرمُز،واَهرَمَزد دربرابر اَهرَمَن، و..آمده است.اهورَ یا اهورا- صفت است،مرکب از"اَهُ"بمعنی بودن وهستی داشتن، و "ر" تأکیدی که جمعاً،بمعنی هستی بیگمان وتلویحاً هستی بخش،است-درضمن اهوره را به آسورهْ ودا ها،/خداي آسور،آشوري ها مربوط دانسته اند- و"مَز" یعنی "بزرگ" و"دا" یعنی دانائی است). بعضي منشاء  " اَ او رََ مَز دَ اَ"را از"آسارمازاش"يا "آسورماها س"دانسته اند. داریوش درمتن مفصل ترایلامی کتیبۀ بیستون که (۵۹۳ سطر) است، اضافه میکند/ به سبب پیوندی بودن زبان ایلامی(مثل ترکی)، بنابه انتظار، موردعنا یت آریائی پرستان ما قرارنگرفته ونمی گیرد/ : "پیش از من کسی به زبان آری یا چیزی ننوشت"! ازاین نوشتۀ او، جعلی، و" داریوش ساخته بودن"کتیبه های ِ(جَدَش: "آری یارمَن"، پدربزرگش:"اَرشام" وکتیبۀ کوتاه کوروش کبیردرپاسارگاد) کاملاً آشکارمیشود(مجلهْ تلاش،شمارهْ ۸، صفحهْ ۲۹ ازهمين قلم). فرق مضمون متن های بالا، با "اری- زنتو"(زنتوبمعنی دودمان وتباراست: "ایرج اسکندری ۱۳۶۳، کتاب "درتاریکی هزاره ها"، ژنت و نظام ژنتی، فصل دوم صفحهْ ۶۳ چاپ پاریس) که بنابه گفتۀ"هِرودُ ت": یکی ازچهارایل مهاجرماد- ازاستپ های روسیه (ژرژدومزیل) ویا اکراین!؟(بقول شاپورشهبازی) به سرزمین ایران کنونی- بوده است که با دو ایل بومی: "مُغ"و" بودی اوی" که همانند ایلامیها" پیوندی زبان" بودند، بعدها کنفدراسیون ماد را تشکیل دادند) واینهمه نیز باسرزمین "آریا" که یکی ازمتصرفا ت ومستعمرات: (ساتراپ های) داریوش درمرکزافغانستان کنونی بود واحتما ل میرود که: میان گندره: (پیشاوربنابه نظرخانم بویس)،باکتریا: (بلخ)، پارت ودرنگیان: (بویس: سیستان قلمداد کرده است) قرارداشته است،متفاوت است( به قول ابوعلی سینا" والله اَعلم")، نگاه کنید به (بویس: جلدسوم صفحۀ ۱۶۷، کیش زرتشتی، ترجمۀ صنعتی زاده، انتشارات توس).

 

اماهمۀ اینها فرق دارد باآنچه از یکسودر"ریگ ودا " به صورت اسم مُذکر"آریا من" بمعنی مهمان دوست ونیزاسم خنثی (نه مذکر و نه مونث) ِآن بمعنی "مهمان نواز"آمده است، وناظربه سرزمینی بوده است که این اقوام مُسَماء به "ایر"،به هنگام  کوچ سالانۀ شان آنرا اِشغال میکردند. ومعنی مهمان دوست ومهمان نوازنیز، "رابطۀ گروه اجتماعی عضوقبیله رابیانمیکند"، که وسیعترازعشیره وطایفه می باشد، ومفسرین امروزی از"آیری آنِم وآاِچا " (سرزمین آرین ها یا پهنه ایرها ) را مراد کرده و عشیره را به خانواده،/ وطایفه را به دهکده،/ قبیله یا ایل را به سرزمین یا پهنه، تغییر داده و برگردانده اند!و ازسوی دیگر، طبیعتاً درمتون زرتشتی، که همگی اززمان مأمون به بعد، بوسیلۀ متکلمین وفقهای زرتشتی، تألیف، ترجمه وتفسیرشده است، معنی ایلی وکوچ- رُوی ایل اسطوره ای "ایر"، را کم رنگ ترکرده اند:/ متکلمینی چون: آذر فَرَنبَغ فرخزادان تألیف کتاب دینکرد را آغازکرد،ولی بامسلمان شدن پسروجانشینش زرتشت ،زرتشتیان،برادرش وهرامشاد را به بغدادآورده وبه رهبری خود انتخابش کردند، ولي نوۀ آذرفرَنبَغ،یعنیآذرپاد ایمیدان(همد) کتاب دینکرد را به انجام رسانید، مردان فرخ ( شِکند گمانیک وزار،یا، ویچار=گزارش گمان شکن)، منوچهر(نامه ها و دادستان دینی) و برادركهترورقیب اش" زاتِسپَرم"، کتابی به همین نام را نوشت، تانوبت رسید به  تأليف " بُن دَهِشَن بمعنی آفرینش بنیادین" که تدوین نهائی اش در قرن پنجم هجری به " فرنبع" نامی منسوب شده، که غیرازآذرفرنبع معروف است و.. بنظر میرسد مؤسس و تدوین کنندۀ واقعی دین زرتشتی کنونی، همان " آذر فرنبغ" است، البته درشکل" ثنوی"یعنی دوگانه پرستی و سنتی آن،که این همه بدون عنایت جدی به "گاتها"ی ِتک- خدائی منسوب به خوداشوزرتشت، که به زبان اوستائی(لهجه ای ازسانسکریت هندی) است نوشته شده اند، جزآذرفرنبغ که تنها درفصل نهم کتاب دینکرد به گاثان ِ(پهلوی!) ونه اوستائی شرح نوشته است. حضرتعالی که درپیروی ازاستادتان ابراهیم پورداوود" گاتهای" جهت دارآن استاد را، براستی اصلاح کرده اید، بخوبی می دانید که اساسی ترین کاررادرمورد گاتها، که اصل هرتحقیق علمی وجدی بعدی میتواند قرارگیرد، زنده یاد مؤبد "فیروز ِآذر گُشَسب" انجام داده است. ازنظرمحتوا،همۀ نوشته های خرافاتی فوق الذکر، مفاهیمی ساده ای، درحد ادیان ابتدائی را در بر دارند، ودر مبارزۀ عقیدتی، میدان را به یکه تازی اسلام واگذاشتند ودرگذ شتند!

 

بهرحا ل درقرن بیستم، این باستان پرستان مُرتجع داخلی، به راهنمائی مُرشدان رندِ خارجی شان، "ایران" این اسم ساده را که نام کنونی کشوروسرزمینی شده است، با ایرانیان یعنی طیف ساکنین واقعی آن، ضمن بازی با لغا ت، به چشمه های ماردارکشیدند (درست مانندِ آنچه ملا احمد نراقی و خمینی از تعبيرواژۀ مولا و ولایت، بعمل آورده ومردمان ایران راگرفتارساختند). تنها سند ها یعنی دلایلی که دردست مشتاقان نژادتراشی وتاریخ سازی برای"ایران" میماند، درصورتِ "صحت، یعنی جعلی نبودنشان" بعضی ازکتیبه های ساسانی است که درآنها واژه "اران" و" اَ ن- اران" که به تحریف " ایران" و" انیران= اَن- ایران" خوانده شده است بکاررفته است: (مقدمۀ فقهُ اللغتۀ ایرانی اورانسکی، ترجمۀ کریم کشاورز، انتشارات پیام ۱۳۵۸صفحۀ ۱۴۷) ودیگری ذکرنام" ایران" دردیوان شعراي كلاسيك: ازفردوسی تانظامی و..است، که حدود وثغور(مرزهای)، هیچکدام ازآن "ایران ها" برای خود آن شاعران وخوانندگان آن روزوامروزشان معلوم نبوده ونیست، و با ایران سیاسی کنونی ما تطبیق معنی داری نمیکند: مثلاً قلب ایران ساسانی درسرزمین عراق: (مَهدِ تمدن بشری: سومر پیوندی زبان واکٌد (وسپس بابل وآسور)"قالبی"ویا"سامی"زبان) قراردارد!...فردوسی وسایرشاعران نیزسخنان مختلفی درموارد گوناگون گفته، وخود فردوسی،سیستان و مازنداران و...در ایران قرارنداشته وبرای او جزو ایران نیستند!:(دکترحسین کریمان پژوهشی درشاهنامه: مازندران مغرب صفحۀ۲۱۶-۱۷۱،ومازندران  مشرق صفحۀ ۲۴۱-۲۱۷، انتشارات سازمان اسناد ملی ایران ۱۳۷۵).

 

ز زابل به ايران زايران به تور                        براي توپيمودم اين راه دور

بر آشفت وانديشه اندر گرفت                     ز ايران ره سيستان بر گرفت

 

ازسوی دیگرمحل آن سرزمین اسطوره ای وافسانه ای یعنی ایرانویچۀ راگاه درخوارزم، و زمانی درآذربایجان،سیستان و مرو، ویا دقيقاً در کنار رود تجَن و صدکیلومتری راه مشهد به سرخس، ودرست در دِهِ "مزدوران"!، وحال در تاجیکستان که "حلیم شاه سلیم شاه" مطرح کنندۀ آنست، یا میان هندوکش وهامون هیرمند، وزمانی بااستناد به متون دینی، که دوماه تابستان وده ماه زمستان درایرانویچه (بهشتِ آریائیان!) وجودداشته، سراغش را در شرق رود ولگا (اتیل خزرها) یا حوالي فنلاند می پنداشتند! (کسروی آذری یازبان باستان آذربایگان صفحۀ ۳۸/ بُن- دَهِشن ۳۸ فصل ۱۳ بند۹ تا۱۴/علی اکبر جعفری،مهرپرستی..،ره آورد،شمارۀ ۲۵ صفحۀ ۴۳). این اظهار نظرها، یادآورگفتۀ مُلا نصرالدین است که گفته بود: وسط زمین همین جااست باورندارید، گزکنید! داستان تعین مکان ایرانویچۀ اسطوره ای همانند پیداکردن باغ ِ"عَدَن" تورات است، بسته به میل مدعی "این ناکجا آباد"همه جا میتواند باشد! درتعین زمان پیدایش ایرانویچۀ بایستی ازکشف بزرگ آقای دکترفریدون جنیدی کتاب" زُروان" ۱۳۵۸بنیاد نیشابورصفحۀ ۲۲ نام برد. با آنکه عمرروستانشینی بشریت را از آخردومین یخبندان و حد اکثردوازده هزارسال وعمرتمدن وشهرنشینی را درسومر شش هزارسال پيش(چهارهزار سال  پيش از ميلاد) برآورد کرده اند، با این وجود استاد دكترفریدون جُنیدی کاشف بعمل آورده اند که: در"یسنا" آمده است که اولین زمینی که اهورمزدا بیافرید "ایران ویج"(هستۀ مرکزی آریاها) بود که اهرمن درآن "اَژی ِسُرخ" بیافرید. درکتابِ"مهاجرتِ نژادِ آریا" نشان دادم که مقصود از"اژی" و "اژدها"،همانا "کوه آتشفشان" است(!)، اما این عبارتِ"اولین زمینی که اهورمزدا آفرید" نشان می دهد که اینجا (؟) مرکزتجمع نژادآریا است واگرمربوط به دویست هزارسال قبل نباشد،لااقل موکول به صد هزارسال پیش،یا رقمی درهمین حدودمیشود".بنوشتۀ کلیله ودمنه: تا کورشود هرآنکه نتواند دید. باخواندن این قبیل مطالب ( بقول عبيد زاكاني):"مذهب مختار"كه روش بكاربردن عقل را"مذهب منسوخ" تلقي ميكنند، بي اختياراين مصرع مولوی تداعی میشود که: مُردَم اندرحسرت فهم درست.

 

البته استاد گرامی میدانند که خود "راوی"ِ این سرزمین اسطوره ای یعنی "اشوزرتشت" نیزمانند حضرت آدم، نوح، ابراهیم، موسی وحتی عیسی مسیح، شخصیت تاریخی: (مثل داود وسلیمان ومحمد بن عبدالله) محسوب نمیشود. حضرت زرتشت سه هزارسال فقط اختلاف تاریخ تولد دارد! البته اگرعقل خود را به عنان قلم بعضی ازافسانه پردازان و یا پیغمبرسازان نسپاریم! (که از۶۰۰۰ سال پیش ازافلاطون تا ۵۰۰۰  سال پیش ازجنگ یونان با"تروا"هم گفته اند!). درجنبۀ معقول تر، از:

 

۱- گات ها: مؤبد فیروزآذرگشسب ۳۵۰۰ ق.م  تا، ۲- در"تقویم وتاریخ درایران": استاد ذبیح بهروز۱۷۶۸ ق. م (؟!) و(آقای دکترعلی اکبرجعفری ۱۷۶۷ ق. م.؟!) ، آغازو،

 

۳- به ۱۰۸۰ ق. م  (استاد هینگ و پورداوود،شاپور شهبازی ) میرسد.

 

 ۴- بنا به سُنت زرتشتیان  ۵۶۹ ق. م است.(محمد مُعین: مَزدِ یَسنا وادب فارسی). شما بهتر میدانید که : این قصه سر دراز دارد... 

 

استاد گرامی چون خودشما، متخصص گاتها واوستا هستید، خواستم همچون یک همکاردانشگاهی و نیزجستجوگری ساده، نظرتان را درمورد این تناقضات واختلافات فاحش چند هزار ساله جویا شوم: (حداقل سه هزارسال اختلاف در تاریخ تولد یک شخصیت، یاعنوان دینی بنام اشوزرتشت). فراموش نکنیم که از: "اِمانوئل کا نت" بشریت وارد"عصرخِرَد" و"نقدِ خرد" شده وامروز، درقرن انقلاب انفورماتیک علمی بسرمیبرد وما هنوزدرعصردین درجامیزنیم وبجای رفتن به سَمتِ خردوعلم ومنطق، چهاراسبه بسوی اساطیرجادوئی،عالم اشراق والهام راجع به امشاسپندان وفَرَوَهَرها وكُماريان(شياطن) واَجنهْ خيالي رهسپاريم، البته باماسک"نیک" درپنداروگفتاروکردار، وخرد خاصی که فقط درشاهنامه بایدخودآن خردو مثالهایش راجستجو کرد!" درپایان قابل ذکراست که درکتاب "شاپورگان"ِ مانی، "آریامن"بصورت "ایریمن-ایشیه"بمعنی "ایریمن گرامی، مهربان وشفابخش"آمده ولقبی برای مسیح ِ(مانی) شمرده شده است، که موجودآسمانی، پزشک روح آدمی ومسیح نجات دهندهْ غیرمادی،شمرده شده است(شاپورگان،بکوشش نوشین عمران- انتشارات اشتاد صفحۀ۱۵۸)، در/"اردیبهشت(اَشه- وَهشته)یَشت:(یشتها،یشتِ سوم، صفحۀ۱۳۶) نماز معروفِ"آئیریامن- ایشیا" که گویا"سوشیانس ها" یا "نجات دهنده"های زرتشتی نیزآن نمازرا خواهند خواند، با، نمازمشهور:"اشم وَهو" یا "اشه وهشته" آمده است."آئیریامن ایشیا" نام  ایزد و یا خدای "شفا بخشی" است که میتواند ۹۹۹۹۹ بیماری را شفا دهد! و در/ "یسنا، یک، ۵۴"/ بندهش صفحۀ ۵۳/ وَندیداد:(فرگردِ ۱ ايرانويچه/ و فرگرد ۲۲ بيماريهائي كه ازاهريمن برميخيزد،و درمان آنها بدستياري اين ايزدي!)ميسر است / ودر روایات پهلوی صفحۀ ۷۰- ۴۸/هم "آریا من"به همان معنی"ایزد شفا بخشی" و نیزایزدِ رودِ پهناورِفلزمذاب" است که برپرهیزکاران چون"شیرگرم"، وبرگنهکاران بمانند"فلزگداخته"اثرمیکند!:(ایزد"وَر"گرمِ وهمکارایزد آذر)است! اشاره کنم که درمورد لفظ "ایران واَران" به "تذکرۀ جغرافیای تاریخی ایران" تأ لیفِ: استاد و. بارتُلد صفحۀ ۵ -۱۱، نیزمیتوان رجوع کرد.آقای دکتردوستخواه، معنی لغات در طول زمان ودرنزد دوست ودشمن فرق می کند. "معانی و بیان " و"دلالت الفاظ بر معانی" ،علم ریاضیات که نیست. در مورد زبان های خاموش بخوبی میدانید که پایۀ ادعاها و نظریات مختلف وگاه متضاد در موضوع واحد، اغلب روی گمان و ظن واستحسان گذاشته شده است، به قول خیام:

 

هرکس سخنی از سر سودا گفتند                          زانروی که هست، کس، نمی آرد گفت

 

 امانام سرزمین ایران واقعی بصورت رسمی وبین المللی، تنهااززمان قاجارهابعنوان"ممالک محروسۀ  ایران"مطرح شد (روی تمبرها، سکه ها ودر قانون اساسی ۱۹۰۵ م /۱۲۸۴ هجری شمسی= ۱۳۲۴ هجری قمری ) وازاواسط سلطنت رضا شاه، رسماٌنام کشورما، چنانکه خود می گفتیم تنها ایران نامیده شد، و واژۀ یونانی "پرس" تحميلي لغوگشت. ازیکسودرمقابل خارجیان کاربسیارخوبی بود، ولی تالی فاسد هم  داشت. گفتنی است ازبدشانسی ایران ِ( باستانی ونژادی- زبانی) سازان ما، این ایلخانیان مغول بودند که بعدازمرگ"منکوقاآن" ودرمقابل"قوبیلای قاآن" ومغول مرکزی، خودرا پادشاهان کشورایران نامیدند و بعنوان واحدسیاسی به این نام، هویت سیاسی مشخصی دادند که بازفراترازمرزهای کنونی کشورما میرود، بعضی نیزسابقۀ "ایران سیاسی" وواقعی (نه اسطوره ای ونه شاعرانه وخیالی) رابه عهدشاهنشاهی سلجوقی، که دومین امپراطوری بزرگ (بعدازهخامنشیان) درتاريخ کشورمااست می رسانند. همان سلجوقیانی که واژۀ " ممالک محروسه " یعنی "مملکت های حراست وحفظ شده"( تاریخ ابن بی بی آل سلجوق صفحۀ ۷۵) وسیستم" مَلِکان شاهی" (به قول ذبیح بهروز: تقویم و تاریخ، ایران- کوده، صفحات۵۹و۶۲) ویا سیستم" اتابکی"رابا تیول داری به قول" آن لَمبتن"(مالک وزارع، درایران فصل سوم) درپهنۀ وسیع امپراطوری خود (که ایران امروزمرکزودرعین حال بخش کوچکی ازآن بود) رایج کردند، شاهنشاهانی که آخرین بنیاد گذاران واحیاء کنندگان"سیستم فدرال سنتی"بودند وبه نوشتۀ " رُنِه گروسه"، درامپراطوری صحرانوردان (عنوان کتاب نادرست است"امپراطوری صحراها و"استپ ها"صحیح است): "ازترکستان چین تاثغور:(مرزهای) مصر" را تحت کنترل خود داشتند، و حضرتعالی آنهارابه حد"امیران ترک" تقلیل مقام داده ودرردیف دست نشاندگان وعوامل خلفای عباسی چون امیراسماعیل یاامیرنوح سامانی قرارشان دادید! درحالیکه عمرسلاجقۀ بزرگ (۲۶۰سال) بود که بیشترازهخامنشیان(۲۲۰سال)است.اگرمثلاًبه "اَعلام" یک  لغتنامۀ عادی ودستی فرانسه، چون "رُبِر2" رجوع فرمائید درآخرواژۀ سلجوق مینویسد: امپراطوری عثمانی ازآن برخاسته، ودرواژۀ عثمانی نیز آنها را نتیجۀ توسعۀ امپراطوری سلجوقی وتأسیس سلاجقۀروم میداند. در مورد سلاجقه فرهنگ معين نگاه معتدلي دارد.

