|
||||||
|
رضا همراز نامه های ستارخان و دورنمایی از شهادت دلخراش و جانسوز وی پارههای جگر فرو ریزی دامنش رااگر بیفشاری E.mail:r_hamraz@yahoo.com رویت نامهها و به بیان دیگر رنج نامههای ستارخان سردار ملی این گرد آزادی و شیر مرد آذربایجان بدون شك نه تنها برایحقیر، بلكه برای خیلیها خوش آیند خواهد بود. چرا كه >زندگی ساده و مرگ زودرس او طوری نسلهای بعد از خود راشیفته شخصیت و زندگانیاش ساخت كه با وجود دهها كتاب و صدها نوشته و مقاله هنوز هم جزییتری خبر و نوشتهدرباره او مشتاقانش را خوشحال میكند< (1) از مطالعه این نامهها بسیاری از موارد و تظلمی كه در حق آذربایجان وآذربایجانی گردیده از پرده خفا بیرون كشیده شده و دل آدمی خون میشود. بررسی نامههای ستارخان این مرد با غیرت و باشجاعت آذربایجان خود حكایت و حدیث مفصل میطلبد كه شاید این اندك فتحبابی باشد برای محققینی كه انشاا... دنبالهو انجام كار را به دست خواهند گرفت. از این رو بر خود فرض دانستم كه بیشتر از این نزارم اندیشه آزادی خواهی این پاكبازدر لابلای اسناد غنوده شود و بر تاریخ پژوهان آذربایجان تلنگری بزنیم كه فرصت را بیشتر از این از دست ندهند. ای بسانامه های ستارخان و ستارخانها اكنون در روی رف ها و یا زیر قالیچههای ریز بافت نگهداری میشوند تا بلكه درمعاملههای میلیونی به كلكسیون فلان آقا یا فلان به اصطلاح موسسه و یا فلان استاد منتقل گردد. ستارخان در این نامهها با ژست یك دیپلمات و گاهی در تیپ یك شخص با عاطفه و دلسوز ظاهر میشود. از این رونمیشود این نامهها را طبقه بندی كرد كه آیا اینها نامهها غیر رسمی / دوستانه، یا اداری / رسمی هستند. در لابلای اینیادداشتها ماشاهد كشمكشهای متعدد تاریخ معاصر میباشیم. اهمیت این آثار بدون تردید بسیار زیاد است. چرا كه نقاطناگفته چندی از آن زمان در اختیار ما میگذارد. ستارخانی كه روزی از وجود مبارك و بیمش دشمنان آزادی به دنبالسوراخی بودند تا در آن بخزند در آخر عمر در خانهایی اجارهایی در محله جنت گلشن تهران با آن وضعیت اسفبار دستشاز دار بقا كوتاه میشود. و چه مظلومانه و غریبانه . به چند فقره از نامههای ستارخان در كتابها و مقالات اشاره رفته ولی متن آنها متاسفانه تا حال مدون نگردیده و ارائهنشدهاند. مثلا در یادداشتی از مرحوم آخوند خراسانی به سردار و سالار چنین مستفاد میگردد كه بین آنها نامههای چندیرد و بدل گردیده. اصل یكی از این نامهها كه متعلق به كتابخانه شخصی حجه الاسلام محمد كمالی وحدت است به اتفاقمیخوانیم >بسم الله الرحمن الرحیم - جنابان جلالتمابان عمدتی الامراه النظام سردار و سالار ملی اید هما ا... تعالی، هرچند مدتی گذشته كه از آن جنابان مكتوب و تلگرافی نرسیده لاكن بحمدالله تعالی همواره از مجاهدات اسلام پرستانه واقدامات وطن پرورانه مستحضر و امید است كه انشاءا... تعالی پیوسته بمزید تائید و تسدید مخصوص و در موجبات اتحادكلمه ملیه و اجراء صلح عمومی فیمابین طبقات و جلب قلوب تمام امراء و خوانین و ایلات آذربایجان خاصه شاهسون وقرجهداغ و تجنب همگی از رحیم خان مفسد محارب و پسر ملعونش كه دشمن بزرگ دین و وطن اسلامیاند كمال مراقبتخوهند فرمود انشاءا... تعالی محمد كاظم خراسانی< نیز روزنامه >مشاق از روزنامه (نودیه ز.