بهروز مطلب زاده
زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست!
" دانه را
چه راه درازی است تا شکوفه شدن
و چه کوتاه
تا به خاک افتادن
بهار اما
در این شکفتن و افتادن
جاودانه است "
تلفن زنگ می زند. گوشی تلفن را که بر میدارم صدای بغض کرده مظفر می گوید : " یدی رفت، یدی مرد ". اول متوجه نمی شوم، یعنی چه؟ کدام یدی؟ چطور مرد ؟. می پرسم یدی خودمان؟ مش عموغلی ؟. گریه امانش نمیدهد و تلفن قطع می شود. یک آن چهره خندان یدالله از ورای سال های دور در مقابل چشمانم جان می گیرد.
سال های پرجنب و جوش قبل از انقلاب، در اطاق فسقلی زیر شیروانی عمو جمشید در خیابان نصرت جمع شده ایم. حیدر و جمشید و اباذر و یدی و یکی دو نفر دیگر هم هستند. از بیرون صدای رگبار مسلسل می آید. ظاهرا ساواک از طریق شنود تلفنی به چند خانه تیمی سازمان دست پیدا کرده. برای همین هم بسیاری از رفقا ارتباطشان با سازمان قطع شده وبی هیچ امکانی در کوچه و خیابان پرسه می زنند و در تور پلیس می افتند و پس از یک درگیری نابرابرجان می بازند. صدای رگبارمسلسل که قطع می شود طنین صدای خش دار یدی فضای اطاق را پر می کند که می گوید : " نباید فرصت را از دست بدیم، باید رفقائی را که به کمک ما نیاز دارند یاری کنیم، این عاجل ترین وظیفه ماست ". واز جا بلند می شود و به اتفاق اباذر بیرون می روند. بعدها، بعد از انقلاب تازه معلوم شد که چه خدمت گرانبهائی به دوستان و رفقائی که در آن زمان در تنگنا قرار داشته اند کرده است. همین حادثه دو سه سالی بعد از انقلاب عینا تکرار می شود. آنهائی که به برکت انقلاب بر تخت فرمانروائی نشسته اند خیلی زود تر از آنچه که ما تصورش را می کردیم همه چیز را فراموش می کنند و رودر روی مردم قرار می گیرند. وقتی یورش به سازمان ها و احزاب شروع می شود، این بارهم یدی است که با همه توان درخدمت دوستان و رفقائی است که به دنبال جائی برای در امان ماندن از دستبرد گزمه ها ی نو دولتانند. اما طولی نمی کشد که خود اوبه اسارت در می آید و پس از تحمل شکنجه های جانسوز مدت نزدیک به هفت سال در اسارت می ماند. راستش آنقدر که من او را می شناختم می توانم بگویم که او به مفهوم واقعی دوست دوران سختی ها بود. واقعا انگار او به دنیا آمده بود که فقط دیگران را دوست داشته باشد. و حالا میشنوم که او هم نیست، دلم نمی خواهد آن را باور کنم.
واقعا چقدرسخت است شنیدن خبرهای بد و ناگواری از این دست. هنوز خبردر گذشت فلان دوست را درذهن خود جا نینداخته ای که خبر جان باختن عزیز دیگری را به گوش جانت می رسانند. عزیزترین آدم ها به سادگی افتادن برگی از درخت اسمشان از دفتر زندگی پاک میشود. ببینید در همین یکی دوساله اخیر چند نفر بار سفر را بسته اند؟ من اصلا با آن کله گنده های معروفی مثل شاملو و کسرائی و به آذین و احمد محمود وغیره کاری ندارم، منظورم بیشتر آن آدمهای ساده بی ادعا وبی تکلفی مانند معمارآقازاده و ابراهیم کیانی ومینا رجبی و ویکتوریا کیانی وبرادران امانی محمد قاضی و آدم هائی از این قبیل است که وجودشان مثل آفتاب جان نواز بهاری زندگی بخش بود. می شد در سخت ترین ایام زندگی به آنها باور داشت و بهشان تکیه کرد، درغمگین ترین لحظه های زندگی میتوانستی سر برشانه هایشان بگذاری و سیر گریه کنی. مثل شمع می سوختند تا جلوی پای دیگران را روشن کنند. خودشان را به در و دیوار می زدند تا اسباب آسایش دیگران را مهیا کنند، به قول مادرم " اوزونه یامان اوزگیه یانان " بودند. یعنی " خودشون رو میگداختند تا دیگران را بنوازند " واقعا دل آدم میگیرد، انگار فصل پائیز زندگی آدمهای خوبه. وچقدر غم انگیزه جنگل زندگی، بدون آدم هائی که همیشه کوله باری از خوبی ودوست داشتن را بر دوششان حمل میکرده اند. بعضی ها میگویند که ایرانی ها آدم های مرده پرستی هستند، وقتی طرف زنده است حتی حالش را هم نمیپرسند اما به محض اینکه سرش را گذاشت زمین از او یک قهرمان می سازند و حتی بدیهایش را هم فراموش میکنند. نمیدانم شاید هم حق با آنها باشه، اما من این را یقین دارم که اگر آدم واقعا " آدم " باشد آن وقت نه بدیش را کسی خواهد بخشید و نه یاد نیکش را از یاد خواهد برد. مگر بابک ها، کوراوغلو ها، خیابانی ها، ستارخان وباقرخان ها، ارانی ها، فریدون ابراهیمی ها، روزبه ها، کتیرائی ها، جزنی ها و افضلی ها و ... فراموش شده اند؟ مگرنام نحس چنگیز، هیتلر، رضاخان میر پنج وهمه آن اراذل و اوباشی که به نام خدا و مردم هزاران جان عاشق را به صلیب کشیدن وبی جان کردند از یاد و خاطر مردم زدوده خواهد شد؟ هرگز!.
هیچ چیز فرموش نمیشود. حتی اگر مردم آن را فراموش کنند، تاریخ آنها را فراموش نخواهد کرد. به قول خواجه عبدالله انصاری " هر کس آن ارزد که می ورزد! ".
من در اینجا بی مناسبت نمیدانم تا خلاصه ای از سر گذ شت و نه سرنوشت دوست و رفیق فراموش نشدنیم یدالله علی عباسی را اشاره وارباز گویم، هر چند که دوستان دیگری که با او از نزدیک آشنائی داشته اند حتما با دقت بیشتری به آن ها خوهند پرداخت.
یدالله علی عباسی به سال 1329 در میانه و در خانواده ای زحمتکش به دنیا آمد.دوران تحصیلات ابتدائی را در همان شهر گذراند.
در سال 1347 وقتی پسر بزرگ عمویش توسط ساواک دستگیر شد اوبا سماجت تلاش کرد تا راهی را که رفته بود دنبال کند.
در سال 1349 وارد دانشگاه تبریز شد ودر رشته تاریخ به تحصیل پرداخت.
با آغاز جنش چریکی در ایران به هواداری از آن پرداخت و در سال 1355 به گروه مشعب از سازمان پیوست.
به سال 1357 هنگامی که در داشگاه ارومیه تدریس می کرد در رابطه با گروه منشعب اولین هسته های فعال سیاسی را درآن شهر به راه انداخت.
درسال 1362 در جریان یورش به حزب توده ایران به اسارت در آمد وهفت سال در زندانه و بیغوله های حکومت اسلامی به سر برد. وبالاخره چندی پیش در حادثه جانخراش تصادفی باورنکردنی چشم بر جهان فرو بست. یادش گرامی باد