 

"تالی فاسد" کاررضا شاه وسیستم مُتکی به ایدئولوژی  پهلوی درکشورایران متأسفانه این بود که از ۱۳۰۴ برای پیش بُرد ِایدئولوژی حاکم، ترفند "ملت ایران"را (که معجونی از پان فارسیسم و پان آریانیسم بود) جهت نفی هویت غیرفارسی زبانان مخصوصاً ( ترکان واعراب) عَلَم کردند تا محتوا و اسم "ممالک محروسۀ ایران" را(که حتی درتمبرهای اوایل رضا شاهی هم هست) محو کرده، وبا نام "ملت ایران"، سلب هویت از گوناگونی فرهنگی سایرملیت های ساکن ایران، چه ترک وعرب وچه سایرملیتهای غیر فارس مثل کرد وبلوچ وترکمن وگیلک ومازندرانی و..به نفع ملیت رسمی یعنی ملیت فارس بنمایند. باآنکه فارغ التحصل دانشکدۀ ادبیات هستید، حضرت عالی با سابقۀ چپ، که آن زمان لابُد طرفدارِ"حق تعیین سرنوشت ملل(تحت ستم) تاسرحد جدائی بودید!" نباید درقضاوت وجدانی ودرونی خود با این مسأله، بامشگلی روبروشوید که: تربیت شوندگان ومغزشوئی شدگان عادی دانشکده های ادبیات  به آن دچاربوده وهستند. چنانکه دردانشکدۀ افسری ووزارت خارجه وساواک نیزاوضاع چنین بود.جنابعالی بخوبی میدانید که الگوی رضا شاه تا سا ل ۱۹۳۳ آتاتورک بود: اَیادی رژیم ضمن تبلیغ"پان فارسیسم" میخواستند با الهام ازترکیه: (کشورترکها)، کشور"ایرها" یعنی ایران درست کنند که بعدها "ایران"هم وزن "گرمان" یعنی آلمان شد. هیتلروقتی کتاب " نبرد من" را دیکته کرد و پیغمبرانه سرود که: دوکشورآلمانی زبان(اتریش وآلمان) را متحد خواهد کرد و آلمان و نژاد آریائی را بالای همه اعلان فرمود! ما نیزبه فکروصَرافت افتادیم که "ای دل غا فل، ما چنین برتربودیم وخودنمی دانستیم!"، آنگاه قبله ومرجع خودرا فوراًعوض کردیم. ناسیونالیسم ما براساس{ / زبان فارسی (پان فارسیسم)/ نژاد آریائی (پان آریانیسم)/ وعناصردیگری چون/خاک پرستی (ایران پرستی) جهت ایجاد اشتباه دید، بیشتر درمردمان غیرفارس، وبالاخره/ فردپرستی(شاه پرستی) استوارشد، وحالا، بر"ولی فقیه"- سِتائی و /مدرنیسم بدون مدرنیته/}متكي بوده و هست. مدرنیسم(علم وتکنیک) ، ومدرنیته (فلسفۀ واصل مبنای آن كه مرجوع به: آزادیهای قانونی وبرابری انسانی است)ميباشد. اصولاًايران مُلک مُشاع همۀساکنان واقعی وکنونی آن میبایستی باشد- که متأسفانه نیست- زیراکه آپارتاید نژادی و فرهنگی (زبانی ودینی) درآن حاکم است.

 

خشت اول ناسیونالیسم ایران "مدرن"، کج نهاده شده،وبجای آزادی وبرابری شهروندان، باتوجه به تنوع فرهنگی(زبانی ودینی) آنها، متأسفانه براساس"پان آریانیسم":"ترک وعرب"ستیزی، و"پان فارسیسم": "غیرفارسی ستیزی" استواربوده، وبراین بنیاد ظلم"ِشه ساخته"، شیخان دغل نیز تبعیض موجود مذهبی را بنام خمینیسم از قوه كاملاً به فعل در آورده، و بدین غایت رسانیدند. جا لب است که شما، آقای دکتر براهنی راازترک بودن نَهی، وخودرا ازفارس بودن سَلب می کنید! وهمه مان رابنام خاک "ایران" ارجاع میدهید! تا درهمان جهت، سیاست رایج ِ"پان فارسیسم" را با "استادی" تبلیغ کرده باشید، که هدفش: نفی هویت فرهنگی ملیتهای ایرانی با سوء استفاده ازنام خاک ایران است. آیا درنهایت این روش سیاسی هماناخدمت به"آپارتاید زبان فارسی" و"نژاد موهوم آریائی"که با خمینیسم:(تشیع سیاسی) همراه شده  نیست؟! مگرتعلق به سرزمینی داشتن:(ایرانی،آذربایجانی،کردستانی ویااصفهانی، تبریزی،  شوشتری و... بودن) با تکلم به زبانهای ترکی و فارسی ویا کردی وعربی وترکمنی وبلوچی وگیلکی ومازندرانی و....چه تعارض یاتضادی دارد، که خود را گرفتارش ساخته و کشوررا هم دچا رعوارض نفاق افکن آن کرده اید. آیا شما به راستی به "نومینالیسم" یا "مکتب اصالت اسم" معتقد هستید؟ آقای دکتردوستخواه، اگرایرانی بودن بمعنی دارابودن آزادیهای قانونی وبرابریهای حقوقی، انسانی و فرهنگی: (دینی و زبانی) وعقیدتی ِهمۀ ساکنان گوناگون کشور،درسرزمینی به نام ایران است در این صورت به شما تبریک می گویم، ولی چنا نکه روح این مقالۀ شما وتصریحا ت دیگرتان حاکی است، حضرتعالی هم"ایرانی"را مساوی فارسی زبان میدانید واختلافتان با،استاد /:به فرمودۀ خودش در نامه،به "هم- تا" یش، آقای جُرج دَبلیو بوش/دکتراحمدی نژادورژیم جمهوری اسلامی درآن است که آنها به پیروی از"علی شریعتی":‌ "اسلام وتشیع" راهمراه با"پان فارسیسم":، ازارکان هویت ایرانی میدانندوبقول علی شریعتی درکتاب "هویت"، "ایرانی ترکیبی ازدونژادآریائی(فارس) و سامی (مسلمان = شیعه) است". وشما در"مذهب مختار"خويش به تركيبي از پان فارسیسم و پان آريانيسم مؤمن هستيد. جدال خمينيسم با پان آريانيسم،راهي به دموكراسي وآزادي ندارد،اما آپارتايد ديني خمينيسم با اينهمه جنايت مسلماً ازآپارتايد پان آريانيسم شما بهتروروسفيدتراست: (ايده ئولوژي شما امتحان خودرا در عصرساساني، رايش سوم هيتلري و آپارتايد افريقاي جنوبي داده است!) درنكبت پان فارسیسم، شما و آنها، مشترك المنافع هستيد!

 

نمی دانم آقای شریعتی چرا "نژاد و تبار وزبان سوم" را به فراموشی سپرده، که پیش ازهمه به این سرزمین آمده ودراین کشور تمدن را بنا نهاده اند: (ایلام، گوتی، ماننا،لولوبی، کاسی، اورارتوو..) و بعدازهمه نیزآخرین مهاجران، باین سرزمین(ایران وآذربایجان) بوده اند:(سلجوقیان). درنسبت جمعیتی هم بیشترازهمه، درایران کنونی وجود دارند:(ترکان). شایدعلت فراموشی عمدی آقای شریعتی این بوده است که بقول مورخین دارندگان این"نژاد و تبار وزبان سوم"، گاه به هردونژاد ادعائی ووالای ایشان محترمانه زحمت میداده اند!(به رستم التواریخ رجوع فرمائید). جناب استاد، آزادی- خواهی مشروط به "پان فارسیسم" شما، یاد آورسخن"هِنری فورد" است که گفته بود: "شما آزادیدهررنگی که میخواهید برای ماشین مورد خرید خودانتخاب کنید به شرطی که رنگ آن سیاه باشد"!

 

 استادمحترم!"ایران" موردنظرنژادی- زبانی شما عملاًکشور۲۲ میلیون فارس و۴۸ میلیون زبان بُریده است، بازبانهای مادری محکوم، که حتی حق بازکردن مدارس ابتدائی برای فرزندان خود راندارند! ولی برای"زیب جلال"البته در"جمهوری پان فارسیست اسلامی" دربعضی دانشگاه ها، درسهائی برای بعضی زبانهاویا" لهجه های محلی"! دایرشده است! باغتان آباد باد،با این دموکراسی وفرهنگ پروری! چنانكه اشاره شد:حضرتعالی بجای مذهب شیعه، نژادآریائی راهمراه با دین زرتشتی جانشین میفرماتید، ودراصل بقاء آپارتاید پان فارسیسم، اختلافی باجمهوری اسلامی ورژیم پهلوی نداشته وندارید. درسراسرنوشته های شما صحبتی ازآزادی وبرابری ملیتها ویا "مردم- ان" ایران نیست، یکبار دیگر آنها را مرورفرمائید!

 

آقای دکترجلیل دوستخواه: درنوشته وجواب تان به آقای دکتررضا براهنی، ذکرخیری از یک بانوی بیسواد:(درایران یعنی فارسی نخوان) قشقائی کرده بودیدكه"حافظِ شاهنامه"ی فردوسی بوده است.  جهت تمددخاطرخوانندگان این نوشته وبراي شناخت شماومرامی که ازآن طرفداری میکنید به نقل و نقدکوتاه آن می پردازم: بنابه نوشتۀ شما این بانوی قشقائی بیسوادوترک، بجای"لالائی" گفتن، با داستان های شاهنامه فرزندانش رامی خوابانیده است!.. چون حضرتعالی شاهد عینی قضیه بودید، من شخصاً درصحت فرمایشات شما تردید نمی کنم. اما جواب این سوا ل مهم، که آن بچه های معصوم و بی سواد ترک،ازشاهنامه چه می فهمیدند، درنوشته شما منعکس نشده است. فرض وتصورکنیم که آن مادر ميتوانست نوارآوازدلنشين وزيباي چهارصدهزاربيتي"رامایانا"ی هندی را، وسیلۀ خواباندن بچه های خود می کرد، آیا فرقی دراصل قضیه حاصل میشد؟ ولی اگرداستان ترکی هشتصد هزاربیتی"ماناس"را از آوازهای سحر انگیز"ماناس- چی ها "پخش میکرد، بچه ها کلمات آشنائی را تشخیص میدادند! بهرحا ل من براستی حافظۀ آن خانم قشقائی رانَسخ کنندۀ حافظۀ "ابوالعلاء مُعَری" یافتم که می گویند: "ابو ذکریا خطیب تبریزی" به اصرارواجازۀ استادش ابوالعلاء، باهمشهری خودصحبت میکند وبعدابوالعلاء کلمه به کلمه این گفتگورا تکرارکرده ومیپرسد" شما بهم چه گفتید ؟" عقلا وازجمله کسروی تبریزی درصِحَتِ این داستان نیمساعته تردید کرده اند (آذری یازبان باستان آذربایگان محمود گودرزی صفحۀ ۴۳-۴۴). هرچندحافظۀ اعجاب انگیزابوالعلاء ازجمله در کتاب "رسالة الغفران"اوهویدااست که درآن، یکی ازموجبات تفاخر(فخرفروشی) شعوبیۀ جدیدایرانی جهت تحقیر اعراب، یعنی: "سیبوه "و دیگر نحوی ها وشاعران ایرانی را، بخاطرخطاهای ادبی شان درعربی ،به باد انتقاد وطنز"نیچه گونه"ی خودگرفته است: (رسالة الغُفران ترجمۀ حیدرشجاعی صفحات: ۲۹،۳۲،۴۳،۵۴،۷۱-۷۲ ،۸۶-۸۷ ،۱۰۸ و۱۱۲). البته شعوبیۀ جدید ایرانی ما مدعی هستند که         " نَحو"رابرای اعراب،"سیبوه" معاصرهارون الرشید ساخته است!، که بقول مولانا : ازحدیث اش خنده  آمد خلق را ! من نمی دانم چرا این بانوی قشقائی را با نام معرفی نکرده اید که بدانیم شخص بیسوادی، چگونه۳۰ هزار یا ۶۰ هزار بیت شاهنامه را حفظ کرده بود !؟ حافظان قران وانجیل درتاریخ فراوانند وحفظ آن روشی دارد، اما "حافظِ شاهنامه " آن هم به این صورت غریبش نشنیده بودیم. بازچون حضرتعالی آن قضیه را نقل کرده اید، من ناچارجملۀ بوعلی درکتاب "شفا" را تکرار می کنم که " والله اَعلم"، زیرادردنیا غرایب زیاد است و گرنه دنیا، "جَهان" یعنی جَهنده لقب نمی گرفت! البته من تصور می کنم که شاهنامۀ فردوسی کتابی نیست که بتوان خواندن آنرابرای بچه ها تجویزکرد. ازروانشناسان کودک(البته اگرفردوسی وشاهنامه اش را بشناسند) بپرسید که آیا کاشتن بذر"کینه، انتقام وخرافات، و دیگری ستیزی عصرکوچ رُوی با "اساطیرالاولین"اش درمغزکودکان معصوم، درقرن انقلاب انفور- ماتیک وحاکمیتِ ارزشهای علمی، درست است یانه؟ "اساطیرالاولین"حتی درقران بمعنی "مزخرفات  اجدادی وگذشتگان" آمده است، وتازه قران کتابی است که محصول عصرسُنت وماقبل دوران انقلاب علمی-  صنعتی، که امروزه به انقلاب دیژیتا ل- انفورماتیک رسیده است.

 

ارزشهای"شاهنامه": (سیستم کاست،اعتقاد به اشرافیت و"نژاده"بودن، ودامن زدن به کینه های "نژادی  - تباری وقومی- قبیله ای فارس= ایرانی با ترک وعرب و کرد و گیلک و بلوچ و..) ؛درمقایسه با قران ( که الهام گرفته ازفرهنگی است که آن رابه ناروا جاهلیت مینامد) ونیزدربرابرارزشهای اسلامی همچون: (برابری وبرادری- ونه خواهری وانسانی- مسلمانان وممتازبودن مؤمنان براساس تقوا ونه بنابه اصل ونَسَب) ارزشهاارتجاعی بوده ورنگ میبازند. این هردوارزش دینی نیزدرمقابل ارزشهای مدرنیته یعنی"آزادیهای قانونی،برابری انسانی وحقوق بشر"، ارزشی باستانی و یا سُنتی محسوب میشوند. دعوت شماوسایرمُریدان شاهنامه وایران- باستان پرستان، نه رفتن ازارزشهای سنتی(اسلامی) به ارزشهای مدرن: (آزادی وبرابری انسانی)،بلکه دعوت ازارزشهای سنتی(اسلامی: آزادی و برابری  دینی مؤمنان ِحاکم برمؤمنات)، به ارزشهای ارتجاعی ترباستانی(آریائی: ادعای برتری نژادی، تباری، زبانی، دینی و..همراه با تحقیر وکینه ورزی بدیگران) است.

 

من"شاهنامه"- شناس نیستم، ولذابا"مرجوع دانستن اشتباه"، چنین میانگارم که "شاهنامه" دوبخش دارد:  یک - بخش اول آن از کیومرث تا اسکندررادربرمیگیرد،که بخش اسطوره ای و غیر تاریخی آن است. درآن بنابه ارزشهای ایلی وقبیله ای، جزانتقام گرفتن وکینه ورزی وقصاص وخونخواهی، ورَجَز- خوانی وتفاخرایلی ونفرت قومی ونژادی ازغیر ِخودی ها و بی قانونی و اها نت به زنان و یک بار همبسترشدن با آنان وكردن ولشان،برای بزرگ کردن بچه! و کشته شدن آن فرزند بدست پدرو .... ونَشروتبلیغ خرافاتِ ضدعلت ومعلول، ومغایرعلم وعقل، باوجود داعیۀ "خرد" داشتن و ... مطلبِ قابل نَقلی برای بچه ها ندارد.دراین بخش فردوسی وشاهنامه اش اصلاًهخامنشیان وازجمله کورشکبیررا نمیشناسد. عجیب است که نویسنده ای شاهنامه پرست، کوروش"کبیروبزرگ"را چندی پیش با محمدبن  عبدالله (لابُد "صغیر و کوچک") مقایسه کرده بود! اینکه فردوسی بزرگترین حماسه سُرا و اسطوره پردازشعر فارسی است تردیدی نیست، ولی سخن، ازنظرمحتوا، برسرارزش انسانی وامروزی و وزن علمی وعقلی شاهنامه، وازلحاظ شکل وقالب، صحبت دربارۀ ارزش شعری و ادبی آن درمقایسه با نظامی ومولوی وحافظ و.. است. در بارۀ اهمیت ادبی فردوسی ازنظراسطوره پردازی درصفحا ت بعدی اشاره ای خواهم کرد، و به نقد آن خواهم پرداخت.