ا.ق) نقل میكند كه روزنامهمذكور كاغذی از ستارخان گرفته كه تبریز بیشتر از سابق دارای استحكام بوده و فتح آنجا برای قشون استبداد از جملهمحالات است. ستارخان مینویسد كه باور كنید اگر ما در واقع شكست خورده بودیم، آنوقت عین الدوله فورٹ بتمام ممالكدنیا اعلام میداد كه او حاكم و فرمانفرمای كل مملكت آذربایجان است ولی بر عكس این فرمانفرمای مستقل (؟€) حالاهشتمین ماه است كه سرگشته و حیران دور سر تبریز میگردد.< (2) دریغا كه این چنین نامههایی اكنون در دسترس نیستند.همچنین در روزنامه انجمن میخوانیم: >جناب جلالتماب ستارخان سردار ملی بمناسبت شمول مراحم شاهانه و اعطایمشروطیت و قانون اساسی تلگرافا از حضور اعلیحضرت همایونی تشكر و حسیات خالصانه خویش را تقدیم و بصدوردستخط جوابیه قرین مباهات گردیدند صورت هر دو تلگراف را در نمره آتیه انشاا... درج و بنظر قارئین محترم خواهیمرساند.< (3) ولی چه سود كه این شماره آخرین شماره انجمن میشود و متاسفانه دیگر روزنامه انجمن از انتشار باز میماند.همچنین در حوادث سال 1290 شمسی كه >دیگر هیچ عاملی نمیتوانست جلوی مردم شهر را بگیرد، مردم بازارها راتعطیل كرده و به خیابان ریختند. تلگرافی برای ستارخان فرستاده، قهرمان پا و دل شكسته تبریزی، از عزلتگاه خود درتهران نامهیی برای تبریز فرستاد كه بایستید و نامهیی برای مجلس كه برای دفع محمدعلی میرزا آماده جانبازیم. دوبارهچشمها به سوی تبریز برگشت. چهارشنبه یازدهم مرداد 1290 را روزی بزرگ نوشتهاند< (4) ستارخان در نامههایی كه دردست است خود را (خادم ملت) مینویسد. او بارها میگفت >من سگ این ملتم، آرزو دارم بمیرم و نبینم كه اجنبی تبریز راگرفته< (5) عتاب خطاب سردار ملی در این نامهها رجال و بزرگانی هستند كه گاهی اوقات آنها را در امور ایالت قرار داده و یا جوابنامه آنها را میدهد. اكثر این نامهها به انشاء و قلم مرحومین غنیزاده و امیرخیزی هستند. نكتهای را نیز كه نمیخواهمپوشیده گذارم این كه خوب میدانیم كه رفتن ستارخان به تهران از موارد دلپذیری نیست. چرا كه در نهایت جز ادبار وناكامی و در نهایت شهادت حاصل دیگری به همراه نداشت. مرحوم نصرت الله فتحی در كتاب ارزشمند (سخنگویانسهگانه آذربایجان) از زبان مرحوم ناطق مینویسد: >در اوایل پائیز 1328 هجری بود كه به تهران وارد شدم، پس از دو روزنشانی محل سكونت ستارخان را گرفتم، گفتند در خانه مختارالسلطنه قرهباغی است، وارد شدم خودش به تركی گفت>كیمدی؟< یعنی كیست؟ گفتم منم خان، آمدهام احوال پرسی شما. حالتان چطور است؟ قبل از اینكه ستارخان جواب بدهد،تغجب كردم كه چطور از حواریون از قبیل حاج اسمعیل امیرخیزیـ اسمعیل یكانیـ نایب حسین خان موتمن الایاله،حاجی عباس توتونچی، میر جعفر پسر حاج سید اسلامـنایب خلیل اركی و صدها امثال آنهاـ هیچكس نیست جز دو نفریكی >یدالله خان< پسرش و دیگری اسمعیل نوكرش... در جواب احوالپرسی من با صدای حزن انگیزی گفت: دیدید ایننامردها چه بلائی بسرم آوردند؟ من كه از این حرفها سر در نمیآورم با اینكه سواد نداشتم نمازم را درست بخوانم، مرا بابی ]نام[ نهادند بالمال مثل مردمان كوفه مرا بدین روز سیاه نشانیدند. میبینی این طهرانیها مرا چگونه زجركش میكنند؟ درحالی كه حرف میزد مشامم پر از بوی عفنی شده بود كه سخت آزارنده میبود. پرسیدم این بوی چیه؟ گفت: من نه یكپرستار دارم و نه یك طبیب هست كه به معالجه من اقدام كند، ابراهیم بمن گفت یك بزغالهای را بكشم و پوست آنرا گرم گرمروی زخم به پیچم، مطابق دستور او عمل كردهام ولی پوست گندیده، نمیدانم چه بكنم، تمام آنهائی كه برای پر كردن جیبخود دور مرا گرفته بودند، پس از حصول به مقصود از اطراف من، حتی میر جعفر پسر سید اسلام هم مرا ترك گفته است.نزدیكتر رفتم دیدم پایش ورم كرده و چهل درجه تب دارد<(6) آری این همان فرزند نامدار آذربایجان است كه در تبریزندای مشروطه سرداده. آن هم زمانی كه حتی بعضیها و به عبارت صحیح خیلیها نام مشروطه را نه شنیده بودند و نهمیدانستند كه چه صیغهای است. سیدحسن تقیزاده كه خود در انقلاب مشروطه بود در پیشتاز بودن مردم تبریز برای اعادهمشروطیت مینویسد: >اگر این قیام و هیجان تبریز واقع نشده بود اصلا مشروطیت كامل برقرار نمیشد. و دولت اعتنائی بهمجلس نداشت و وزراء به حضور در مجلس تن نمیدادند و قبول مسئولیت در مقابل مجلس نداشتند و حتی در طهران كلمهمشروطیت در میان نبود و من یاد دارم كه وقتیكه من در اولین نطق خودم در مجلس سخن از مشروطیت گفتم وقتیكه بیرونآمدم مردم بمن گفتندشما عجب جراتی كردید و این كلمه را برزبان راندید<(7) آری آن گلولهای كه توسط یاغیان به پای ستار خورده بود كارش را بلاخره كرد و این محبوب القلوب خلق، اندك اندكهمچو شمع رو به خاموشی گذاشت. >عصر روز سهشنبه 25 آبانماه 1293 شسی (28 ذیحجه 1332 ق) قلب ستارخان ازحركت باز ایستاد. ]قلبی كه در آن محبت مردمی به این بزرگی در آن جای گرفته بود.[ در تصویر لحظههای بازپسین حیاتسردار ملی، از قلم نویسنده حماسهاش كمك بگیریم. سردار نیرویش جمع كرد. دستش را از زیر پتو بیرون آورد. روی شانهمحمود گذاشت و گفت: گوش كن، من به هوش هستم، وصیتم كوتاه است. من توی رختخواب میمیرم. گلوله، در نبردبیدرنگ مرا از پای در نیاورد. باقر ]خان[ جور دیگری مرد. فقط تو ماندهای. چگونه زندگی خواهی كرد؟ چگونه پیكارخواهی كرد؟... مسله مهم این است: تسلیم نشوید، تن به بردگی مدهید، مانند سنگ، مانند آهن و فولاد باشید... من دربارهگفتگویم با پیرمردی در زنجان شرح دادهام. از او پرسیدم: بابا بزرگ€ مردم آذربایجان پیش از هر چیز به چی نیازمندند؟ اوبه من جواب داد: آزادی، فرزندم آزادی... پشت پنجره بادی طوفانی میوزید. سپس رگبار پائیزی باریدن گرفت. قطرههایدرشت باران به شیشهها میخوردند. در سر و صدای طوفان، صدای سردار خاموش شد...<(8) محمود پاینده لنگرودی درشعر ستارخان خود چه زیبا و حزنانگیز مرگ ققنوس را به تصویر كشیده: فریاد خشم مردم تبریز قهرمان چون بانگ رعد در دل افلاك میشكست و زهر غریو غرش رگبار سرب داغ جان دلاوری به دل خاك مینشست میبست دلمه بر تن تبدار رزمگاه خونهای زخم پیكر از دست رفتگان دود سیاه آتش و باروت میدوید در چشمهای خسته سنگر گرفتگان میدان شهر كهنه، چو خورشید شامگاه میشست تشنهكام، به خون دست و روی خویش تا رنگ خشم گیرد و تا زد به سوی خصم همپای رزم مرد پیكار جوی خویش هر كوچه میسرود، سرود بزرگ را هر گوشه بود سنگر آزاد مردمان تا پیش تاخت سوی شتربان ننگ خیز ستارخان زكوی امیرخیز قهرمان اردوی ارتجاع، چو خس از تهیب سیل دزدانه میگریخت به دامان چالهها... فریاد میكشید خیابان جنگجو: تبریز نیست جای تلاش زبالهها فرمانده بزرگ صف ضد انقلاب درمان كار را به دم گرم حیله دید تا وارهد زحمله سخت مجاهدان ناگاه سوی سنگر ستارخان دوید بالا به گفت: ]حیف از این رزم بیدریغ بیهوده جان خویش در این ره تلف كنی آشوب چیست؟ پول و حكومت نثارتست گر ترك این گروه به ناخلف كنی[ سردار با شهامت آزادگان، زخشم خندید و گفت: آنچه تو پنداشتی خطاست من مرد كار زارم و دانم در این نبرد با دشمنان ملت ما آشتی خطاست بگذار با گلوله بیگانه جان دهم در راه فتح مردم رزم آزمای خویش ... آنگاه همچو سیل خورشید و بانگ زد در راه رستخیز، عزیزان من ـ به پیش (9) دو روز پس از شهادت سردار كمیتهای كه تشكیل شده بود جنازه مطهرش را بر روی توپی گذاشته و با تشریفات خاصی تشیع و سپس در شاه عبدالعظیم تهران به خاك سپردهاند. اما گوئی دشمنان قسم خورده آزادی از مقبره سردار ملی هم بیمداشتند چرا كه >آرامگاه سردار تا سال 1324 شمسی، وضع حقیرانه داشت. در این سال آزادیخواهان متینگ پرشوری برسر قبر سردار ملی تشكیل میدهند و بعد برای او یك آرامگاه موقتی ساخته میشود. آرامگاه موقتی سردار دیری نمیپاید،چون یك سال بعد سیاه دلان، آن را با خاك یكسان میكنند و حرمت تربت را نگه نمیدارند. گویی جسد پوسیده سردار را،بلای جان خود مییابند...<(10) خدمات این پیشقراول آزادی بر هیچ كس پوشیده نیست. میرزا مهدی خان علیم السلطنه،منشیباشی شیرازی تا به ستارخان میرسد مینویسد: >و اول كسی كه در اعاده مشروطیت و حفظ ناموس ملت و مملكتپای ثبات فشرد و گوی مسیقت از شجاعان و ابطال روزگار برد حضرت ستارخان بود كه در آذربایجان بعد از واقعه تدمیرمجلس مقدس هوای وطن پرستی و نشاء غیرت و ناموس چنان در دماغش رسوخ كرد كه از جان و هستی درگذشت با عدمذخائر جنگی گران افراشت و به یدان نیك نامی پای استبطار گذاشت. به معاونی جنگجو چون حضرت باقرخان و بهمساعدت سلحشوران آذربایجانی چندان در مقابل اردوی نظامی محمدعلی میرزا كه به ریاست عینالدوله در حول شهرتبریز با توپهای ته پر و مسلسل تشكیل یافته و توپ و مسلسل و سواران رحیمخان و اقبالسلطنه و صمدخان و دوزدانخانگی مثل میرزا حسن آقا و سیدهاشم كه اطراف آنها را گرفته بودهاند مقاومت نموده، قریب به هشت ماه جنگهای نمایانكرده و فتحهای شایان نموده و هر زمان مثل شیر خشمناك سپاه دشمن را در هم شكسته، در حالتی كه سپاه دشمن شمرآذربایجان را مثل نكین انگشتری احاطه و سد باغ طروق و شوارع نموده، وصول قوت را بر آنان لایصل داشته، به حدی كهاین مردان شجاع تشنه و گرسنه سینه را هدف تیر دشمن كرده گاهی برای سد جوع به گیاه و اوراق درخت قناعتنموده...<(11) و اما نامههایی كه اكنون تقدیم میگردد به سه صورت میباشد. -1 نامه هایی كه به صورت تلگراف میباشند.