 

دو-  بخش تاریخی و نیمه تاریخی شاهنامه، که چندان جدی ودرست هم نیست. ضمن آنکه همان روح انتقام وکینه وافسانه سازی واسطوره پردازی واعتقاد به "سرنوشت" و" چرخ واختر" بد، و نژاد و نژاده: ( نَسَب اشرافی داشتن) ونفرت ازهمۀ دیگران وغیرخودی ها، درآن موج می زند. درضمن بنا به همان تاریخ های کلیشه ای تقلید (ونه نقادی) شده ازغرب، اشکانیان را که بنابه منا بع غربی از ۲۸۲ ق. م. تا ۲۲۴ میلادی یعنی ۵۰۶ سال سلطنت کرده اند،(آقای ناصرپورپیرار،مدعي هستند كه اشکانیان همان ادامۀ سلوکیه وکلنی های مقدونی بوده اند:(کتاب اشکانیان صفحات:۶-۱۳۶ وقسمت اول ساسانیان صفحات: ۲۹-۱۰۰).در بارۀ اشکانیان  فردوسی می سُراید:

 

چو کوتاه بُد شاخ و هم بیخ شان                        نگوید جهان  دیده  تاریخ شا ن

از ایشان بجز نام  نشنیده ام!                        نه  در" نامة خسروان"دیده ام

 

می دانید فردوسی بنابه داده های منا بع  نا قص اش ( "نامهْ خسروان" یا "خدای نامک" و مؤبد و دیگر شعوبیۀ اولین ) حتی ازساسانیان نیزبصورت درستی سخن نمی گوید، مثلاً "مانی" رامعاصر نه شاپور اول، که همزمان با شاپوردوم(ذوالاکتاف) قلمدادمیکند (با۱۰۷سال اختلاف). اودرشاهنامه اش، "مانی" را، که بزرگترین وتنها شخصیت فرهنگی وتاریخی قبل ازاسلام ایران وخاورمیانه است، نه بدستِ "بهرام اول"، بلکه بامر"شاپوردوم (ذوالاکتاف)" بقتل میرساند! خودفردوسی ازدیدیک موحد (مسلمان) بر"دوبُن" پرستی مانی میتازد،وقتل فجیع آن بزرگ مردفرهیخته را توجیه میکند وبرقاتل و طرزقتل فجیع او آفرین  میخواند:

 

بیامد یکی "مرد گویا" ،ز چین:(منظور فردوسی  ترکستان است)              که چون او مُصور  نبیند زمین

کسی کو بلندآسمان آفرید                                                  بدو در مکان وزمان آفرید

 کجا،" نوروظلمت" بدو اندر است؟                                         زهرگوهری، گوهرش برتر است!..

زمانی برآشفت پس شهریار                                                بر او تنگ شد گردش روزگار...:

چوآشوب گیتی سراسربدوست!                                     بباید کشیدن ،سراپاش پوست!

همان چَرمَش آکنده باید به کاه !                                      بدان، تا نجوید کس این پا یگاه!

بیاویختن از در شارسا ن                                                    بنزدیک دیوار بیمارسان!

بکردند چونا ن که فرموده شاه                                               بیا ویختند ش، بدان جا یگاه

جهانی بدو آفرین خواندند !                                               همه،خاک بر کشته افشاندند!

 

شاهنامۀ فردوسی مشحون ازعرب کُشی و کرد کُشی و بلوچ کُشی  و جهرمی کُشی و. ..وجنگ مداوم دو قوم اسطوره ای ایرانی و تورانی است که عمداً وبه تحریف، تورانی ها، درآن برابرترکان قلمداد می شوند! راستی استاد گرامی وقتی موقع خواب، آن بچه ها در مورد شاپوردوم شعری با این محتوا می شنوند، گمان می کنید خواب های شیرین وپرازگل وپروانه وبلبل خواهند دید؟ "شاپوردوم "طاهرعرب"  ازغسانیان ِیَمَن(کذا!) را وقتی بافریفتن دخترش اسیرمیکند، حکیم خردمند وخرد گرای و انسان دوست ما فردوسی که مثل آیت الله خمینی، آزارش به مورچه و مگس هم نمی رسید میفرماید:

 

به دژخیم فرمود تا گردنش                                            زند، پس به آتش بسوزد تنش

هر آنکس کجا یافتی ازعرب!                                              نماندی که با کس گشادی دو لب

زدودست اودورکردی دوکتف!                                        جهان ما ند از کار او در شگفت!

عرابی،"ذوالاکتاف"کردش لقب!                                     چو او مُهره بگشاد، کتفِ عرب

 

وحکیم ما فراموش میکند که زمانی فرموده بود:

 

میازار موری که دانه کِش است                                    که جان داردو جان شیرین خوش است.

 

استاد گرامی، ازاینکه یکعده شعوبیۀ جدید بسبب گم کردن سوراخ دعای مدرنیته و بجای تلاش برای استقرارآزادی وبرابری (فردی وجمعی ایرانیان)، بسبب نا آشنایی به محتوای شاهنامه، وازروی سنت دوستی، شاهنامه رادرکنارقران- انجیل وتورات واوستا- ویاحتی بجای آن ها برسرسفرۀ نوروزی یا عقد وعروسی میگذارند، اصلاً مهم نیست. اما ازترس اینکه به توصیۀ شما،عده ای شروع به شاهنامه خوانی برای بچه های - شان جهت خواباندن آنهابکنند واقعاً دچارهراس میشوم. ولی اگرشما صلاح میدانید راحت ترین کارآن است که فیلمی ازاین انسان دوستی وعشق به عرب وانسان را تهیه و "سی- دی" فیلم "ذوالاکتاف"را جهت تشدید کینه، میان هم- میهنا ن عرب وسایرعرب تباران کشور، ونیزديگرایرانیان بخصوص فارسی زبانان، توزیع نمایند، ودرضمن غیرعرب ها وبخصوص آن کسانی که خود را آریایی ناب می پندارند، خودوبچه های آنها رابا آن نوع فیلمها آماده کنند، تا با جنایات بالاتربعدی مان شاید"جهان راازکارخوددرشگفتی بیشتری فروببریم"! مطمئن باشید درحملۀ احتمالی بعدی نظیرحملۀ صدام، البته با تبلیغ (سی.دی.) شاهنامۀ فردوسی، این بارنیز، اعراب خوزستان با بیل وچاقووآنچه دردسترس داشته باشند، بازبه مبارزه با تهاجم بعدی- هرکشوری که باشد- خواهند رفت؟! سحرکلام "فردوسی" را دست کم نگیرید، محتوا که مهم نیست! حکیم فردوسی توسی درمورد "کُرد کُشی" و" جَهرُمی کُشی" اردشیربابکان، وهندی کُشی (ماهندوستان می گیریم اما بنظرذبیح بهروزآن زمان گویا خوزستان را میگفتند!) و،آلانی کُشی وگیلانی کُشی وبرانداختن کامل نسل "بلوچ"ها ،بوسیلۀ انوشیروان دادگر، داد سخن داده است، که تنها به ذکرچند بیت به عنوان نمونه بسنده میکنم و به بلوچها وکردان وجهرمی ها و گیلانی ها ،و،آلانی ها هم نظیر ترکان واعراب توصیه می کنم خود مشروح سهم خویش را درشاهنامه  بخوانند، ومادران این ملتها، ملیتها و بقول استاد "تیره"ها، برای بچه های خویش ازآنها داستان شب بسازند! البته امروزه ازبد حادثه،برجای نشستگان آلانی ها نظیرهندی ها، فارسی بَلد نیستند ولذا توصیه من به آنها فایدۀ چندانی نخواهدداشت، زیراازتوانائی نعمت شاهنامه خوانی آنهم برای فرزندان دختر و پسرشان چند صدسالی است که محروم شده اند. جای نشینا ن آلانی ها مجبورند مثلاً با اصل ترکی داستان های صمد بهرنگی یاهوپ هوپ- نامۀ طاهرزاده فعلاًبسازند، وهندی های استعمارزده(که ناچارانگلیسی هلاهل را جایگزین فارسی شکرکرده اند)، از شکسپیر و جیمس جویس و.. و یا ازاساطیر بی پایان خود مانند "رامایانا" و..برای فرزندان خود نغمه سرائی کنند. نظرفردوسی و شاهنامه اش در مورد ملیتها(تیره ها)ی ساکن درکشور ایران بقرار زیر است:

 

۱- بلوچ کُشی: انوشیروان"دادگر"وقتی دادمردم بلوچ رابا نسل کُشی آنهادرمیآورد. فردوسی می فرماید:

 

سراسر بشمشیر بگذاشتند                                           ستم کردن ِ"لوچ" برداشتند

بشد ایمن از رنج ایشان جهان                                         "بلوچی" نماند آشکار و نهان!

همه رنج ها خوار بگذاشتند                                            در و کوه را، خانه پنداشتند!

ازایشان فراوان و اندک نماند!                                       زن ومرد و جنگی و کودک نماند!

 

دوست گرامی ام آقای دکترحسین بُر، درسخنرانی "انجمن پژوهشگران ایران" دردانشگاه واشنگتن ودرموقع قرائت این بیت با طنزخاصی گفتند:  الحمدالله من زنده مانده ام ! مترادف آوردن "لوچ" با "بلوچ" هم، دَب وادبی است که فردوسی توسی بنا نهاده وخواجه نظام الملک توسی درسیاستنامه از اوآموخته است. بازخواني جهرمي كشي اردشيربابكان ولالائي گوئي ازآن كشتاربه نوباوگان جهرم را، بعهدهْ اهالي آن ديار ميگذارم وميگذرم،توصيهْ من آن است كه ازاين ببعد، جهرمي ها وكردها ،نام پسران خود را به پاس "ايران دوستي" و قدر شناسي، "اردشير" بگذارند.

 

۲- گیلک ودیلمی کشی: انوشیروان"دادگر"بسرعت برگیلان ودیلم تاخته،داد آنان را هم درمی آورد.

 

 زگیلان تباهی فزونست از این                                   ز نفرین، پراکنده گشت، آفرین

از آن جا یگه سوی گیلان کشید                                 چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید...

چنین گفت کای- در، ز خُردوبزرگ                                نباید که ماند پی ِشیر گرگ

چنان شد ز کشتن همه بوم رَست                         که ازخون همه روی کشور بشُست

زبس کُشتن وغارت وسوختن                                    خروش آمد و نا لۀ مرد وزن

زکشته به هرسویکی توده بود                              گیاها، بمغز سرآلوده بود

 

 بد نبا ل این عدالت گستری ودادگری شاهانۀ انوشیروان :

 

زگیلان هرآنکس که جنگی بُدند                                    هشیوار و،باداد، وسنگی بدند

ببستند یکسر همه دست خویش!                               زنان از پس وکودک خُرد پیش

اگر شاه را دل ز گیلان بخَست                                     ببُریم سرها زتن- ها بدَ ست

دل شاه خشنود گردد مگر                                       چو بیند بریده یکی توده سر

برایشان ببخشود شاه جهان                                         گذشته شد،اندر دل او نهان

نوا خواست از گیل و دیلم دو صد                                کزان پس نگیرد کسی راه بد

 

۳- هندی کُشی: فردوسی "پاک زاد" دربارۀ فتح خیالی هندوستان، و زهرچشم گرفتن از آنان بوسیلۀ انوشیروان "دادگر" که با لشکرش طی الارض میکرده، می فرماید:

 

 وز آن جایگه شاه لشکر براند                                    بهندوستان رفت و چندی بماند...

بفرمان، همه پیش اوآمدند                                         بجان هرکسی چاره جو آمدند

زدریای هندوستان تا دو میل                                     درم بود ودیبا واسبا ن وپیل

بزرگان همه پیش شاه آمدند                                      زدوده دل و نیکخواه آمدند

بپرسید کسری و بنواخت- شان                                 بر اندازه بر، جایگه ساخت- شان

بدل شاد برگشت از آن جا یگاه                                 جها نی پر از اسب و فیل وسپاه

 

۴- آلا نی کُشی: فردوسی توسی درموردآلانیان(نام منطقه وقومی درجمهوری آذربایجان کنونی) نیز همانند هندیان، بباج- ستانی خسرو دادگر میپردازد و می فرماید:

 

 همه روی کشور نگهبان نشاند                               چو ایمن شد، از دشت لشکر براند

ز دریا به راه آلانان کشید                                      یکی مرز ویران و بیکار دید

همه پیش نوشیروان آمدند                                     ز کارگذشته نوان آمدند

چو پیش سراپردهْ شهریار                                     رسیدند با هدیه و با نثار

 برایشان ببخشود بیدارشاه                                     ببخشید،یکسرگذشته گناه                                          

 بفرمود تا هرچه ویران شدست                              "کُنام پلنگان و شیران شدست"....                                 

 به ایرانیان گفت :"آلان " و "هِند"                      شد از بیم شمشیر ما چون پَرَند!

 

صرفنطرازاینکه ظاهراً و بنا به اشعارذکر و نقل شده دراین نوشته، " ایران" فردوسی شامل بلوچستان و گیلان و دیلم وآلان وکردستان ونیز مازندران نمیشود، همچنانکه اهوازوكرمان و زابل وسیستان و کابلستان (افغانستان کنونی)راشامل نمیگردد. فردوسی دریکی ازمداحی های فراوان خودازسلطان محمودغزنوی میگوید:

 

کنون پادشاه جهان را سِتا ی                                 به بزم وبه رزم و به دانش گرای

شهنشاه ایران و زابلستا ن                                   ز قنوج تا مرز کابلستا ن

خداوند ایران وتوران و هند                                همان مرز چین تا بدریای سند

خداوند هند و خداوند چین                                   خداوند ایران وتوران زمین

 چودارا ازايران به كرمان رسيد                           دو بَهر،ازبزرگان ايران نديد

چو صدمرد بيرون شدازروميان                            ز ايران واهواز و زهراميان؟

چوازشهرزابل به ايران شوم                               به نزديك شاه دليران شوم

ازايران ره سيستان بر گرفت                              ز آن كارها مانده اندر شگفت

 برون رفت مهراب كابل- خداي                          سوي خيمهْ زال زابل- خداي

 

چنانكه اشاره شد منظورفردوسی ازچین همان ترکستان است، چرا كه اوشاعري مداح بود ونه محقق وجغرافي- دان ومردمشناسي آگاه. این تحریفات واشتباها ت را براو(ولی نه برفردوسی - پرستان دکاندار، که ازوی پیغمبری میخواهند بسازند) میتوان بخشید،اما نمی توان آنها رانادیده گرفت. 

 

به ترکان چنین گفت خاقان چین                                 که کردیم بر چرخ گردنده زین

 

هُرمزچهارم پسربراستي دادگرانوشیروان ، که ازطرف مادر(كه بنام "قاقم"يا"تاكوم"يا "قاين"ازاو ياد شده) منسوب به امپراطوري"گوی تورک(ترک آسمانی)"بود.انوشیروان جهت رفع خطر"ایستمی خاقان"،هرمزچهارم راجانشین خودساخت،بازفردوسی،مادرهرمز"ترک زاد"را به چین منسوب میکند:

 

به پرسید هرمز، زمهران ستا د                                           که از روزگاران چه داری بیا د

چنین داد پاسخ بدو مرد پیر                                               که ای شاه گوینده و یاد گیر

بدانگه کجا مادرت را ز چین                                             فرستاد خاقان به ایران زمین..

بدو گفت بهرام:ای ترک زاد                                              به خون ریختن تا نباشی تو شاد

تو خاقان نژادی نه از کیقباد                                            که کسری ترا تاج بر سر نهاد

 

در داستان تقسیم ارث فریدون میان فرزندان، مرزهای نامشخص سه برادررا چنین بیان میکند:

 

یکی روم و خاور،دگر ترک وچین                                     سیم دشت گردان ایران زمین

 

استادگرامی آقای دکترجلیل دوستخواه،ملاحظه میفرمایید که این اشعارنه برای خواباندن بچه ها منا سب است، و نه بکار وحدت ملی ایران کنونی مورد نظر شما میاید!. جهت بی نصیب نماندن هموطنان کُرد ازمحبت هاي فردوسي توسي، ونوازش های شاهنامه این سند "هویت ملی؟" به اشاره ای بسنده میکنم :

 

۵- کُرد کُشی : این مهم را اردشیربا بکان مؤسس سلسلۀ ساسانیان با شبیخون لشکر"پارسی"، بر کُردان که نسبت تعدادشان"یک به سی"بوده است، چنین به انجام می رساند:

 

چو شب نیمه بگذ شت وتاریک شد                                    جهاندار با کُرد نزدیک شد....

برآهیخت شمشیرو اندر نهاد                                          گیا را ز خون بر سر افسر نهاد!

همه دشت ازایشان سر و دست گشت                             بروی زمین ،کُرد بر، پَست گشت!

بی اندازه، زیشان گرفتار شد                                          "سترگی و نا بخردی "خوار شد

همه بوم-هاشان بتاراج داد!                                           سپه را همه "بدره "و "تاج" داد

 

باز توصیه می کنم جهت تکمیل این لیست، درکنارعرب کُشی وترک کُشی، شاهنامۀ "حکیم"توس را ، هرملیت یا بقول شماهر" تیره " ی ایرانی، بخش مربوط بخودشان را از شاهنامه، این (کتاب مقدس شعوبیۀ جدید) که جهت تحقیر ونابودی شان نازل شده، آیه وار، برای تعلیم ولالایی گفتن و خوابانیدن بچه های خود برگزینند وبا لحن زورخانه ای و یا قهوه خانه ای بخوانند! بخصوص بچه های بلوچ از اینکه خود، ازاین کشتار" قِسِردررفته" و ازدید آن حکیم جهان بین، فردوسي بزرگ مخفی مانده اند نمی دانم چه احساس شَعَفی به آنها دست خواهد داد! تکرار میکنم شرح این قصابی ها اگربا تصویر سی- دی ویا فیلم همراه باشد بهترباعث خواب راحت بچه ها وسلامت روحی آنها می شود! تا نظر حضرت استاد چه باشد؟.جهت حسن ختام چون "دعوا برسرلحا ف مُلا است" و ترک مسئلۀ اصلی در ایران ایدئولوژیک (پان فارسیسم و پان ایرانیسم همراه با خمینیسم) است وهمۀ این مقالات متواترهم به این خاطرنوشته می شود، گوشه ای ازسخن حکیم ابوالقاسم فردوسی پاکزاد را درمورد ترکان نقل می کنم که امید است زبان حا ل استاد گرامی نباشد:

 

۶- ترک ستیزی و ترک کُشی:                                                                                           

سخن  بس کن از هرمز ترک زاد                                       که اندر زمانه مباد این نژاد...

که این ترک زاده سزاوار نیست                                        کس اورا به شاهی خریدار نیست

که خاقان نژاداست و بد گوهر است                                    به بالا و دیدار چون مادر است

 

با وجود اینکه در جای دیگر میفرماید:

 

 که ترکان "بدیدن" پری چهره اند                                   " به جنگ اندرون پاک بی بهره اند!"

 

اما شاعر تابع "تنگي قافيه ْ" ما این سخن خود را، بنا به مصلحت، فراموش کرده و میسراید:

 

ابا سرخ ترکی،بدی ،گربه چشم(؟!)                              توگفتی دل آزرده دارد به خشم

که آن ترک بد ریشه وریمن است                                   که هم بد نژاد است وهم بد تن است

تن ترک بد ذات بی جان کنم                                     زخونش دل سنگ مرجان کنم

از آن پس بپرسید،ازآن ترک زشت                                که ای دوزخی روی دور از بهشت

چه مردی ونام ونژاد تو چیست؟!                                 که زاینده را بر تو باید گریست

 بُود ترک،"بد طینت" و" د یو زاد"                               که نام پدرشان ندارند یاد!

 

به پيروي ازكردها وجهرمي ها ما قتل عام شدگان:( بلوچ،گيلك وديلم،سا وه ايوترك و..) ازهندي ها و آلاني هاهم ميخواهيم كه ازاين پس نام فرزندان پسرخود را بنام نامي قتا ل آريائي- ايراني اجداد خودشان  (خسرو= كِسرا، انوشه وانوشيروان،وعادل ودادگرو..) بگذارند! 

 

اشاره شد که واژۀ"ان- ایر+آن"یعنی پدر نشناس- ها ،در برابر "ایر+ آن" يعني "شريف"قرار دارد. دراین ناسزاگو ئی، فردوسی بزرگوار، معنی لغوی آنرا افاده فرموده است وبرای وحدت ملی ایرانیان چه "تحبیب قلوبی"بهترازمصرع آخراین بیت میتوان یافت؟!: که نام پدرشان ندارند یاد! بی سبب نیست که ایران پرستان ِپان فارسیست ما "شاهنامه" ودرواقع "تحقير نامه"را"سند هویت ملی"قلمداد میکنند.

 

"خرد گرایی" خا ص دانای طوس، دربیت زیر، گل میکند و به تبلیغ خرافات پرداخته میگوید:

 

چنین داد پاسخ که من جا دوام(؟!)                                    ز مردی واز مردمی یکسوام

 

حکیم ابوالقاسم  فردوسی، ترکان فاتح درعمل را، درعالم خیال مغلوب میکند وبهعقده گشائی شفانیافته تا به امروز در مریدان   میپردازد:

 

وزین روی ترکان همه برهِنه                                           برفتند بی اسب وبار وبُنه

رسیدند یکسر به توران زمین                                           سواران ترک و سواران چین..

ز ترکان جنگی فراوان نماند                                          زخون سنگها جز به مرجان نماند

سپهدار ایران به ترکان رسید                                          خروشی چو شیر ژیا ن بر کشید

ز خون یلان سیر شد روز جنگ                                      بدریا نهنگ وبه خشکی پلنگ!

 

البته میدانیدهرمزچهارم براستی برخلاف پدرش نوشیروان پادشاه عادلی بودوشرح آن درشاهنامه آمده است: سر گنجداران پرازبیم گشت/ ستمکاره را دل بدو نیم گشت... اماچون ترک است پس ازنظرفردوسی، مجرم است. حکیم ابوالقاسم فردوسی، با الهام ازشهرت دیوارچین ونام "سدسکندر"، بین"ایران"و"توران"خیالی خود، تالی"دیواربرلین" را باکمک البته مهندسان "هندي و رومي" ونه "ايراني" ایجاد میکند! و اهالی"ایران"را"رَمِه "  ومردم "توران"را"گرگ" قلمداد میفرماید:

 

به دستور، فرمودکز"هندوروم"                                         کجا نام باشد به آباد بوم

زهر کشوری مردم ژرف بین                                          که استاد یابی،بدین برگزین

یکی باره از آب برکش بلند                                              بُنَش پهن و بالای او ده کمند!

بسنگ وبساروج از ژرف آب                                           برآورد تا چشمهْ آفتاب !

همانه کزین گونه سازیم بند                                              ز توران به ایران نیاید گزند

نباید که باشد کسی زین به رنج                                         بدِه،هرچه خواهند و، بگشای گنج

کشاورزو دهقان ومرد نژاد                                              نباید که آزار یابد ز باد (؟ !)

یکی پیر مؤبد،بدان کار کرد                                           بیابان همه پیش دیوار کرد

دری بر نهادند زآهن بزرگ                                            "رمه" یکسر ایمن شد از بیم "گرگ"

 

این ابیات اگرمارابه "سد نوشیروانی"راهنمایی نمیکند(که بعضی خیالپردازان آنرادیوار"دربندخزران" تصورکرده اند) امادرعوض ازاین اغراق شاعرانه در می یابیم که :

 

فردوسی،به مسایل زمانش بُعد اسطوره ای داده ، وبا تحریف نام ومحتوای اساطیرهندی، آنها را ایرانی تلقی کرده، نام اقوام را مبدل به افراد نموده است: "تو- ای- ری یا" ی هندی را "تور" نامیده و بخطا و به عمد جد ترکان، قلمداد کرده و:"سائی- ری- ما" ی هندی را "سَلم "یعنی جد سامی ها (اعراب، یهودیان،آرامیها و-،و..) نامیده و :" آ ایری- یا " را بنام" من درآوردی"ایرج" جد ایرانیا ن گفته تا چیزی ازاسطورۀ : "سام وحام و یافَث" تورات و قران کم نیاورد! درضمن جهت تشدید کینه های قومی، باوجود آنکه میداند که آژداها(ک) ربطی به سامی ها ندارد، اورا با نام جعلی"ضحاک"عرب قلمدادکرده، جد پنجم"رستم"دستان رقم میزند، رستمی که ازنظراوایرانی نیست! اما پاسدار ایران است! اسفندیار درتبلیغ دین زردشتی و رَجَز خوانی و تفاخر نژادی خود، چنین رستم دستان را تحقیر میکند. 

 

که دستان بد گوهر،ازدیو زاد                                            بگیتی فزون زین ندارد نژاد

که ضحاک بودش به پنجم پدر                                         ز شاهان گیتی بر آورد سر...

 تو از جادوئی زال گشتی درست                                     وگرنه تن تو همی "دخمه" جُست

 

فردوسي ضمن "نژاد پرست" بودن، كه در ستايش ايرانيان، ودرتحقير ترك ها، اعراب و بلوچ ها و.. حالت بيماروناسالم آن آشكار است، درضمن "نژاده پرست "هم ميباشد. اشرافيت دوستي ونژاده پرستي او،بر نژاده پرستي وي اغلب غلبه ميكند،چنانكه درمورد "رستم"ِبد گوهرو ضحاک تبار،چون  نسب به: زال"زابل- خدا"و مهراب "كابل- خدا"ميبرد و شه- زاده و نژاده است، با ستايش از نژاد رستم ياد ميكند و ميگويد:

 

نژادي از اين نامورتر كراست؟                                     خردمند گردن نپيچد زراست

 

 "نژاده پرستي" و داشتن تباراشرافي، براي فردوسی،برتر از نژاد پرستي آريائي است، در بيت زيردر افتخار به افراسياب كيكاووس،به اوج خود ميرسد:

 

نسب از دو شه دارد آن نيك- پي                                     ز افراسياب و ز كاووس كي

 

 جالب است که آنزمان نیز مثل امروز" کنتراتهای بزرگ" ما نند سد سازی در انحصار" پیرمؤبدان" و آقازاده های آنها بوده است!       

۷- سامی ستیزی و عرب کُشی: حکیم ابوالقاسم فردوسی،علت شکست ایران ساسانی ازاعراب مسلمان را نه از فساد سیستم مذهبی- کاستی ِحاکم برایران، ونبود نسبی آن درمیان اعراب مسلمان، بلکه ازگردش  چرخ بوقلمون ودورفلک سرنگون میداند، و چنین ترویج خرافات میفرماید:

 

نه تخت ونه دیهیم بینی، نه شهر                                    کز اختر همه تازیان راست بَهر

که تا من شدم پهلوان از میان                                         چنین تیره شد بخت ساسانیان

چنین بیوفا گشت گردان سپهر                                        دژم گشت و از ما ببُرید مهر

همان تیغ کز گردن پیل و شیر                                        فکندی بزخم اندر آورد زیر

نَبُرَد همی پوست بر تازیان!                                           ز دانش زیان آمدم بر زیان

ز راز سپهری کس آگاه نیست                                         ندانند کاین رنج کوتاه نیست

چنین است راز سپهر بلند                                              تو دل را بدرد من اندر مبند

که زود آید این روز اهریمنی                                           چو گردون گردان کند دشمنی..

 

حکیم ابوالقاسم  فردوسی که مدعی است:

 

وگر خود نداند همی "کین"و"داد"                                      مرا "فیلسوف"ایچ پاسخ نداد!

 

خود، حکیمانه عنان کینه را رها میسازد ودرنامۀ رستم فرخزادبه سَعدِ وَقاص ودرنوشتۀ یزدگردسوم به مرزبان  طوس  میسراید:

 

بمن باز گوی آنکه شاه تو کیست؟                                     چه مردی وآیین و راه تو چیست؟

بنزد که جویی همی دستگاه                                              "برهنه سپهبد، برهنه سپاه"

چو "شُعبه مُغیره" برفت از گوان                                       که آید بر رستم پهلوان..

 

این "مُغیرة بن شُعبه " بقول" بَلعَمی" به نقل از طبری- سال ۲۴ هجری - رستم را گفت: "بهتر بود این راازاول می گفتید که بعضی از شما ایرانیان بندگان دیگرید، از ما،عَرَبان کسی را کس دیگر برده نیست ازرفتار شما دانستم که کارمُلک شما بِشُد، مُلک به چنین شیوه وآئینی نپاید". 

                          

استاد گرامی آقای دکترجلیل دوستخواه، می بینید سخن آن "برهنه سپهبدِ" تازی(بقول اهانت آمیز استاد پورداوود) بسیارمعقول ترومنطقی ترازکلام رَمالانۀ حکیم ابوالقاسم  فردوسی است.

 

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر ا و                       ور بحق گفت جدل با سخن حق نکنیم

 

وجواب رستم به نقل فردوسی چنین است:

 

ولیکن چو بد، اختر بیوفاست                                 چه گویم که امروز روز بلاست

مرا، گر محمد بود پیش رو                                          ز دین کُهَن گیرم این دین نو :(ریاکاری فردوسی در برابرسلطان محمود و مسلمین،كه حرف ناگفته به دهن رستم فرخزاد ميگذارد)

همی کژبود کار این گوژپُشت !                                 بخواهد همی بود با ما دُرُشت

از این ما ر- خوار، اهرمن چهرگان!                          ز دانایی و شرم  بی  بهرگان!

نه گنج ونه نا م و نه تخت و نژاد                              همی داد خواهند گیتی بباد

چنین است پَرگار چرخ بلند!                                     که آید بدین پادشاهی گزند!

از این زاغ- ساران بی آب ورنگ                              نه هوش ونه دانش ،نه نام و نه ننگ

بدین تخت شاهی نهادست روی                                 شکم گرسنه ، مرد دیهیم جوی

انوشیروان دیده بُد این به خواب                              کزین تخت بپراکند رنگ و آب

کنون خواب را پاسخ آمد پدید                                 زما بخت، گردون بخواهد کشید..

 

فردوسی توسی آنگاه از زبان رستم فرخزاد نتیجۀ ستاره بینی وي را با دخالت دادن ترکان درجنگ اعراب مسلمان با ساسانیان(؟!) که ازافاضات واضافات خاص خود حکیم است، چنین بازگومیکند:

 

ز دهگان واز ترک واز تازیان                                            نژادی پدید آید اندر میا ن

نه دهگان نه ترک ونه تازی بود                                         سخن ها بکردار بازی بود

همۀ این پیشگویی های آنچنانی را رستم فرخزاد،بگفتۀ " فردوسی" از رَمل وستاره بینی بازگو میکند!:

بیاورد "صلا ب" واختر گرفت!؟                                                  ز روز بلا دست بر سر گرفت

ز"بهرام" و"زهره" است مارا گزند!                                          نشاید گذشتن ز چرخ بلند

همی "تیر" و"کیوان" برابر شده است                             "عطارد" به برج" دو پیکر"شده است

 

 آخر اگر مسئول بد بختی های فردی و ملی ما، ستارگان هستند. حکیم ما ومقلدان شعوبی کنونی اش چرا یقۀ اعراب آن روزي وامروزی را ول نمی کنند. جواب این خرافۀ فردوسی و پیشکسوتان و پیروان وي را، حکیم بزرگوار، عمرخیام نیشابوری در سه رباعی چنین داده است:

 

اجرام که ساکنان این ایوانند                                                  اسباب تَرَدُدِ خردمندانند

 هان تا سر رشتهْ خرد گم نکنی                                               " آنانکه مُدَبرند! سرگردانند!"

 

 و" زبان راز" فلک را چنین بازگومیکند:

 

 در"گوش دلم" گفت فلک پنهانی                                                حکمی که قضا بود!زمن میدانی؟

 درگردش خویش، اگرمرا دست بُدی                                           خودرا برَهاند می ز سرگردانی!

  

بالاخره به همۀ این پندارهای باطل که فردوسی ازآنها "فلسفۀ تاریخ"اش را ساخته وپرداخته است، خیام اين چنین بر همهْان موهومات وخرافات، و پندارهاي بدوي و كودكانه خط بطلان میکشد:

 

 نیکی و بدی:" که در نهاد بشر است!"                                شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکُن حواله، کاندر ره "عقل"                                 چرخ ازتوهزارباربیچاره تراست

 

عمرخیام اندیشۀ انسان- خدائی را ارائه کرده وبا آن خرافه زدائی می کند:

 

مائیم که اصل شادی و کان غمیم                                           سرمایۀ داد- ایم و نهاد ستمیم

 پَستیم وبلندیم وکمالیم وکم- ایم                                              آئینه ی زنگ خورده و جام جم- ایم

 

ناصرخسرو(معاصرفردوسی)، درشعرمشهورش، چنین جواب خرافه گوئی های فردوسی را میدهد:

 

 نکوهش مکن چرخ نیلوفری را                                       برون کن زسربادخیره سری را          

 بَری دان ز افعال چرخ برین را                                                نکوهش نشاید ز دانش بری را 

 چو تو خود کنی اختر خویش را بد                                       مدار از فلک چشم، نیک اختری را..

 

ظاهراً خردگرایی حکیم طوس مقید به رَمالی وتعبیر خواب و.. است ونه تجربه ومحاسبه وعقل وارادۀ آزاد بشری. فردوسی درشاهنامۀ خود، حَبَشی کُشی درمعنی نسل کُشی ِانوشیروان دادگررا ازقلم انداخته است، که جهت تکمیل لیست "دادگری"انوشه روان، ازگفتۀ مورخین (دستورنوشیروان به فرمانده لشکرش را) نقل میکنم: "هر که به یَمَن اندراست ازحبشه، همه را بکُش، پیروجوان ومرد وزن  و بزرگ وخُرد(را)، وهرزنی از(مردي از)حبشه باردارد شِکمش بشکاف وفرزندان بیرون آوروبکُش(!) وهرکه اندر یمن موی برسراوجَعد:(فِر)است، چنانکه ازآن حبشیان بُوَد و ندانی که اوازحبشیان و فرزندان ایشان است همه را بکش."نقل از: زرین کوب، دوقرن سکوت، چاپ اول(سانسورنشده ازطرف مؤلف) صفحۀ ۳۴، برگرفته از"تاریخ طبری" و"تاریخ بلعمی ":( که ترجمۀ خلاصه ای از تاریخ طبری است با اضافاتی تا زمان خودش). نکتهْ بسیارمهمی که آن بانوی قشقائی درخوابانیدن بچه هایش باید دقت میکرد شاهنامه سرائی در مورد دخترانش ونگاه براستی شرم آورفردوسی درشاهنامه نسبت به زن(بانوان) میباشد، که متأسفانه آن بانوی ترک قشقائی(كه من اورا بي بي خانم مينامم) ازمعنی آنها بیقین بی خبر مانده بود، که ریشه دراساطیرزروانی، زرتشتی و مانوی و..دارد. می توان ازكتابهاي: دینکرد، زاتسپرم، مینوخِرد و بُن دهشن، نيز و متون مانوی شاهد آورد: "جَهی" که بعضی، این زن بدکاره را مخلوق اهریمنی، برای فریب آدم :( آفریده اَهرَمَزد ) می دانند، این زن بدکاره نماینده آز، میل و شهوت و گناه و فریب (مرد) است ( نگاه شود به زروان. آر.سی.زنر.،صفحا ت: ۳۰۳، ۲۸۴) نظرشرم آور حکیم ابوالقاسم فردوسی،راجع به زن الهام گرفته از چنان " پندارها" است که وظیفۀ اخلاقی استاد اوستا و گاتها شناس ما، ودیگر حقیقت دوستان، بجای کتمان و توجيه این حقایق وحتی آراستن و تبلیغ شان، بیان علمی ونقد بیطرفانه آنهاست.

 

فردوسی در مورد زن ها از جمله می فرماید: 

 

که پیش زنان رازهرگزمگوی                                                  چو گوئی سخن باز یابی به کوی

به کاری مکن نیز فرمان زن                                                    که هرگز نبینی زنی، رای زن

کرا از پس پرده دختر بود                                                      اگر تاج دارد بد اختر بود

کرا دختر آید به جای پسر                                                       به از گور داماد، ناید به بر

یکی دختری بود پوران بنام                                                     چو زن شاه شد کارها گشت خام

چو این داستا ن سربسر بشنوی                                                 به آید ترا، گر به"زن" نگروی

بگیتی بجز پارسا- زن مجو                                                      زن بد کنش خواری آرد به روی

بدوگفت ازین کار ناپاک "زن"                                                  هُشیوار با من یکی رای زن

کسی کو بود مهتر انجمن                                                        کفن بهتر او را ز فرمان زن

چو زن زاد دختر، دهیدش به گرگ!                                            که نامش ضعیف است و ننگش بزرگ!

تبه گردد ازخفت وخیز زنان                                                    بزودی شود سست چون بی- تنان 

کند دیده تاریک ورخساره زرد                                                  بتن سست گردد، به رخ لاجورد

ز بوی زنان موی گردد سپید !                                                  سپیدی کند از جهان نا امید

چو چوگان کند گوژبالای راست                                                 ز کارزنان چند گونه بلاست

به یک ماه یکبار از آمیختن !                                                  گر افزون بود، خون بود (خود) ریختن

مرا گفت چون دختر آمد پدید                                                ببایست ا ش اندر زمان سربرید

نکُشتم، بگشتم  ز راه  نیا!                                                   کنون ساخت برمن چنین کیمیا

 

معلوم می شود که کُشتن دختران تنها بنا به ادعای اسلام، درعرب جاهلی وجود نداشت(اجازۀ ازدواج با چهارزن برای هرمردمسلمان باآن ادعادرتناقض است)، ایرانیان آریائی نیزازطلایه داران آن بوده اند

 

سیاوش ز گفتار زن شد تباه                                 خجسته زنی کو ز مادر نزاد

 

مبارک است استاد این گفتار نیک شاهنامه ،اما اینکه  :

 

زن و اژدها هردو در خاک به                                              جهان پاک از این هردو ناپاک به

 

بقول شما الحاقی باشد یا نه، به نوشتۀ خانم مهری بهفر تغییری در اصل اندیشۀ فردوسی یا بهتر بگوئیم پیام شرم آور شاهنامه نسبت به بانوان نمی دهد که مدعی ایست: 

 

زنان را ستائی سگان را ستای                                          که یک سگ به از صد زن پارسای

 

البته من همۀ اشعاری که سرکار خانم مهری بهفردرجوابگوئی به شما، نقل کرده بودند نیاوردم.  اشعار خرافی و شرم آورزیاد درشاهنامه حکیم توس هست که بقول خیام: "درخانه اگر کس است یک حرف بس است" ( به مقالهْ:  "چهرهْ زن در شاهنامه فردوسی"  نوشته حسین فیض الهی وحید- دیلماج شمارۀ ۶ صفحه ۵۲-۵۷ نیزرجوع فرمائید). شخصاً پیشنهاد میکنم دراین تعلیم تخصصی شاهنامه، برای ملیتهای محکوم و محروم ایران، آن بانوی قشقائی ودیگر بانوان نیز دست بالا بزنند و اشعار فراوان مربوط به تحقیرزنان را برای دخترانشان بجای لالائی بخوانند، تا کینه زن به مرد نیزدرکنارسایرکینه- ها، قوام گرفته و پرورده شود. بقول سلیمان در تورات، پان فارسیست ها ی ما دارند"باد" کینه ونفاق با سخنان حکیمانۀ فردوسی میکارند،که مسلما "توفان"بزرگ آنرابزودی"همه با هم"درو خواهیم کرد. "نسیمی" ازآ ن "توفان" را بخاطر مقالۀ "چه کنیم که سوسک ها سوسک مان نکنند" با مدیرمسؤلی غلامحسین اسلامی و سردبیری مهرداد قاسم فرو با کارکاتوریستی مانا نیستانی درتمام مناطق ترک نشین  (بقول شما آذری نشین) ملاحظه فرمودید !