-2 نامههاییكه به صورت شعر منظوم است ولی اصل آنها در دسترس نیست. -3 و نهایتٹ نامههایی كه به مهر ستارخان میباشند. در ابتدانامهایی كه توسط مرحوم محمود تندری (شیوا) به نظم در آمده و در جواب نامه رحیمخان میباشد تقدیم میگردد. چو سردار نامه سراسر بخواند از آن یاوهها در شگفتی بماند مر آن نامه را داد پاسخ چنین كه بر چون تو هرگز مباد آفرین تو را برده از راه فرمان دیو كه ببریدهای دل زكیهان خدیو نباشد تو را جزء فریب و دروغ چراغت بود نزد ما بیفروغ مر این نامهات بود سر تا به بن زبیهوده لاف و گزافه سخن مگر این دل و زور و فر و هنر كه امروز ما را دهیزان خبر نبودت به همره به هر رزمگاه كه مییافتی بر هزیمت تو راه شناسیم ما روز كین مرد را هنرور سواران آورد را تو را مردی و زورمندی كجاست به پیش یلان ارجمندی كجاست میان دلیران تو را پایه نیست ÷ زگردی و گردنكشی مایه نیست هنرهات باشد به ایوان و بزم تو را مایه نبود به میدان رزم ندیدی تو جز روز هیجا به پیش فرو مایگان را هماورد خویش تو چنگال شیران نورزیدهای زتیغ دلیران نلرزیدهای نپیمودهای پهنه كارزار تو نپسودهای پنجه زوردار كنون لب زگفتار لاف و گزاف فروبند و بگشای روز مصاف ببینیم تا خود چه داری به كار چه میدانی از شیوه كارزار (12) و اما نامه دوم، پاسخ سردار به نامه استبدادیان میباشد كه توسط مرحوم شیوا به نظم كشیده شده كه به اتفاق میخوانیم. چو سردار و سالار گردن فراز بر انجمن نامه كردند باز مراو را بخواندند سر تا به بن در او بد زهرگونه یاوه سخن در آن انجمن خنده اندر گرفت از آن یاوهها ماندهاند اندر شگفت كه برخاست بیغاره و خنده را مر این نامه این نگارنده را بود این سخنها زدیوانگان نماند به گفتار فرزانگان و گرنه گروهی كه از یك نهیب فرازش در آید زما بر نشیب همیشه شده خسته از جنگ ما به جنگنده چون موم در چنگ ما كنونشان كه باید سران سپاه ابا ناله و زاری و داد و آه بجویند از ما به جان زینهار بباشند بالا به پوزش گزار به ما بر فروشند مردی و زور سپاه و كلاه و زر و سیم و هور خردمند را همچو كردار نیست نگارنده را بر خردیار نیست پس آنكه یكی گفت زان انجمن سخن را به پاسخ بباید سخن مر آن نامه را مینگارند بر سخنها به پاسخ سزاوارتر بفرمود سردار گردن فراز به پاسخ یكی نامه كردند باز سرنامه بد نام یزدان پاك كز اوی ست هر تیره و تابناك براندند زان پس چنین گفتگوی كهای خیره سر مردم یاوه جوی شما را هنرمندی و زور و فر بر آن ست كاو هست بیچارهتر به آورد گردان ندارید پای به بیچارهگانید زور آزمای هراسد نه ما را دل از جوش و جنگ نه از نعره توپ و بانگ تفنگ نه از ناله كوس و آوای نای نه از بانگ شیپور و سرغین درای ولی دل زبیم است ما را تباه زافغان بیچاره بیگناه مجاهد كه دارد سری پر زشور دلش دور باشد زبیداد و زور شما چون به سر برگ گردان نهید زایوان سپه سوی میدان كشید همین شیوه دانید در كارزار كه بندید یكسر ز تاراج بار نترسید از ناله بیگناه بدان گه كه بردارد از جور آه همان نعره جنگیان در نبرد شما را دل از بیم دارد به درد نتابید با مردم جنگجوی زآورد گردان بتابید روی شما را بود پای مردی زشاه شهی كاو زبیداد جسته است راه زبیداد او شد دگر گونه كار شما را دگرگون كند روزگار نه ما راست اندیشه برگ و مرگ ابا نام نیكو چه مرگ و چه برگ چو با پاك یزدان بود كار ما بود آشكار و نهان یار ما خدا چون به ما پای مردی دهد شما را از آن رنگ زردی دهد نخواهیم ما گنج آراسته ز كس بدره و برده و خواسته نخواهیم ما گنج آراسته | ||||||