 

باش تا صبح دولتش بِدَمَد                               کین هنوز از مطالع سحر است.

 

بهرحال در حکایت بانوی قشقائی ِشما،حُسن قضیه آن بود که نه خودش و نه فرزندانش مثل ابوالعلاء مُعری از سخنان حکیم ابوالقاسم فردوسی، چیزی نمی فهمیدند، کاش آن مادر قشقائی، بجای رزمی و یا قهوه خانه ای خواندن آن شعرها، مثل مثنوی، دربیا ت ترک آن اشعاررا میخواند! برخلاف غزل وحتی قصیده، شاهنامه خوانی رزمی، ریتمی آهنگین و گوشنواز به شعر فردوسی برای بچه ها ندارد! مردم فارسی زبان اهل منطق و تعقل هم، وقتی ازکسی حرفهای "بی سروته" می شنیدند بهم می گفتند:" داره شاهنامه می خونه " ووقتی کسی حرف مهمی میزد ودیگران توجه نمیکردند با اعتراض می گفت: " آقا شاهنامه که نمی خوانم" یعنی دارم حرف حسابی میزنم! اگراشتباه میکنم تذکربدهید!"عبید زاکانی"این تک ستارهْ طنز پرداز ادبیات کلاسیک فارسی نیزبه استقبال اشعارفردوسی، بسبک خودش رفته و کش وواکش " رستم" و "هومان" رابیان فرموده است!(عبید زاکانی - دیوان اخلاق الاشراف- صفحات  ۱۹ - ۲۰ / چاپ اقبال ۱۳۳۲ تهران،تصحیح بسيار بد عباس اقبال). 

 

من نمی دانم درمبارزه با خرافا تِ آخوندها، بجای برگزیدن یک سَمبُل خِردگرا، شادی دوست ، دانشمند وفیلسوفی چون حکیم عمرخیام نیشابوری، چرا به اندیشه های ارتجاعی وننگ آور(ضد زن و نژاد و نژاده پرستانۀ) فردوسی چسبیده ایم و ول کُن معامله هم نیستیم. یا میتوانستيم به سراغ خداوند سخن "نظامی" برويم، راستی این چه کج اندیشی وخطای دید وتحلیل است كه گرفتارش شده ايم؟ بنا بر قاعده اکثریت مُریدان وسرسپردگان فردوسی- مثل سایرمُقلدان-هیچ تصویروتصوردرستی ازمحتوای افکاراو ونامناسب بودنش با معیارهای امروزی(حقوق بشرومدرنیته) ندارند. 

 

شاهنامه فردوسی درهر چهار داستان اساسی اش سخت "پیرمرد سالارانه" است.  در این چهار داستان تراژیک، علاوه بر تبلیغ خرافات اسطوره ای وافکار ارتجاعی، چون: تقدیر و سرنوشت، تحقیر نژادی  و تباری رستم (ازطرف اسفندیار)، جهاد و کشتاردینی (اسفندیاراسطوره اي جهت تبلیغ دین زرتشتی)، جنگ های قومی و نژادی (ایران و توران) و ... همواره در همه جا، "پیری و ایستائی و بقای تاریخی سنت"، بر "جوانی و پویائی و حرکت و تحول تاریخی آینده ساز" پیروز می شود. 

 

قهرمانان شاهنامه همگي مردند وزنان و ما دران- شان، اكثراًسرنوشت غم انگیزی دارند.مثلا "تهمینه" مادرسهراب را فردوسی دوبار برحسب ضرورت مطرح می کند:  یکباردررختخواب رستم (که اسب اش:"رخش" را گم کرده) می رود، وباردیگر پس از دو واقعه ناچیز، تهمینه را می بینیم که بعد از قتل ناجوانمردانه پسرش سهراب بدست پدرش رستم(شوي يك شبه اش) ، چند ماه بعد در تنهائی به صندوق عدم می رود وازمحنت هستي آسوده می شود.  ماندن همهْ این "پیر مردان" در شاهنامه، به معنی گرایش روحی "سازندگان" آن اسطوره ها و نیز"گوینده وسراینده  آن" یعنی فردوسی توسی به این نوع نظام "پیرمرد سالار" و "جوان کُش" است و حاکی ازتمایل  به " کهنسالار گرائی" نویسندگان "خدای نامک" یا نامه خسروان، و خود فردوسی بعنوان سراینده شاهنامه است. 

 

روح شاهنامه نفی "نوگرائی" طراوت و خلاقیت و پیشرفت بشری است: که هم در وجود زنان و هم در وجود جوانان تجلی می کند، و هردومورد بی مهری پیرمرد سالاری سنت پرستِ شاهنامه اند، که :"یزدان پرستی توأم با خسرو پرستی" را که هردوهم نرینه اند می ستاید:  اهورمزدا مرد است و حداقل نُه زن دارد ( یسنا، بند ۳۸و۳۶).  درضمن اهورمزدا با دخترش "ارت" و نیز به روایت دیگر با "اسفندارمذ" بنابه سنت مبارک "ازدواج با محارم" با "خوتک دس = خوا- ايت- واداثا" ازدواج می کند و ایزد آذر (آتش) پسر ونوه اهورمزدا شمرده می شود (ایسنا بند۱۷) ولذا تعداد زنانش به يازده عدد ميرسد:(جلال الدين آشتياني،زرتشت،صفحهْ:۳۲۰) قابل توجه است که زن و زندگی ازیک ریشه ومرد ومردن از یک اصل اند.  با وجود این ایراد اساسی در محتوای این چهارحماسه درشاهنامه ، بخصوص شاهکارهمه آنها یعنی حماسه رستم و سهراب، ازنظرطرز بیان و برخورد قهرمانان و توصیف مطلب، فردوسی کاملاً موفق بوده و ازاین لحاظ، بهترین حماسه پرداز ادبیات فارسی شمرده می شود. اینکه حماسه سرائی و شعر حماسی و رجزخوانی که جزئی از آن است تا چه حد شعر یا نظم است مقولهْ جدی دیگریست.

 

اما اقای دکتر دوستخواه در حاشیهْ آنچه راجع به "جهان شمولی" فردوسی گفتید، لازم به ذکر است که هرگزتأثیر نسبتاً اخیرشاهنامه فردوسی به جهان غرب و شرق، قابل مقایسه باتأثیر تاریخی و عمیق "هزارو یکشب" و "شهرزاد قصه گو"ی آن دراندیشه غربی و شرقی نیست و متأسفانه برخلاف ترجمه های آن به زبان لاتین و سپس سایر زبان های اروپائی، ترجمه فارسی اش بوسیلهْ "طسوجی" عمر صد و پنجاه ساله دارد.  لذا درادبیات فارسی وسایرادبیات شرقی، تآثیرغیرمستقیم ازطریق زبان اصلی آن یعنی عربی داشته است.

 

در نقد علمی (محتوا و شکل) شاهنامه، حیرت من درانتخاب فردوسی بعنوان سمبل وحدت ملی و شاعر پیشتاز ادبیات فارسی افزونترمی شود وقتی مشاهده می کنم که بقول آن شاعراگر:" فردوسی وانوری و سعدی" هرسه " پیامبران" شعر فارسی شمرده شَوَند، همو بدرستی حکیم نظامی را "خداوند" سخن نامیده است. معلوم نیست چرا ما به پیروی ازآخوند ها که می گویند: " اولین کسی که قیاس کرد شیطان بود" از مقایسهْ محتوا و شکل شاهنامه با  مثلاً خمسه نظامی می ترسیم.                                       

نظامی ازنظرمحتوا: انسان گرا، ستاینده وحرمت گذارنده به زن، وبا وجود ایران دوستی بیش از فردوسی، فاقد جنبهْ نژاد پرستی، دیگرستیزی، و خرافاتی از آن قبیل است. برجستگی نظامی در آن میان از لحاظ شکل و و فرم نیز، تصویر پردازی، تابلو سازی، قدرت تخیل استثنائی، ترکیبات زبانی و لغوی و زبان شعری قوی، نظامی داستان پرداز تخیلی را در کنار مولوی و حافظ غزل سرا قرار می دهد که در قله ادبیات کلاسیک غنی شعری فارسی قرار می گیرند. راجع به زن ونظركلي شعرای ادبیات فارسی،  كتاب: سيماي زن درايران، تأليف جلال ستاري،نشر مركز،۱۳۵۷،تهرانمراجعه شود. تحلیل روانکاوانه ونقد علمی اسطوره ها و داستان های حماسی شاهنامه فردوسی نظیرآنچه که "زیگموند فروید" در تحلیل داستان "ادیپ" نوشته ی "سوفکل" به آن پرداخته است و در آن "معرفت ناخود آگاه" نمایشنامه نویس یونانی و پدید آورندگان ناشناس این اسطوره شهر "ته ب" یونانی  را به وجود "عقده ادیپ" در مردان بصورت علمی، منطقی و عقلانی تحلیل کرده است، کاری بس مشگل و خارج ازکادر تخصصی من و امثال من است، با آنکه آقای فریدون هویدا احتمالاً با الهام از "تاریخ مذکر"آقاي دكتر براهني، مدعی شدند که ما ایرانیان بجای (و شاید درکنار) "عقدهْ ادیپ" : (عشق ناخود آگاه به مادر و نفرت از پدر) به "عقدهْ رستم" مبتلا هستیم ( عشق به سنت و پیری و کشتن پسر و آینده ).  اما ازادعا وطرح سادهْ مساله،  تا تحلیل روانکاوانه و جدی داستان ها واسطوره ها (با وجود الگوی فروید) جهت ارائهْ طرحي كلي، از روانشناسي اجتماعي يك جامعه، فاصله بسیار است.

 

طبیعی است که نه فروید مدعی بوده که سوفکل به موضوع "عقدهْ ادیپ" آگاهی علمی و خود آگاهی داشته و نه تحلیل های جدي بعدی از اساطير شاهنامه،از فردوسی، روانکاوی خود آگاه نسبت به محتوای  روانکاوانهْ اسطوره هایش می سازد.  اگر بقول کسروی ( در پیرامون ادبیات،  صفحات ۱۸۱-۱۷۹)  در هزاره فردوسی روح مداح و ماشین بدون کلاج و ترمز شیفتگانش،از فردوسی،   "فیلسوف، سپهبد و پزشگ و ....." ارائه دادند، باید منتظر بود که نسل بعدی آنها ازاوروانکاو و جامعه - شناس که به ضرورتهاي ابدي  تاریخ ايران جواب می دهد، و همه چیزدان بتراشد!  اخیراً سایتی از طرف مؤمنین فردوسی برای شاهنامه خوانی درست شده که دیدنش قابل تامل است !  بهرحال در پایبندی به عقل: هر سخن جائی و هر نکته مقامی دارد.

 

حال که بقول حافظ عیب (های) فردوسی را از دیدگاه انسانی، حقوق بشر، عقل و نیز آزادی و برابری انسان ها برشمردم و به دیدگاه ایدئولوژیک، نژاد- پرستانه و زن- ستیزانهْ او جهت تبلیغ دروغین "برتری" تبار و نژاد مورد ادعای خودش، و تحقیر تبار و نژاد ملت ها و اقوام دیگر اشاره کردم ، به ارزش ادبی، شاهنامه هم ازمنظر نقد، نظر کوتاهی در حد اين مقال افکنده شد،حال، جنبهْ دیگری از شاهنامهْ شناسی فردوسي، یعنی " پیرمردسالاری" و "سنت پرستی" آن را بیان خواهم کرد و از هنرش هم خواهم گفت. پیش ازاین اشاره شد که حکیم ابوالقاسم فردوسی اسطوره پردازی بزرگ و داستان سُرائی ماهر است که درچهارچوب "نظم" یا "شعر" حماسی  به داستان سُرائی می پردازد. بازیگران مورد نظرهمهْ این داستان های حماسی را: " پیرمردان" و یا "بزرگ مردان" تشکیل می دهند. بنابه انتظار، زن در شاهنامه نقش بسیار جزئی و فرعی داشته و همواره بعنوان "زیب جلال" و یا ضد قهرمان وارد صحنه می شود و سپس ناپدید میگردد.

 

درچهار داستان حماسی بزرگ شاهنامه یعنی:  داستان رستم و سهراب، داستان سیاوش، داستان رستم و اسفندیار و بالاخره داستان رستم و شغاد، همواره جوانان و مردان کشته می شوند و پیران و پیرتران بر سرخاک آنان برَغم گریه و مویه کردنهای فراوان پابرجا میمانند.  یعنی دراین طرز بیان، رجز خوانی ها و توصیف "مناظرو مراياي" جنگ، و زد و خورد پهلوانان، که عموماً بطرزاستادانه ای سروده شده است، همیشه"آینده و ابداع" یعنی"جوان می میرد و"گذشته وسنت" یعنی "پیر" باقی می ماند. 

 

-  در داستان رستم و سهراب، پسرجوان كشته ميشود و پدر پيرزنده می ماند. 

 

-  در داستان سیاوش با اینکه او از " وَرِ گرم" یعنی امتحان بیگناهی بوسیلهْ آتش، رو سفید بیرون می آید و آتش، سیاوش را به سبب بیگناهی او نمی سوزاند (!؟) و لذا راستگوئی وی درامتناع از همخوابگی با نامادریش که ملکه کشورهم هست، برهمگان آشکارمیشود، بازاین سیاوش است که تبعید شده و به نیرنگ "گرسیوز" گرفتار آمده و کشته می شود و پدر پدر زن های سیاوش زنده می مانند. 

 

-  در داستان رستم و اسفندیار نیز، گشتاسب خود- کامه عملا ولیعهد و پسرش اسفندیار را به نیت کشته شدن او بدست رستم، به مصاف وی می فرستد، و زال پیر، پدر رستم نیز با اینکه بخوبي می داند (!؟) که: " سرنوشت کسی که اسفندیار را بکشد، بنابه حکم تقدیر، کشته خواهد شد، با این حال پسرش رستم را کمک می کند تا اسفندیار را بکشد و با مرگ اسفندیار جوان، گشتاسب و رستم پیر زنده می مانند. 

 

-  در داستان کشته شدن رستم بدست شغاد، که درآن قهرمان کتاب فردوسی یعنی رستم قبل ازمرگ، بنابه اصل قبیله ای "انتقام"، قا تل خود يعني برادرش شغاد را نیز با تیرمی کشد، وصفحهْ كين- خواهي نزديكان بسته ميشود،  بدین ترتیب دو پسر زال می میرند و پدر پیرشان زنده می ماند. 

 

استاد گرامی:  شما نیزیاران وپیروان خود رادعوت کنید به که همۀ ایرانیان بدون شرط وشروط و"قیم" بازی، سرنوشت خود را باید بصورت سیستم فدرال دردست بگیرند، یعنی هرملت، ملیت، قوم، یا تیره:/ وهرآنچه که میخواهند خود، خویشتن را بنامند، یا شما آنها را مینامید!/ حق دارند خود را اداره کنند وبا هم دولت مرکزی مشترکی را بوجودآورند، ومثل کشورهمسایۀ ما پاکستان(مثلاً درهرده سال)، زبان مشترک خود را تأیید کنند (با رفراندوم یا درمجلس) ویا بهترازپاکستان، وهمچون هند وکانادا و سویس وبلژیک، چند زبان رسمی داشته باشند! درآن صورت مطمئن باشید که من ِنوعی نیز، خود را بالقوه صاحب تمام ایران خواهم دانست یعنی ایران، واقعاً "ملک مُشاع"ِ همۀ ایرانیان خواهد بود: (ایرانیان درمعنی ساکنان کنونی وواقعی ایران)، وآنها کشورخودرابا ارادۀ خود خواستۀ خود آنراحفظ خواهند کرد. مطمئن باشید لفظ "ملت ایران" واسم "خاک ایران" ونام "زبان فارسی" را آن توانائی نیست که منافع اقتصادی وادارۀ سیاسی ومسائل زبانی: (پان فارسیسم) ومشکلات دینی: (خمینیسم: شیعۀ سیاسی) دراین کشوررا به شیوۀ سا بق ولاحق ادامه دهد. اگربراستی ایران را دوست دارید با هر نوع انحصارطلبی که مترادفِ آزادی کُشی و برابری ستیزی است مبارزه کنید. برای من، فارسی ستیزی عکس العمل قابل فهم، درمورد کسانی است که یک عمر، وچند نسل تحقیرفرهنگی شده اند و زبان مادری پُرتوان آنها(مخصوصاً عربی و ترکی وتركمني و کردی و ...) رامشتی جاهل و متعصب، درظاهر بنام ملت واحد ایران، ودرباطن بخاطراستقرارودوام آپارتاید زبانی (پان فارسیسم ) ونژاد پرستی (پان آریانیسم) با برنامه ریزی وسرکوب پلیسی و"قانونی" ممنوع و غیرقانونی(!) کرده، و آگاهانه در صدد نابودی آن فرهنگهاهستند وحالا هم علناً وتلویحاً ازآن سیاست بعنوان "ستون اصلی وحدت ملی" دفاع میفرمایند! شاهنامه را باچنین محتوائی، گاه "حماسۀ ملی"! وزمانی با گرایش کمونیستی"حماسۀ داد"! مینامند. بعرض برسانم متأسفانه درزبان فارسی آن توان و ابزار لغوی و گرامری برای علمی شدن وکشیدن بارتحلیل وتوضیح نیست. دوست دانشمند آقای دکتر داریوش آشوری جزومعد ود کسانی هستند که " بازاندیشی درزبان فارسی " را ضروری دانسته اند.در ضمن دو مقالهْ /"واژه و زبان درفارسي"نوشتهْ "الف.تربيت" صفحات۵۱۳-۵۳۸/ ونيز/"علي كافي":"حذف زبان فارسي ازعرصه هاي علمي صفحات ۵۳۹-۵۴۵/: "(نشریهْ شمارهْ ۶ تریبون،زمستان ۲۰۰۱،) تحقيقي وديدني است، و درمورد محدودیت های زبان فارسی وسهم ۷۰% عربی  درآن به بررسی آماری و کامپیوتری  پرداخته است. میتوانید به آنسوی سکه هم توجهی بفرمائید! زیراخودشیفتگی مرض مهلکی است. صمیمانه و آشکارامیگویم که شخصاً من آن نویسنده و نیز سردبیرمجله را از جنبۀ شخصی می بخشم ،  (رژ‍يم آنها را تبرئه و با بورس تحصيلي روانهْ خارج ساخت)،آنها وامثال آنها، خوش رقصی به ساز و نوائی نظام حاكم، کرده و میکنند که سیستم بیمار"پان فارسیسم" در دل سیستم "خمینیسم"، دائما آنرا در فضای کشورایجاد ورها میکند، لذا اگربه جای توجه به معلول، عنا یتی به علت بنمائیم بایستی با سیستم پان فارسیسم، پان آریانیسم، فردپرستی نهادینه شده (شاه، ولی فقیه، کوروش، فردوسی، زرتشت و  ....) درکنارخمینیسم (شیعۀ سیاسی وانحصار طلب وسرکوبگر)، بعنوان مبارزه دموکراسی با توحش آشتی ناپذیر باقی بمانیم.

 

استاد محترم آقای دکتر جلیل دوستخواه بقول نیچه: " مهم این نیست که یکی دو بُت در درون شکسته شود، مهم  اینست که خوی بت پرستی را در خود نابود سازیم".

 

باز تکرار می کنم (بدون باج دادن یا ملاحظه کاری،و ترس وطمع ): بقول شما ، من  با مردم فارسی زبان و با زبان فارسی،  و نیزبا  هیچ ملت یا ملیت و" تیره" و قوم و فرهنگی، مخالف نیستم، که سهل است، بسیار هم آنها را محترم می دارم و ازاینکه بهرحا ل به اجبار، توانستم زبان مردمانی (ملت یا ملیت و یا تیرۀ فارسی زبان) رایاد بگیرم خوشحالم (البته اگر زبان دوم من وامثال من بجاي فارسي، تصادفاً انگليسي ميبود، استاد عزيزبهتر نبود؟) غم من وامثال من ( وازجمله استادبراهنی ) ازآنجا ناشی میشود که زبان مادری من وسا یرمتولدین فرهنگ های محکوم درایران را، مُشتی بی خبر، متعصب، خود بین و درمعنی واقعی، فرهنگ ستیز و بی فرهنگ، ولی بنام رواج فرهنگ، میخواهند نابود کنند!. دقیقا این است معنی ابزار سیاسی سازی از زبان فارسی که حضرتعالی هم نه بعنوان مسئول سانسور وزارت فرهنگ سابق و وزارت ارشاد یا اطلاعا تِ لاحِق، بلکه متأسفانه همچون یک استاددانشگاه دمکرات ویکی ازناشرین"گا تها"ی زرتشت ( که بهترینش به مؤبد فیروزآذرگشسب ونادرست ترین- اش به استادپورداوود تعلق دارد)، ضمن دفاع تعارفی ازآزادی زبانها درایران،درنوشتۀ خودِتان "ایران ستیزی"را با " فارس نکوهی"مترادف آورده وضمناً چون"زبان بیگانه و تحمیلی" (تأکید ازمن است) شمردن عربی (درهزارسال قبل)؟! برای زبان فارسی، افسانه ای بافته اید که آنسویش ناپیداست.استاد گرامی لطفاً درمعیارومحتوای"بیگا نگی وتحمیلی"بودن یک زبان کمی بیاندیشید آن زمان عربی تحمیلی بود یا امروزه زبان فارسی از ۱۳۰۴ه.ش. = ۱۹۲۵م تاکنون. بقول حافظ: "خوش بُوَد گر محک تجربه آید به میان" مقایسۀ فارسی با عربی چه از نظرساختارزبانی وگرامري، چه لغات اصلي وچه محتوای علمی و فلسفی وحقوقی و ادبی و شعری    ...... بقول عرب ها " قیا س ِمَع الفارِق" است.  نظرتان را به سخن شاعرسهل وممتنع گو وسخن شناس و روشنفکر قرن نوزدهم واوايل قرن بیستم ایران ایرج میرزادرانقلاب ادبی اوجلب می کنم که:

 

 آن کسانیکه خدای ادبند                                                                     ریزه خوار کلمات عربند

هرچه گویند از آنجا گویند                                                                  آنچه جویند از آنجا جویند

فارسی با عربی توأم شد                                                                      انقلاب ادبی محکم شد

 

در مقایسۀ زبان ترکی و فارسی هم میتوان ازجمله بکتاب"محاکمَة اللغتین"امیرعلیشیر نوائی بنیاد گذار مکتب شکوهمند "هرات" ووزیر ودوست سلطان حسین "بایقرا"(بیگ قارا) : اشاره کرد که به ترکی  جُغتائی(اُزبک) نوشته وبفارسی توسط دوست گرانقدروزنده یاد استاد "تُرخان گنجه ای" ترجمه شده وترجمۀ انگلیسی آن نیزموجوداست. درسلسله مقالات "روزگار نو"پاریس(از شمارهْ ۱۸۶-۱۷۲) تحت عنوان: " زبان مشترک وزبان های مادری،خط وتغییرخط درسرزمین ایران" به گوشه ای ازمسأله پرداخته ام. فارسی و ترکی آذربایجانی رااز نظر (اصوات+گرامر+لغات اصلی)مقایسه کرده ام. 

 

 آقای دکتر جواد هیئت نیزبعد ازامیرعلیشیر نوائی و بعنوان تالی کتاب او، تألیفی بنام " مقایسة اللغتین" بفارسی دارند که میتوانید به آن هم مراجعه بفرمائید، بشرطی که پیشاپیش با شنیدن نام یک مؤلف، سند محکومیت اثرش را نخوانده صادر نفرمائید!

 

آقای دکتر دوستخواه : شما بعد از دفاع تعارفی از آزادی زبان و منع کردن "سیستم" جا افتادۀ " پا ن فارسیسم"، ازنیش زدن وتوهین کردن به زبان وفرهنگ مردم ایران اِبائي نداشتيد(والبته نه گروهها وبقول شما تیره - های زبانی مشخص مثل ترک وترکمن، کرد، لر، گیلک، مازندرانی، عرب، بلوچ و...). نام بخشی از آنها را استاد شهریار درشعر معروف " الا تهرانیا انصاف می کن خرتوئی یا من" آورده است و به نظر من خطاب استاد شهریار که از نزدیک ایشان رامی شناختم ، نه فارسی زبانان و اهالی تهران، که نظرش ناظربر سیاستی بود که زبان فارسی را ابزار تحقیر ملیت ها یا اقوام و تیره های غیر فارس قرارداده بود، البته مبلغان وتابعان آن سیاست را نیز مخاطب استادشهریاربودند. آشکار است که شهریار، آن هنرمند بی دفاع، نمیتوانست رژیم" پان فارسیستی" پهلوی رامستقیما مورد خطاب قراردهد. شهریاری که درتوصیف خودبعدازاستقرارجمهوری اسلامی وخطاب به آن رژیم بترکی آذربایجانی میگوید: "من نَن ده نه ظالیم چیخاراوغلوم نه قیصاص چی"

 

از من هم  فرزندم نه ظالم در می آید و نه کسی که حاضر به قصاص کردن است.

 

ازسخن دور نیافتم .استاد گرامی، شما پس ازمنع و نهی سیستم حاکم،تأكيدبرحرمت گذاشتن به فرهنگهای محکوم (برروی کاغذ) بی آ نکه با اساس مسئله کارداشته باشید مینویسید:" اما دُم خروس این مسئله سازی وعوام بازی ها (کذا!) را از یک سو درجیب کسانی می بینیم که به پول دولت آمریکائی سرشت ترکیه و شرکت های بزرگ نفتی، تلویزیون و تارنما راه می اندازند و در بوق "پان ترکیسم" می دمند".

 

حضرت استاد: راستش برخورد بقول خودتان "عوام بازانه " یک استاد بدون تحقیق و دردست داشتن سند و تنها براساس شایعات و خیالات جاعلین، یا تصوراتِ مُبتنی بر تئوری توطئه، خیلی دور از شأن شما وانتظارخوانندگان نوشته های حضرتعالی است. راستی اگرسند وحتی قرائنی راجع به گرفتن پول آن تلویزیون و"تارنما" ازهردولت خارجی تا كنون دارید لطفاً وحتماً منتشر کنید که بقول حافظ:

 

تا سیه  روی شود هرآنکه در او غش باشد. 

 

حقیقت اش من نمی دانم چرا یکی خصوصیات ما (ازجمله حضرتعالی) درخت را دیدن و جنگل را انکارکردن شده است، بعنوان مثال:

 

- نه همسایگان عرب وترک که این دولت علیۀ "شاهنشاهی پهلوی ایران"مابودکه بعنوان"ژاندارم خلیج فارس" به ظفارقشون میفرستاد. محمدرضا شاه میگفت: "ما کمونیسم رادرشاخ آفریقا تحمل نمی کنیم"!  و با این گفتارمیخواستیم برای غرب خوش رقصی هم بکنیم! هرجا قدم ازجاده انصاف ووجدان  بیرون بگذارم لطفاً تذکر دهید. مخاطب من تنها استاد جلیل دوست خواه نیست همۀ خوانندگان محترم است.

 

 - یکبار که دولت امریکا برای براندازی جمهوری اسلامی بنابه سابقه براندازی ارزان قیمت دولت دکترمحمد مصدق، بیست میلیون دلاربودجه تصویب کرد وآنرا اعلان نمود ! نه آن تلویزیون ونه آن پان ترکیستهای خیالی، بلکه مشتری های قدیمی"نژاد پاک آریائی" و" پان فارسیستهای" بجامانده از رژیم سابق بودند که دربعضی از تلویزیون های بقول شما "آمریکائی سرشتِ" لس آنجلس برای گرفتن اش سرازپا نمی شناختند. ناگفته نماندکه بنابه سیاست جمهوری اسلامی وسعید امامی (اسلامی) مشهور، جهت بنیاد اپوزیسیون قلابی وتوخالی، گفتاربعضی ازاین تلویزیون ها، هشتاد درصد انتقاد یا فحش تاکتیکی و بیست درصد دفاع استراتژیک از رژیم توتا لیتر آخوندی ایست.لطفا دقت فرمائید.

 

در مورد بودجۀ ۷۵ میلیون دلاری هم اگرازخود رادیو وتلویزیون های خود امریکا چیزی اضافه بماند مطمئن باشید نصیب مشتریها وسرسپردگان قدیم و جدید فارسی زبان خواهد شد، نگرانش نباشید.

 

استادگرامی آن تک تلویزیون آذربایجانی که بنام "گوناز.تی. وی" (تلویزیون آذربایجان جنوبی) مشهور است و بنا به ادعای شما با پول دولت آمریکا ئی سرشت (؟) ترکیه و شرکت های نفتی تغذیه می شود، بعرض استاد برسانم که حدود ده ماه استکه دولت "آمریکائی سرشت" ترکیه بنابه خواست دولت احمدی نژاد آریائی نژاد"لابُد انگليسي سرشت" ، با وجود پرداخت پول، مانع پخش آن از طریق ماهواره شده و جزاز طریق اینترنت درخارج و داخل ایران قابل مشاهده نیست! که متصدیان آن این - با ر به "ها ت بِرد" متوسل شده اند، وچون این تلویزیون سیاسی- فرهنگی که درآن طیفها وگرایشهای مختلف آذربایجان جنوبی (ایران) منعکس است، تنها با کمک شنوندگان و ببینندگان آن تاکنون برپا مانده است.  از شما و کلیۀ خوانندگان محترم این نوشته خواهشمندم ضمن افشاء و انتشاراسناد ومنابع مالی ِبقول شما این "تلویزیون" که علاوه بردولت امریکائی سرشت ترکیه، شرکت های نفتی ( کدامیک هفت خواهران را میفرمائید؟) نیزبه آن یاری می رسانند،درعین حا ل لطفاً گوشه چشمی هم به منابع مالی تلویزیونهای لس آنجلسی داشته باشید که وضع بعضی ازآنها مصداق کامل مصرع دوم این بیت حافظ است که:

 

 کوه با آن عظمت یک طرف اش دریا بود....... چون داستان " کلید واژه ها " درازاست بایستی از"معاشران خواست تا گره اززلف پیچیده یاربازکنند". اما درضمن تنها نباید به قاضی رفت که راضی برگشتن نه حُسن که خود فریبی وعیب است. باز هم از شما و همۀ خوانندگان گرامي اين نوشته می خواهم اگر سندی راجع به وابستگی وخودفروختگی" گوناز. تی. وی" تا به امروزدارند حتماً منتشرکنند، تا من نیزدرکنارشما باشم. با عذرخواهی ازحوصلۀ استاد و خوانندگان گرامی و جهت کوتاه کردن دامنه سخن، به نوشتن چند بحث یا مسئله اساسی می پردازم و از شرح بیشتر "اشکالات بنیادین" دیگر استاد درمی گذرم. 

 

استاد گرامی: کشورایران امروزمشکلات زیادی داردامامسئله اساسی آن ناشی از وجود سیستم دولتی "پان فارسیسم وخمینیسم"با آزادی خواهان ملت یاملیت وبقول شما تیرههای ایرانی ازیک سو و ازسوی دیگرغارت آخوندانه میباشد(که دزدی آنها، دزدی های دزد ِنگرفته یعنی پادشاه را به طاق نسیان سپرد) این غارت برفقروبینوائی وفحشاء واعتیاد ودیگرمشکلات اجتماعی دامن می زند. درکنارمسألۀ بیکاری وفقر، ومسألۀ ملیت ها(آزادی زبان وحکمیت ملی آنها) ، مسألۀ زنان و بالاخره آزادی وجدان،عقیدۀ سیاسی وادیان قراردارد. سخن من یا درد دل من با استاد جلیل دوست خواه بقرار زیر است:

 

الف - راجع به ایران و ملت ایران:

 

آقای دکتردوستخواه: چنانکه همه می دانیم، تکوین ملت مدرن یک پروسه و رَوَند است و دراین زمینه راقم جزوه ای نوشته است بنام : "کثرت قومی و هویت ملی ایرانیان" که علاوه بر تریبون شمارۀ    (۲-۳-۴) چاپ سوئد، درایران نیزبه همت "آشنای ناشناسی" درآن زمان، درانتشارات "اندیشه نو"  درتهران چاپ شده است، خلاصۀ موضوع  آن که:

 

۱- ملت یک تعریف صوری و ظاهری دارد که داشتن: ( دولت و پول واوزان و پرچم و.. ) مستقل و مرزهای مشخصی که دولت با ارتش ملی اش موظف به دفاع ازآنها است، وبالاخره اینکه درسازمان ملل متحد، دولتهای دیگر، آن دولت را به رسمیت بشناسند وکرسی خاصی، به آن دولت- ملت تعلق گیرد. این تعریف صوری و ظاهری ملت- دولت مدرن از قرن هفده (انگلستان) و قرن هجده (آمریکا و فرانسه) با توجه به ماهیت سه طبقۀ : (سرمایه داران+ طبقۀ متوسط جدید+کارگران صنعتی) پا در عرصۀ وجود گذاشتند وعرصه را به طبقۀ اشراف (فئودال ها) و نجبا و کلیسا تنگ سا ختند. سرمایه داران با تکیه به مغزروشنفکران و بازوی کارگران صنعتی و روستا ئیان، حاکم بلامنازع سیاست و اقتصاد و فرهنگ شدند، و در یک کلام، تمدن سرمایه داری صنعتی استقرارو حکمیت یا فت، اما نسیم آن وقتی به کشورهای غیرصنعتی رسید، تنها کپیه ای ازآن وگاه سایه ای از آن را، بنابه درجۀ رشد اجتماعی و فرهنگی، وبخصوص اقتصادی- سیاسی- شان براي خويش توانستندایجاد کنند. از لحاظ ظاهری تمام کشورهای عضوسازمان ملل متحد بصورت متساوی ملت اند وفرقی بین انگلستان، آمریکا و فرانسه که پیشگامان راه بودند با نپال، افغانستان، ایران، کویت و بحرین و ...  وجود ندارد. شاید از بازیهای تاریخ است که هفت میلیون اهالی جمهوری آذربایجان امروزملت است وتقريباً ۳۰ میلیون ترك آذربایجانی مقیم ایران بقول شما " تیره" میباشند (شکرش باقی است که این "تیره"ها،" تار" نشده اند!) تناقضی است سیاسی  وحقوقی که باید به آن اندیشید. با :"اران" نامیدن جمهوری آذربایجان مسئله حل نمی شود، البته درتعریف ظاهری ملت، هرملتی که مرزو دولت و پول و پرچم و.. مستقل نداشته باشد ملت نیست زیرا مفهوم مدرن ملت، با تولد دولت- ملت همراه بود، اما امروز اتحادیۀ اروپا مفهوم سابقاً مدرن ملت را با وحدت پولی وازمیان برداشتن مرزها تاحدی ازمیان برداشته ومعنی سابق رادچارابهام نموده است! داشتن پرچم- های متعدد دردرون یک کشورنیزامروزنشان برهم زدن استقلال آن کشور نیست، مثلاًملت "کاتالان" (با مرکزیت بارسلون) درکشوراسپانیا، هم پرچم وهم سرود خاص خود را داراست، همچنین"کِبک"درکانادا...لذا به تعریف ظاهری ملت نیزبایستی بصورت استقرائی نگاه کرد(ونه قیاسی)، ونه ازروی پیشداوریهای غیرقابل تغییرقرن گذشته، ويا تصورات شخصي خود . درانگلستان که پیشگام دولت- ملت مدرن دردنیا است وقتی بین ایالت ولز، ويااسکاتلند، با انگلند مسابقات ورزشی انجام میشود ازآن به عنوان مسابقۀ بین المللی یاد میکند. ایرلند شمالی نیزشامل همین قاعده است که هم ازنظرجغرافیائی وهم فرهنگی باجزیرۀ بریتانیا فرق دارد. مطمئن باشید آنچه ایران رابرباد خواهد داد، نبود دموکراسی و برابری انساني و اراده واقعاً آزاد مردمان مناطق مختلف آن با گوناگونی های فرهنگی آنهااست و لفظ ملیت ها وحتی ملتهای ایران، آن را تجزیه نخواهد کرد! این آزادي كشي با:"پان فارسیسم" و "خمینیسم"، ونيز "فقر و بینوائی" و "مردسالاری" در حد توحش است که دلبستگی مردمان مناطق محروم و طبقات بشدت محرم، وبقول "سيمين دو بُوار"جنس دوم را به همزیستی انساني با هم دچارخدشه می کند وروح همزیستی آزاد(نه اجباری) را می کُشد. این مسائل با سایر مشکلات، کشوررا به پرتگاه نیستی كشانده ومیکشاند. در تعریف ظاهری،  ما، ملت ایران هستیم درمقابل دیگران، بنابه معیارهائی که برای همۀ ما صادق است، اما سرزمین ایران و لفظ ملت ایران از ما مليت هاي گوناگون،با تاريخ،آداب واخلاق مختلف، مثل گوشت چرخ کرده، هویتی یگانه و واحد ی از نظر فرهنگی نمی تواند بسازد که شرح آن خارج از حوصله این مقال است.

 

۲-  ملت- دولت مدرن، دارای یک تعریف ماهوی و واقعی هم هست: که به نظر من با نهادینه شدن اصل آزادی های قانونی و برابری های انسانی: (هم افراد وهم گروههای دینی- زبانی) که لاجرم همراه با تسامح ومداراست وهمواره با ظهور، توسعه و حاکمیت سه طبقۀ سرمایه داری صنعتی  همراه است:

 

-  سرمایه داران ِ( بانکی- صنعتی، تجاری و کشاورزی)

 

-  طبقۀ متوسط جدید:  استادان، معلمین، اطباء، مدیران، مهندسین، حسابرسان،محضرداران و ... 

 

-  کارگران صنعتی : امروزه کارگران متخصص الکترونیک، که با فعله ودهقان ابوالقاسم لاهوتی و رنجبر و مستضعف علی شریعتی و جمهوری اسلامی از لحظ كيفي بکلی متفاوت است.

 

متأسفانه درسابق ما رعیتِ شاه بودیم واززمان رضاشاه به نوکردولت تغییرنام دادیم. ستون فقرات صنعت و تجارت و درآمد ایران دردست دولت نفتی بوده وهست وتا زمانیکه کنترل فروش نفت ازدست دولت"نفت فروش" خارج نشده ودراختیارواقعی ملت (مجلس،دانشگاه وشرکت واقعی نفت) قرار نگیرد خواب دموکراسی درایران تعبیرنخواهد شد، و دولتِ روزی دِه و راهنما، وملت محتاج وپيروآن باقی خواهد ماند. با این توضیح کوتاه،عجیب نیست که ما درایران هشتادویکسال استکه عملاً "پان آریانیسم" و "پان فارسیسم" داشته و داریم . مُزَیَن به  گل" پان فارسیسم" بودیم تا بعد ازانقلاب بهمن ۱۳۵۷ به سبزۀ اسلام ایدئولوژیک، یعنی"خمینیسم":(شیعه سیاسی ومکتبی) هم آراسته شدیم و"همه با هم" در ردیف مجانین وکودکان(صِغار) وَلی (فقیه) قرارگرفتیم.  لذا نباید انتظارداشت که با گفتارحضرت استاد دوستخواه، با وجودهمزیستی و همکاری این دو ایدئولوژی آزادی کُش و برابری ستیزونفی کنندهْ تسامح و مدارا، بتوانیم به ملتِ مدرن مبدل شویم. به نظرمن درتحلیل محتوائی، حکومت حاکم برکشورایران را ازنظررشد نهادهای سیاسی، مدنی، اجتماعی وفرهنگی درآن، میتوان چنین خلاصه نمود:

 

- در زمان رضا شاه و محمدرضا شاه (۱۳۰۴- ۱۳۵۷ ) جز، بَرزَخ (۱۳۳۲-۱۳۲۰) ما "ایل ملت" (پان آریانیسم) و"قوم ملت" (پان فارسیسم ) بودیم و بعد ازانقلاب بهمن ۱۳۵۷با کم رنگ شدن پان آریانیسم واوجگیری حاکمیت خمینیسم ( شیعه سیاسی یا پان شیعیسم ) به " قوم ملت " کامل مبدل شدیم ( بامذهب انحصاری و رسمی ِ شیعه، و زبان انحصاری و رسمی ِفارسی ) .

 

-  دردورۀ رضا شاه ومحمدرضا شاه و تحت تأثیراوهام وجعلیات و تاریخ ِ فرمایشی و رسمی، که در کنارتلقین وتبلیغات سیاسی وانحصاری جریان داشت، همگی ما، نژاد والای آریائی خود را "احساس"   میکردیم و آخرین شاه ما لقب مبارک " آریامهر" یعنی خورشید نژاد آریائی " را یدک می کشید (بنابه ترجمۀ غربی ها از آن نام) و هم چهاراسبه درجادۀ "پان فارسیسم" با تَوَهُم ایجادِ وحدت ملی می تاختیم، اما درروی دیگرسکه، داستان تراژیک و" پرازاشگ و خون" از یکسو، همراه با تحقیر و سرکوب پلیسی وامنیتی ازسوی دیگرجریان داشت که بقول شما،: " تیره ها و اقوام" غیرفارس دچار آن بوده و هستند! البته خودشان خویشتن را، بقول ما فدرالیست ها، ملیت های ساکن کشورایران میگویند و "استقلال طلبان" ِآن "تیره"ها، خویشتن را ملت های محکوم درایران می نامند(که مخالفین آنها راتجزیه طلبانشان مینامند). من ملیت را به معنی: " سا ب- نِی- شن" بکار می برم که در آن: فارس ها د رکنار ترک ها، کردها، عرب ها، لرها، گیلک ها، مازندارنی ها، ترکمن ها، بلوچ ها و ... قرار دارند. هرنامی که شما به اقلیت فارس قائل هستید بقیه نیزهمان نام را دارند. هیچ قوم و ملتی دراین کشورتا فته جدا بافته و بقول تورات " قوم برگزیده" نیست، هرچند تمام اقوام در دوران ایلی خود، و نیز در مراحل سلطه و قدرتشان، بنابه خصلت عمومی "خود مرکزبینی اقوام"،خویشتن را تافته جدا بافته ای تلقی واحساس می کنند. دامنۀ اين تفكرقومي وارتجاعي به ( آلمان بالای همۀهیتلر) وحتی اروپا مرکزبینی  ونيز اسلام بالای همه است وچیزی بر آن برتری نمی یابد :(الاسلام یعلو ولا یعلی علیه) هم کشیده شده بود.شما اجازه ندهيد دوباره جنون "آريائي موهوم  بالاي همه است"درميان ايرانيان گل كند 

 

بنابه شهادت تاریخ برخلاف عقل وخرد، همواره جنون وحما قت بشدت مُسری بوده است، بهرحا ل شرح ظلم و جنایات سیاسی، انسانی، فرهنگی این دورۀ سیاه هشتاد و یکساله تک زبانی یعنی "پان فارسیسم" را باید از قربانیان آن شنید و نه از خارج گود نشینا ني چون شما،بقول صائب:

 

مَپُرس صحبت مجنون ز سایه پرور شهری                      ز من بپرس که با سر به کوه و دشت دویدم

 

استاد گرامی: می بینید که نباید تنها به قاضی رفت و راضی بازگشت !

 

تا زبانها، ادیان وعقاید سیاسی و اجتماعی آزاد نشوند وبرابری انسانی و فرهنگی در کشور بوجود نیاید ما ملت مدرن نمی شویم،" ایل- ملت"(آريائي) و" قوم ملت"(پان فارسیسم +خمینیسم: يعني شیعه سیاسی شده یا پان شیعیسم ) باقی میمانیم.

 

 مبارزۀ فرهنگ های محکوم نیزچون برای بدست آوردن آزادی و برابری است،لاجرم حقانیت انسانی پیدامیکند، هرچند رهبران استقلال طلب (گروههای افراطی فرهنگهاي محكوم)، گاهی خود شخص دمكرات و آزادی- خواهی نیستند. آنان اغلب عکس برگردان پان فارسیسم حاکم اند و افراط و تفریط هایشان بیا نگردرجه و،شدتِ توحش هشتاد ویکسالۀ دیکتاتوری سیاسی- فرهنگی یعنی وجود آپارتاید فرهنگی (زبانی- دینی وعقیدتی ) درکشوربلا زدۀ ما ایران است. ما  نمی توانیم پروسۀ واقعی وماهوی ملت مدرن را طی کنیم که مبتنی برآزادی و برابری فردی وجمعی برای حفظ خود خواستۀ منافع ملی وسراسری است. ما گرفتارتوحش ایلی: نژادو تبار موهوم آریائی هستیم که در حکومت هیتلری بشریت یکبار، آنرا تجربه کرده است. بنا براین اصل ِ"خود ساخته " و بی پایه، عرب را عرب زبان، و ترک  (آذربایجانی، قشقائی و ترکمن و افشارهای خراسان و ...) را ترک زبان می نامید ! استاد گرامی سوای تقسیم زبان شناسی که بنابرآن زبان " اُ سِت "های کناررود ولگا هم جزو زبان های هند وایرانی شمرده شده است، شما ازلحا ظ سیاسی واجتماعی، زبان های ساکنین کشورایران امروزرا جزوزبانهای ایرانی یعنی زبانهائی که بخشی از ایرانیان صحبت می کنند قبول دارید یا نه؟، در این صورت عربی و ترکی همانقدرجزوزبانهای ایرانی: (ایرانیان) هستند که آخرین زبان مهمان به کشورمان یعنی زبان فارسی، که بعدازقرن هشتم هجری به زبان گویشی مردم بعضی ازشهرها مبدل شده است.  زبان شاعران سندی برای گویش مردم عادی محسوب نميشود! چنانکه زنده یاد دکتر نا تل خانلری هم به اين نكته اشاره کرده است (رجوع کنید به زبان شناسی و زبان فارسی صفحه ۱۴۶). شیرین کاری استاد ما آقای دکتر جلیل دوستخواه دراينجا است که خود را فارسی زبان نمی نامند و نمی شناسانند! تا بدين ترفندهمه را تحت نام سرزمینی بنام ایران، ایرانی کرده و درواقع فارس زبان کنند، وازننگ عرب زبان و ترک زبان بودن نجات داده از" پل چینو"(صراط) عبورمان دهد و به سپنتا مینوی ِوَعده شدۀ آریایی- شان برساند. خوشا به حا ل هویت باختگان قدیم وهویت فارسی یافتگان جدید وآینده !آنها را ميستائيم.

 

تا زمانیکه دواصل آزادی فردی وگروهی شهروندان درکنار برابری انسانی و قانونی شان، به بهانه -هائی ازقبیل وحدت ملی، با آپارتاید زبانی: ( پان فارسیسم ) و آپارتاید دینی: (خمینیسم ) نفی شده است و ۴۸ میلیون نفرغیرفارس زبان نظیر ده میلیون غیر شیعه مجبورند جهت رسیدن به آزادی و برابری، "غسل تعمیدِ" فارسی، ومذهبی شیعه بیابند، مانمیتوانیم پروسهْ سیاسی- فرهنگی ملت مدرن را آغازکنیم  افسوس که غسل تعمید برای جنس دوم یعنی بانوان، با خمینیسم يا پان شیعیسم ناممکن است. اينجا شایدغسل"سی شوی"زردشتی کارساز باشد! آقای دکتر جلیل دوستخواه: غایت ایده آل پان فارسیسم ( ادغام شده با تشیع سیاسی شده حاکم ) یعنی سیستمی که خود را با درانحصارگرفتن پول نفت و سایر درآمد های ارزی کشوربازتولید میکند، ایجاد یک "قوم ملت" یک د ست ( بقول کسروی با: یک زبان، یک آئین: مذهب ) منند "سَمَنو"است! جنگ ارتجاعی"ایل ملت: آریائی فارسی" با "قوم- ملت: شیعه- فارسی" درواقع "جدال دو توحش" است، وره به دموکراسی و آزادیهای: قانونی- سیاسی- وفرهنگی :(دینی- زبانی ) و برابری انسانی (فردی وگروهی)،درموزائیک (اتنیک) ساکنان کشورایران نخواهد بُرد. درنهایت ما ازچالۀ ملی گرائی قومی (دینی: خمینیسم +زبانی: پان فارسیسم ) به چاه ارتجاعی- تر(ملی گرائی"قومی- ایلی" ، با زبان: پان فارسیسم + نژاد و تبارموهوم آریائی یا پان آریانیسم) سقوط خواهیم کرد.شماما رامثل گاندي به محبت ودوستي دعوت ميكنيد، يا به كينه ونفرت هاي قومي ونژادي

 رژیم حاکم، وبخش" باستانگرای" اپوزیسیون محکوم و تبعیدی ( چپ راست میانه ، مذهبی- کمونیست ودین- ناباوران وادیان محکوم و"ملی"- با طیف های مختلفشان  ...)" بقول جمال زاده "سروته یک کرباس" هستند و "همه با هم " د رهدایت ایران به سمت پان فارسیسم تلاش میکنند. در این میان، تنها جریان های طرفدار آزادی زبانی و طرفداران (بقول آقای دکتربراهنی) :"فرهنگ های محکوم"هستند، که صمیمانه از این حق انسانی، دفاع دموکراتیک ویا افراطی میکنند که استقرار دموکراسی درایران از جمله با تحقق اين خواست گره خورده است. استقلال خواهان درنتیجۀ یأس از"فهم درست" دموکراسی بوسیلۀ تحصیل کردگان ویا باصطلاح "روشنفکران" وهبران سیاسی جریانهای سراسری فارسی زبان، ونبودِ مهر، ورابطۀ عاطفی، یا عقلانی،ميان آنها با مدعيان "وحدت ملي" ايران، میل به استقلال وجدائی یافته اند. آقای دکتر جلیل دوستخواه: نمی توان با جعل آمار۵۱% درصد فارسی زبان، حقانیتی برای آزادی کُشی اقلیت ۴۹% فرضی بوجود آورد. با یک نگاه ساده به ترکیب جمعیتی کشور(چنانکه نقل شد) ساختگی بودن آن آمار(سي- آي- اِي) كاملاًآشکارميشود، و یاد آور سخن مشهوری است که دروغ معمولی و آمار را از انواع دروغ ذکر می کند.  لطفاً از این پس کاری کنید که درنقل آمار دیگران ارقام را معکوس جلوه ندهید، مثلاً در نقل آمار استاد براهنی، جمعیت آذربایجانی ها را بجای( ۳۷/۴ درصد به خطا ۴/۳۷درصد) نوشته بودید لطفاً اعداد را بصورت کلمات بنویسید ویا به اعداد عربی رایج در ایران تایپ نمائید تا کامپیوتر (رایانه = رای- آنه؟!) درصد جمعیت را به یک دهم تقلیل ندهد. بازی با آذربایجانی ها ،بازی با آذر- بجان ها ست! (راستی در ترجمهْ "كامپيوتر"،به جای " رایانه" بنظرتان "دانش شمار" بهتر نیست)؟

 

حضرتعالی ضمن اشاره به شاهنامۀ "جهانشمول"!؟ که من بگوشه هائی از"جهانشمولی و اندیشه های انسانی وبلندش"درمورد: تساوی انسانها وملیت(تیره)های ایرانی غیرفارسی زبان و نیزبرابری وآزادی زنان و "نژاده ها" ونژاد پاک آریائی"ایر"،دربرابر"بَد نژادان سامی، ودیوزادان ترکِ": "اَ ن- ایرانی" اشاره کردم، سخنی نیزاز" جلال الدین میرزا"رانده بودید، بی آنکه به سخنان به قول معروف،"صد تا یک غاز"او در" نامۀ خسروان" وی اشاره ای بفرمائید. بنظرخودجلال الدین میرزا، کتابِ" نامۀ خسروان"،تالی وجلددوم"شاهنامۀ" فردوسی است. از نظر محتوا پُرخطا نرفته، وطلوع شُعوبیۀ جدید آریائی را آنهم ازمیان خانوادۀ ترک قاجاربشارت می دهد! درواقع انجیل یا(بشارت نامۀ) شعوبیۀ جدید است که ناشنا س مانده و باید برای نشر و پخش آن، حضرات شعوبیۀ ماهمتی بکنند! امروزدرترکی به این قبیل افراد، ما واژۀ "مانقورت" رابکار می بريم ."مانقورت" کسی است که ازهویت مادری- پدری وطبیعی خود بیزارمیشود وبمبارزه با آن وکمک به دشمن آن مفتخراست. "مانقورت  مادرش را که قصد رهانیدن ِ اوازبردگی واعطای آزادی، واحیای هویت وشخصیت واقعیش، به وی راداشته است،می کُشد."(مانقورت: شخصیت اصلی داستان، چنگیزآیتماتوف نویسندۀ نامدار قیرقیزاست). شما هم می دانید که تاریخ همۀ کشورها وملتها،ازجمله ایران کنونی وتاریخی، در همۀ زبان های زنده وخاموشش،"مانقورتهای"زیادی بخود دیده وخواهد دید: "صاحب ابن عباد"ها ونیز"جارالله زَمَخشری"ها، کم نبودند. بعدازانقلاب،جوانی که ازجنایتها وقانون شکنی های جمهوری اسلامی کلافه شده بود، درمقابل دوربین تلویزیون فرانسه وبفارسی وفرانسه گفت: "من ننگ دارم که ایرانی هستم".امثال جلال الدین میرزاها رامانند شما، فارسی زبانهای ایران، ما ترکان آذربایجانی ایران وسایرملیتها (بقول شما تیره ها) ی محکوم درایران هم، داشته ایم وخواهیم داشت. ازرشید یاسمی کُرد، تا پورداوودِ گیلانی ها وامام محمدعلی شوشتری ها (از دیگرتصحح كنندگان نسبتاًخوب گاتها) وکاظم زادۀ ایرانشهرها وسید احمد کسروی تبریزی ها و... می دانید که "صاحب ابن عباد"چون قیافه خودرا شبیه اعراب نمی یافت ازنگاه کردن به آئینه خوداری می کرد!، و"جارالله زَمَخشَری/ با آن احاطه درتأ لیف"مقدمة الادب" به زبانهای (خوارزمی یعنی زبان مادری مؤلف، فارسی، عربی وترکی) ونیزتأليف تفسیرزمخشری، / می گفت: "شکرخداراکه مرابا تعصبعربیت سرشته است!  "لقب جارالله هم بمعنی همسایۀ خدا است، زیرادرنزدیک کعبه ودرمکه مقیم شده بود. زبان ترکی ماهم مِثل عربی وفارسی وکردی و ... بیدی نیست که ازاین بادها بلرزد، آنهاوهمۀ کسانی که بخاطر عشق جنون آمیز(وفاقدعقلانیت ودرنبودروح انسانیت) به یک فرهنگ (زبان:فارسی + مذهب: شیعه) ونفرت بیمار گونه ازفرهنگهای دیگر،دست به توطئه وشرکت درنابودی فرهنگها(ادیان وزبانها)ی دیگر،وازروی طرح وبرنامه میزنند،بدون هیچ مجامله ای شایستۀ این ابیات شیخ اجل سعدی هستند:

 

به آدمی نتواند گفت ماند این حیوان                                         بجز دُراعه و دستار و نقش بیرونش

بگرد درهمه اسباب وملک ودولتِ او                                      که هیچ چیز نیابی حلال جز خونش

 

 البته من بامصرع آخرسخن سعدی موافق نیستم، زیرامخالف اعدام، قصاص و آدم کشی هستم. استاد، باکی نیست باید با "مانقورت"ها مبارزه کرد وگذاشت "عِرض ِخود ببَرند وزحمت ما بدارند!". آقای دکترجلیل دوستخواه: من ازخواندن نظرحضرتعالی درمورد "سلطان محمود غزنوی" نکته ها آموختم. زهی آفرین براین نمک شناسی! میدانید که اوچهارصد شاعرومداح فارسی گودردربارخودداشت ونام یکی ازمداحان سلطان، بقول خود فردوسی: "ابوالقاسم" بود:

 

جهاندار محمود با فرّ و، جود                                                   که او را کند ماه و کیوان، سجود

"ابوالقاسم"،آن شهریارجهان                                                  کزوتازه شد تاج شاهنشهان                      

"ابوالقاسم"،آن شاهِ با فر و،دین                                              خداوند دیهیم وتخت و نگین   

جهاندار محمود گیتی گشای                                                 خداوند شمشیر وفرهنگ ورای

 

سلطان محمود آنقدربشعرا ومداحان خود،زروسیم بخشیده بود که "بس ای مَلِک،بس ای ملک"  شاعران مُقرَبَش بلند شده بود. برای برخورداری ازاین خوان بیدریغ گسترده، اگرخود سلطان محمود، بعنوان سیاستمداری هوشمند وکشورگشائی نکته سنج و گوهرشناس، بدنبال ابوریحان بیرونی این بزرگترین مغزعلمی عالم اسلام وحکیم ابوعلی سینا فیلسوف نامدار،سفیربه گرگان  میفرستاد وآنها راازشاه آنجا طلب میکرد، وآزادۀ معتقدی چون ناصرخسروکه بگفتهْ خود"قیمتی دُر ِ لفظِ دَری را نمی خواست مانند دیگر شاعران، واز جمله فردوسی بخاطرطمع نفس ضایع کند:

 

" به نظم اندر آری دروغ و طمع را                                         دروغ است سرمایه مر کافری را"

 

با این حال او نیزسَری به دربارسلطان محمود میزد وگویا "مقام مَلک الشعرائی" راردکرد ه و راه آزادگی وآوارگی بخاطرعقایدش (شیعه اسماعیلی فاطمی مصر) راپیش میگیرد و"حُجت"  جزیرۀ خراسان میشود. اماحکیم ابولقاسم فردوسی "شاهنامۀ" قبلاً سرودۀ خود را برای گرفتن زروسیم سلطان محمود به اوتقدیم میدارد وضمن ابراز تَسَنُن(تقیه) وتعریف خلفای راشدین درمدح سلطان می گوید:

 

چو کودک لب از شیر مادر به شُست                           به گهواره  محمود گوید نُخُست

 

 آن"هجونامۀ"رسوا، که نشانۀ حقارت ودون- همتی گویندۀ آنست، درصورت اصا لت حتی بخشی  ازآن، مسلماً قسمت مهم آنراشخص ثالثی که شیعه مذهب و شعوبی مشرب بوده، بعد ها سروده است. نیز داستان دروغین نقره دادن وبعد طلافرستادن سلطان هم بنظرمیرسد ساختگی  است، که گویا بنابرآن روایت جعلی، طلاها از یک دروازه وارد می شده و جنازۀ فردوسی را ازدروازه دیگر خارج می کردند. درحالیکه امروزروشن شده است که فردوسی پس ازگرفتن و یا نگرفتن(هم درهم وهم دینار) برای هربیت شاهنامه (!) بنابه قراردادی که با سلطان محمود بسته بود (وبعید است که سلطان محمود زیرقول وقرارخود بزند، جاعلان و ناقلین شعوبی"قیاس ازدون- همتی خود می گیرند") به مازندران رفته وبعدها درغربت خود، احتمالاًبعد ازمرگ سلطان محمود "یوسف وزلیخا" راسروده، که درواقع سومین تغییرخط زندگی خود، وپشیمانی ازمداحی ها ومزدورشعوبیه شدن شاعربوده است، که زنده یادعلی اکبردهخدا بسیاربه آن علاقه مند بود و اصالت آن را تصدیق می کرد، اما سیاست وایدئولوژی "پان فارسیسم و پان آریانیسم" قبلی وفعلی اجازه نداده، این آخرین اندوه نامۀ حکیم توس منتشرشود وخللی برارکان پیغمبر- سازی ازاو، ونیز كتاب مقدس سازي از"شاهنامه" وارد شود!/"شاهنامه"اكنون به کتاب مقدس"دین جدید" شعوبیه کنونی مبدل شده است!/.اگرفرصتی فراهم بود لطفا بر"تأملی در بنیان تاریخ ایران- کتاب دوم- برآمدن  اسلام، بخش اول (پلی برگذشته) تألیف آقای ناصر پورپیرار صفحات۲۹۲-۲۲۷(شاهنامۀ فردوسی)رجوع فرمائید،ضرر ندارد،"کفریاتی" تأمل برانگیزدرسرزمین سنت پرستی و"بلاد الخا ضعین"ومقلدان است!آيات مقدس هم نيست كه نتوان در آن: "چون و چرا، و چگونه و در چه شرايط" را مطرح ساخت.

 

درمورد سلطان محمود غزنوي بعرض استاد میرسانم که "لوموند دیپلوماتیک"درسال(۲۰۰۰) میلادی  تنها دو شخصیت مؤثردرآسیا را بعنوان آغازگران هزارهْ دوم انتخاب کرد ومقالۀ مفصلی راجع به هریک نوشت:

 

اولی حکیم ابوعلی سینای بخارائی ودیگری همان محمودغزنوی (گُماشته درخانۀ تان!) بود. استاد محترم آقای دکتردوستخواه: جنایات شیعه کُشی وقرمَطی جوئی سلطان محمود با تمام ابعادش، هرگزبه گردِ پاي:ِ مُثله کردن ها، چشم درآوردن ها، گوش بُریدن ها، وزبان ازحلق کندن های داریوش بزرگ ما نمی رسد: ( بند: ۱۴و ۱۳ از دِ- بِ یعنی کتیبه بیستون) که پس ازآن مجازات وحشیانه، محکوم را بطرزجنایتکارانه ای به چهارمیخشان می کشید: صفحات ۱۵۳- ۱۵۱ ۱۴۵-۵۳ ۵۱ فرمان های شاهنشاهان هخامنشی، تألیف شارپ ترجمه به فارسی رجوع فرمائید، که در جشنهای۲۵۰۰ سالهْ شاهنشاهی، ازطرف شورای مرکزی جشنها ترجمه وچاپ شده است که به نمونه ای ازآن اشاره می شود:

 

 " بند ۱۳ صفحهْ ۵۱ فرَوَرتیش گرفته شده بسوی من آورده شد.من هم بینی،هم گوش،هم زبان (او) را بریدم.و یک چشم ا ورا از حََدَقه در آوردم:(کندم). بسته دم درکاخ من نگاه داشته شد. همه او را دیدند. پس ازآن اورا درهمدان دار زدم:(بر نیزه نشاندم). ومردانی که یاران برجستۀ (او) بودند.آنها رادرهمدان دردرون دژ آویزان کردم (دار زدم) ".مشابه همین مُثله کردن رابرای"چی ثرَتَخَم نامی از"سگارتی"ها دربند ۱۴ صفحۀ ۵۳ تکرارمیکند. دراین تفاخربه بریدن اعضاء بدن مخالفان سیاسی، بنظرمن، داریوش"بزرگِ" (۵۲۲-۴۸۶ ق.م.)، آریائی ِما، پا،درست جای پای"سَلمانَصَرسوم" پادشاه آشور(۸۵۸-۸۲۴ ق.م.) سامی، گذاشته است.غرض این نیست که داریوش آریائی ما، مُقلِدِ آن پادشاه سامی است وابتکاری در جنایت ندارد!،اما "فضل ِمُتقدم"را نباید انکارنمود: "سَلمانصرسوم" پسرخَلفِ "آسورنَصیرپا ل" میگوید: من بریدم " بازوان، یا دستها، بینی، گوش ها و تمام اعضاء برجستۀ سربازان زنده را. چشمان سربازان دیگررا در آوردم. تلی ازاعضاء آنها ساختم از ۶۵۰۰ جنگجو. سربازان باقی مانده را درصحرا رها ساختم" به نظرمی رسد البته حد جنایتکاری داریوش بزرگ ما ازسَلمانصرسوم آنها، حداقل در"زبان بریدن"(راستی چگونه؟) وبه چهارمیخ کشیدن: (دارزدن بسبک خاص داریوش: روی نیزه نشاندن وبه چهارمیخ کشیدن)، بالاتررفته است(درترجمۀ فارسی"نارمن شارپ"،صفحۀ۵۱دارزدم)آمده ولی"ای.م.آُرانسکی"در( فقه اللغۀ ایرانی صفحۀ ۱۰۸ انتشارات  پیام۱۳۸۵) بدرستی" او را بر نیزه نشاندم" ترجمه کرده است، زیرادرموقع تألیف،گرفتارمحظورات جشنهای دوهزاروپانصدسالۀشاهنشاهی نبوده است!واین هردودرمقابل خشایارشاخیلی ازقافلۀ جنایت وکشتارو بی مُُرُوَتی عقب مانده اند. به پیروی ازپدرش داریوش /که اهالي طرابلس را درلبنان، بنوشتۀ افلاتون (درکتاب قوانین) کاملاً قتل عام ونابودکرد/، خشایارشا نیز که نشان ازچنان پدری داشت، شهرفرهنگی- تجارتی: (آتن)، وعروس شهرهای دنیای باستان یعنی(بابل) را قتل عام کرده وسپس آتش زد! این دوآدمکشی وحشیانه، قطره ای ازدریا است، بهترین راه برای"خشایارشا- شناسی" واقعۀ زیراست: خشایارشا این پادشاه "جمشید نشان" به زن برادرش درغیبت برادری که به مأموریت نظامی اش فرستاده بود تجاوزمی کند. بخاطر گلایۀ جزئی برادرش ازاین عمل خلاف مُروت واخلاق، خشایارشا، این شلاق زننده بردریا! جهت  رام کردن طوفان آن (که بیانگرسطح شعورش می باشد!)، تمام خانواده برادررا همراه خودش به قتل میرساند!که قدما در شأن چنين اعمل و كرداري گفته اند: "چنین کنند بزرگان،چو کرد باید کار"!

 

استاد گرامی: خلاصه این که اگرهندی ها ازسلطان محمودغزنوی شاکی باشند کاملاًحق دارند.  اما تنها فارسی پرستان (پان فارسیست ها) و پان آریانیستهای ما درایران وافغانستان و تاجیکستان حق ندارند نمک خورده نمک دان شکنند، زیرا تاریخ ادبیات زبان فارسی نظیر دربار"یمین الدوله سلطان محمود غزنوی" را هرگز بخود ندیده و نخواهد دید.  آیا براستی "شعر" فردوسی شعر است وهربیتش به یک درهم (سکۀ نقره) یا یک دینار:(معادل یک اشرفی یا سکۀ طلا) می ارزد؟. درنقد ادبی، بین این سی هزار بیتِ (یا با الحاقات آن شصت هزار بیتِ) شاهنامه، براستی پانصد بیت شعردرمعنی ادبی آن که بتوان آنرا "شعر" خواند وجود ندارد؟.آنها"نظم"اند و"شعر"نیستند.درمقایسه با قلۀ های شعرکلاسیک  فارسی چون نظامی، مولانا (دیوان کبیر شمس تبریز) و حافظ ، کاملاً آشکاراست که: هرچند به قول معروف خود فردوسی شاعری"بالفطره" بوده است، اما وقتی همچون مترجمی، یک سری داستانهای اسطوره ای و نيمه تاريخي را ازروی ترجمهْ "خدای نامک" به شعرترجمه می کند (كه خود آنرا:نامهْ خسروان :شاهنامه مينامد) طبیعتاٌ نمی تواند درمعنی واقعی شاعر باشد. چنانکه مولانا نیز درمثنوی خود نمی توانست مانند غزلیات شمس، نبوغ  شعری خود را بروز دهد، وهم ازاینرو، بعضی ها دردفاع ازشخص فردوسی درمقابل سخنان غیر قابل دفاع در شاهنامه، می گويند که :"سرودن شاهنامه پیشه ی فردوسی بوده است نه اندیشه او".اما نه این دفاع ونه آن توجیهات و تفسیرهای حضرتعالی ودیگران نمیتواند این واقعیت را بپوشاند که:

 

اولاً: شعرعروضی را اعراب سیصد سا ل قبل ازظهوراسلام به سبب غنای لغوی و انکشا ف ادبی، ابداع وایجاد کردند ومیدانیم درعالم بشریت تنهاهمان اعرابِ (بقول نادرست مسلمین) عصرجاهلیت بودند، که توانستند ازمرزشعرهجائی به قلمروشعرعَروض (با وزن وقافیه، توأم باروح شعری)برسند. اصطلاح نادرست عصرجاهلیت را، اسلام برای سیاه جلوه دادن فرهنگ پیش ازخود، جهت سفید ترجلوه نمودن خویش جعل وشایع کرده واعتبارعلمی ندارد). شرط عبورازمرزشعرهجائی به قلمروشعرعروضی،غنای لغا ت وواژه ها، وهمچنين آشنائی درحد تسلط به ریزه کاریهای زبان ازیکسو، وابزارلازم توأم با آگاهی برای فهم و رعایت وزن وقافیه ازسوی دیگراست! نَحونسبتاً پیشرفته نيزلازم است، زيرادرمبحث"مُعَرَب و مَبني" چون دركلمات عربي"حركهْ (-َ-ِ-ُ )"حرف آخرآنها دركلام بنا به كاري كه انجام ميدهند تغيير پذيراست، لذا براي دانستن "حركه"هاي آخركلمات، دانستن علم نحودرعربي ضروري است، كه كارساده اي هم نميباشد. اشعاربشریت ازشعرهای سومری تا چینی، هندی(ریگ ودا) و نيز گا ت- های منسوب به زرتشت، تا برسد به اشعاربابلی، مصری، یونانی، یهودی و رومی و ترکی(اورخون، اویغور، بیاتی ها، و..) همه وهمه، درشعرهجائی سروده است ولی، همان عرب هائی که استاد پورداوود همواره جهت تحقیرو اهانت، "تازی" یعنی سگ- شان می نامد، شعرعروضی را به بشریت و دنیای ادب ازجمله ادب فارسی و ترکی واردو،و.. عرضه نمودند و"شعر" را خودِاعراب تعریف کردند وآنرا به سبب انتقال احسا س از"نظم" که همان وزن وقافیهْ "شعر" را دارد ولی فاقد روح شعری است جدا کردند. ازهمان فرهنگ غنی عرب، که هم سازندۀ لغات غنی ودقیق بکاررفته درقران بود (وقران ازنظرعلمی با چهار هزارفعل،محصول فرهنگ عصرخویش وماقبل آن است، که به ناروا، مسلمین عصرجاهلیت-اش می نامند)، وهم درپیش ازاسلام، ابداع کنندۀ "شعر"عروضی و اوزان قابل گسترش آن است،استاد گرامي، درقرن چهارم هجری است که شعرعروضی فارسی، و به تقلید از عربی پا به عرصهْ هستي می گذارد. ولی دوبیتی های آن: (فائز دشتستانی) هنوزهجائی است. ادبیات عرب، اساساً"رجز" را جزو شعر به حساب نمی آورد!. از اینرو وبا این مقیاس، ازشاهنامه بقول معروف "علی" یا "ابوالقاسم" می ماند و دیوان "یوسف و زلیخا"ی او، و معدودی تک بیت ها در شاهنامه! مثلا : بزد تیربر چشم اسفندیار----  جهان تیره شد پیش آن نامدار شعرنیست "نظم" است، اما تنها مصرع اول بیت بعدی، باهمان مقیاس عرب ازشعر، روح شعری دارد:

 

خم آورد بالای سرو سهی                                                     ازاودورشد دانش وفرهی

 

 مصرع آخرهم فاقد روح شعری بوده و"نظم" است. دوران کلاسیک شعرفارسی راهم بنا بر  همان مقیاس عرب از" شعر" و "نظم"، میتوان تعریف وطبقه بندی کرد. البته تعریف مُدرن ،اوروپائي وجدید شعر، با آنچه دردوران سنتی وجود داشت فرق دارد، اما درهر حال این تعریف ارسطو درکتاب" فن شعر"همواره اصالت خودرا حفظ کرده است که:  قبض و بسطی  ، یا احساس شادی وغمی که در حین سرودن شعر، درشاعروجود داشته، بایستی مشابه آن درخوانده ایجا د شود، وگرنه سروده نظم است ونه شعر (صرفنظر ازمحتوا و صنایع  قالبی ولفظی). معیارهای ما ازنظر سنجش محتوای شعرمیتواند: از انسانی بودن شروع وبعد به ملی و قومی و دینی و زبانی وعارفانه وعاشقانه و..بودن برسد نه برعکس. پیام فردوسی درشاهنامه درکلیت ضد انسانی، وبرای حفظ منافع ایرانیان کنونی مضر،وجهت تقویت روح همزیستی وبرابری، نِفا ق-  افکن، وبرای نصف بشریت یعنی بانوان، ضد زن، مردسالارانه، تحقیرکننده، وبرای مردان آزادیخواه امروزهم، شرم آوراست! بعلاوه چون شعرعروضی با ساختارزبان عربی سازگاراست ودرشاهنامه (برخلاف ادعای پان فارسیست ها) به سبب بکاربردن واژه های عربی،به تعداد اندک، ازلحاظ قالب وشکل شعری، لطفِ اشعاریانظمها  بسيارپائین آمده وازکلام فاخرخاقانی واندیشمندانۀ ناصرخسرو، وتصویرسازیهای نظامی و بارش طوفانی کلمات درغزلهای مولانا دردیوان کبیر"ِشمس تبریزی" وموسیقی کلمات و اشارات حافظ ، وحد سخندانی سعدی وعمق ولطف صا ئب و.. خبری نیست! لذاانصاف بایدداد که این نظم های فردوسی حتی درمقایسه با قصائد" بهاریۀ فرخی سیستانی"ِ مقیم دربارسلطان محمود، نه به یک" دینارودِرهم" که بقول عُبید زاکانی به یک" فلوس" و"آقچه"هم نمی ارزید. مگرآن که خواست فردوسی پرستان را گردن نهاده و به چشم و مغز خود اعتماد نکنیم وگوش بفرمان ازما بهتران داریم یعنی باب مقایسه راببندیم که بقول آخوندهای طالب تقلید و ضد تفکر: اولین کسی که قیاس ومقایسه کرد شیطان بود! شعروشعور، وشاعرو مَشاعرو.. عربی بوده وهمگي ازیک ریشه اند!

 

استادگرامی،دین یاآئین جدید"پان فارسیسم"، آخوندها ومقدسات خاص خود را دارد،خيلي خيلي مواظب باشید كه رندان، ازشما در ضدیت با "آخوندهای شیعه"،" آخوند، یا امام،يا مرشد ِ پان فارسیست"ها نسازند!بنظر ميرسد: آنزمان كه گمان ميكنيم ديگران راخريده وبا فريفته ايم،خود را فروخته و فريب خورده ايم.همهْ عوام فريبان،خود فريفتگان، و